{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:آغوش ممنوعه🚫🫂🌌

رمان:آغوش ممنوعه🚫🫂🌌

ژانر:عاشقانه،درام،تخیلی
#part3

تو فکر بودم که در بغلم باز شد
داداشم بود

نیما:نفس چتع چرا اونجوری کردی
مامان و بابا بخاطر تو دارن از هم جدا میشن هیچ میدونی

من:خفه شو نیما اصلا حوصله ندارم
همچیو تو اون خونه ربطش میدن به من

نیما:درست صحبت کن بعدم ربط داره به تو

من:خوب چه ربطی

نیما:خوب نمیدونم اما فک کنم  قراره که ی پولی به مامان بدن هنوز نمیدونن متاهله اگه بدونن دیگه نمیدن

من:خوب این چه ربطی به من داشت

نیما:احمق اون پول برای مهاجرت توعه

من:هووففف اصلا نمیخوام که بهش فکر بکنم

نیما:هرجور راحتی حرکت کن بریم کار دارم

راه افتادم و داداشم بهم آدرس داد جلوی خونش کلید داد بهم و خودش رف گف زود میاد
کلیدو توی در چرخوندم و درو باز کردم

همینجوری از کنجکاوی درو باز گذاشتمو وارد خونه شدم
به تک تک اتاقا سرک کشیدم رسیدم به هال گوشه هال ی کوله پشتی بود

نشستمو زیپشو باز کردم اسلحه بود
همین که خواستم برشدارم

ی نفر:بهت یاد ندادن به وسایل دیگران بدون اجازه دست نزنی

مثل برق گرفته ها ازجام پاشدم ... ‌..
دیدگاه ها (۱)

لطفا بخونین

پارت۲

چند پارتی جونگ کوک نشستیم سر میز شام که پسر عموی کوک نشست رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط