{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم

پارت دوم



ماه‌ها گذشت.

برای تهیونگ هر روز مثل صد سال می‌گذشت.
وقتی روی صحنه بود، هزاران نور فلاش و صدای فریاد طرفدارها اطرافش رو پر می‌کرد، اما اون... توی چشم‌هاش فقط خلأ بود.

آرمی‌ها متوجه شده بودن.
می‌گفتن:

«چرا تهیونگ دیگه لبخند همیشگی رو نداره؟ چرا نگاهش خسته‌ست؟»

اما هیچ‌کس نمی‌دونست دلیلش چیه.

یه شب توی خوابگاه، جیمین نشست کنارش.
یه بطری آب جلوش گذاشت و گفت:

– "هی، حداقل با ما حرف بزن. تو که همیشه سنگ صبورمون بودی. الان چرا همه‌چیزو توی خودت می‌ریزی؟"

تهیونگ نگاهشو از پنجره بیرون برنداشت. خیابون‌های خیس سئول زیر بارون برق می‌زدن.
زمزمه کرد:

– "من همه‌چیزمو از دست دادم... لبخند به چه دردی می‌خوره وقتی اون نیست؟"

جیمین سکوت کرد.
نگاهش پر از نگرانی بود.
هیچ‌وقت تهیونگ رو این‌قدر شکسته ندیده بود.

روزها همینطور گذشت.

تهیونگ برای فرار از فکرهاش پیانو می‌زد، اما هر ملودی وسط راه می‌شکست.
حتی توی خواب هم کابوس می‌دید، تو رو می‌دید که پشت کرده‌ای و دور می‌شی، صداشو نمی‌شنوی.

هر بار با وحشت بیدار می‌شد، دست‌هاشو به سمت بالش دراز می‌کرد، انگار دنبال دست تو می‌گشت اما فقط سردی پارچه بود.

تهیونگ... ستاره‌ای بود که داشت آرام آرام سقوط می‌کرد.


---


اون‌طرف، زندگی تو مسیر دیگه‌ای می‌رفت.
صبح‌ها بوی نون داغ مادربزرگ توی خونه می‌پیچید.
صدای خنده‌ی بچه‌های روستا، بوی گل‌های وحشی توی باد...
روستا مثل پناهگاهی بود.

تو توی مزرعه کمک می‌کردی.
دستات پر از خاک می‌شد.
آفتاب صورتت رو می‌سوزوند.
ولی عجیب بود... قلبت هنوز سبک نمی‌شد.

وقتی بچه‌ها می‌پرسیدن:

«اونی! چرا همیشه غمگینی؟»

فقط لبخند می‌زدی.

شب‌ها، وقتی همه می‌خوابیدن، روی پشت‌بوم می‌نشستی.
آسمون پر از ستاره بود.
یه ستاره‌ درخشان‌تر از همه، هر شب نگاهتو می‌کشید.
تو زمزمه می‌کردی:

– "کاش بدونی... هنوز دوستت دارم."

گوشی خاموشت هنوز کنار تخت بود.
بارها خواستی روشنش کنی، اما ترسیدی.
ترسیدی پیام‌هایی باشه که حقیقت رو تأیید کنن یا بدتر... هیچ پیامی نباشه.

گاهی خیال می‌کردی تهیونگ همین الان وسط خیابون‌های سئوله، دنبالته اما سریع این فکر رو از خودت دور می‌کردی.

«نه... اون الان خوشحاله. با همون دختری که توی عکسا بود.»

و این دروغ رو هر شب به خودت تکرار می‌کردی تا خواب‌هات سبک‌تر بشن.



ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۶)

پارت سوم ( اخر )هوای روستا خنک بود، اما قلبت هنوز سنگینی عجی...

تولد جونگکوک مبارک باش بانی همه ارمیا 🎉🎉

درخواستی تهیونگ موضوع : اسلاید دوم پارت اولبارون بی‌وقفه روی...

I think we can last foreverI am afraid everything will disap...

🪐تکپارتی🌟شب پر ستاره🌟تکپارتی🪐تهیونگ خسته از اجراهای بی‌پایان...

سربازی ۱۹ (پایان)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط