عشق یا انتقام
{عشق یا انتقام؟...}
part:7
تهیونگ به رز نگاهی انداخت و گفت
تهیونگ:اینجا چیکار میکنی؟!(سرد)
رز:اومدم تو رو ببینم و اون پسره نذاشت و هلم داد!
تهیونگ:که اینطور...
به سمت اتاق شکنجه رفت و دید که پسر به صندلی بسته شده و سرش پایینه...
جونگکوک:دارم میگم...من هلش ندادم!
تهیونگ:ولی اون میگه هلش دادی...
جونگکوک:متاسفم ولی نامزد دروغ گویی دارین ارباب!
تهیونگ:نیازی نیست بگی دروغ گوعه یا نه!
جونگکوک:من کاریش نکردم،ولم کن!
تهیونگ:پس گستاخ هم هستی!!
جونگکوک:نبودم،ولی با آدمای دورم تصمیم گرفتم بشم...
تهیونگ:جرمت هر لحظه سنگین تر میشه پسرجون...
جونگکوک:واسم مهم نیست،نه جرمم،نه تو و اون نامزدت!
تهیونگ:داری با بد کسی در میافتی!
جونگکوک:گفتم که واسم مهم نیست!
تهیونگ شلاق رو برداشت و با اینکه نمیخواست اون رو روی بدن ظریف پسر زد...
تهیونگ:تا ۲۰۰ میشمری!
جونگکوک به خاطر ضربه شلاق ناله ای از جنس درد کرد و فقط سر تکون داد...
جونگکوک:۱...۲...۳...۴..۵...
تا ۲۰۰ شمرد...لباس سفیدش حالا به رنگ قرمز خونی در اومده بود و بدنش پر از زخم های عمیق...زمین مانند دریاچه ای از خون بود...تهیونگ با پسر عزیزش چیکار کرده بود؟!...حالا جونگکوک بیهوش بود و تهیونگ با اشک به جونگکوک نگاه میکرد...
تهیونگ:متاسفم...ولی باید این کار و انجام میدادم!(گریه)
به سمتش رفت و طناب هایی که باهاش به صندلی بسته شده بود و باز کرد...بدنش بی جون و سبک پسر رو به آغوش کشید و بیرون رفت...اون و داخل اتافش گذاشت و با دکتر شخصیش یعنی دکتر لی تماس گرفت...
دکتر لی:زخماش...عمیقه،من زخماش و درمان کردم،هنوز بیهوشه...وقتی بهوش اومد...این قرص ها رو بخوره...
تهیونگ باشه ای گفت...تصور اینکه با اون شلاق به پسر زده بود باعث میشد به خودش فحش بده...
تهیونگ:یه روزی...بالاخره بهت اعتراف میکنم...و دیگه لازم نیست درد بکشی!
بوسه ای روی پیشونی اش گذاشت و بیرون رفت...
خوب ناناز بلاهای من اینم دو پارت تقدیم نگاهتون چطور بوددد؟🎀
part:7
تهیونگ به رز نگاهی انداخت و گفت
تهیونگ:اینجا چیکار میکنی؟!(سرد)
رز:اومدم تو رو ببینم و اون پسره نذاشت و هلم داد!
تهیونگ:که اینطور...
به سمت اتاق شکنجه رفت و دید که پسر به صندلی بسته شده و سرش پایینه...
جونگکوک:دارم میگم...من هلش ندادم!
تهیونگ:ولی اون میگه هلش دادی...
جونگکوک:متاسفم ولی نامزد دروغ گویی دارین ارباب!
تهیونگ:نیازی نیست بگی دروغ گوعه یا نه!
جونگکوک:من کاریش نکردم،ولم کن!
تهیونگ:پس گستاخ هم هستی!!
جونگکوک:نبودم،ولی با آدمای دورم تصمیم گرفتم بشم...
تهیونگ:جرمت هر لحظه سنگین تر میشه پسرجون...
جونگکوک:واسم مهم نیست،نه جرمم،نه تو و اون نامزدت!
تهیونگ:داری با بد کسی در میافتی!
جونگکوک:گفتم که واسم مهم نیست!
تهیونگ شلاق رو برداشت و با اینکه نمیخواست اون رو روی بدن ظریف پسر زد...
تهیونگ:تا ۲۰۰ میشمری!
جونگکوک به خاطر ضربه شلاق ناله ای از جنس درد کرد و فقط سر تکون داد...
جونگکوک:۱...۲...۳...۴..۵...
تا ۲۰۰ شمرد...لباس سفیدش حالا به رنگ قرمز خونی در اومده بود و بدنش پر از زخم های عمیق...زمین مانند دریاچه ای از خون بود...تهیونگ با پسر عزیزش چیکار کرده بود؟!...حالا جونگکوک بیهوش بود و تهیونگ با اشک به جونگکوک نگاه میکرد...
تهیونگ:متاسفم...ولی باید این کار و انجام میدادم!(گریه)
به سمتش رفت و طناب هایی که باهاش به صندلی بسته شده بود و باز کرد...بدنش بی جون و سبک پسر رو به آغوش کشید و بیرون رفت...اون و داخل اتافش گذاشت و با دکتر شخصیش یعنی دکتر لی تماس گرفت...
دکتر لی:زخماش...عمیقه،من زخماش و درمان کردم،هنوز بیهوشه...وقتی بهوش اومد...این قرص ها رو بخوره...
تهیونگ باشه ای گفت...تصور اینکه با اون شلاق به پسر زده بود باعث میشد به خودش فحش بده...
تهیونگ:یه روزی...بالاخره بهت اعتراف میکنم...و دیگه لازم نیست درد بکشی!
بوسه ای روی پیشونی اش گذاشت و بیرون رفت...
خوب ناناز بلاهای من اینم دو پارت تقدیم نگاهتون چطور بوددد؟🎀
- ۱۱.۷k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط