.
.
گفته بودی اما . . .
من به خود گفتم شاید . . .
ببندد چشمی برود درخود،
سرهرخاطره بیند نامی ومرا خواهد یافت آری،باید . . .
گفته بودی تو نبندی عهدی!!!
نه سازی یاری منتظر ساعت دیدار تو باشد
وزمان میگذرد من دل سپرده به لبخندی محو
وتو خندان در آغوش یاری نو
آری گفته بودی تو . .
گفته بودم شاید شوق رسوای نگاهم چنگ زند بر دل یغماگر سردت
برباید این بار قلب عیارت را
و نپرسد هیچ از تو
نه از لرزش بی وقفه ی دستت نه از آهنگ پر احساس صدایت
گفته بودم شاید این بار من او باشم او من ندانستم بازکه من خود میگردم . . .
گفته بودی اما . . .
من به خود گفتم شاید . . .
ببندد چشمی برود درخود،
سرهرخاطره بیند نامی ومرا خواهد یافت آری،باید . . .
گفته بودی تو نبندی عهدی!!!
نه سازی یاری منتظر ساعت دیدار تو باشد
وزمان میگذرد من دل سپرده به لبخندی محو
وتو خندان در آغوش یاری نو
آری گفته بودی تو . .
گفته بودم شاید شوق رسوای نگاهم چنگ زند بر دل یغماگر سردت
برباید این بار قلب عیارت را
و نپرسد هیچ از تو
نه از لرزش بی وقفه ی دستت نه از آهنگ پر احساس صدایت
گفته بودم شاید این بار من او باشم او من ندانستم بازکه من خود میگردم . . .
- ۱۳۸
- ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط