رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)
رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)
🎼 پارت پانزدهم: نقشهیِ ضدِ حمله (نقشه زیرزمینی)
[زاویه دید: جونگکوک]
بعد از اینکه اون مردِ از خود راضی رفت، عمارت انگار خفهکننده شده بود. تهیونگ گوشهی اتاق روی تخت نشسته بود و با دستای لرزونش لبهی پتو رو گرفته بود. نمیتونستم اونجوری ببینمش. رفتم کنارش نشستم و سرش رو گذاشتم روی شونم.
«نیکی جونم… یعنی میخواد گالری رو نابود کنه؟» صدای تهیونگ پر از بغض بود.
بهش نگاه کردم و لبخندِ شیطنتآمیزی زدم. «تهیونگ، گوش کن. اون فکر میکنه میتونه با پولِ کثیفش ما رو بترسونه، ولی نمیدونه که ما چیزی داریم که اون نداره: اتحاد و هوش.»
تهیونگ سرش رو بلند کرد و با کنجکاوی بهم نگاه کرد. «چه نقشهای داری؟»
«ببین،» صدام رو پایین آوردم، «اون فردا شب مهمونیاش رو میگیره تا تو رو به شرکای تجاریاش معرفی کنه و یه قراردادِ اجباریِ دیگه ببنده، درسته؟ ما نباید اجازه بدیم اون مهمونی طبقِ میلِ اون پیش بره.»
تهیونگ یکم آرومتر شد. «چیکار کنیم؟»
«ما باید فایلهای صوتی و مدارکی که مامانت توی اتاقِ کارش از معاملههایِ غیرقانونیِ پدرت مخفی کرده بود رو پیدا کنیم. یادت هست اون روز که اتفاقی شنیدی مامانت داشت با تلفن بحث میکرد؟»
تهیونگ چشماش گرد شد. «آره! همون فایلهایی که میگفت اگه لو برن، آبرویِ کلِ خانواده میره…»
«دقیقاً!» با هیجان گفتم. «ما اونها رو هک میکنیم یا برمیداریم. فردا شب، وسطِ سخنرانیِ پدرت، وقتی میخواد تو رو به همه معرفی کنه، ما اون مدارک رو رویِ پروژکتورِ بزرگِ سالن پخش میکنیم. جلویِ چشمِ همهی شرکایِ تجاریاش! دیگه هیچکس جرئت نمیکنه باهاش قرارداد ببنده، چه برسه به اینکه بخواد تو رو مجبور به ازدواج کنه.»
تهیونگ با دهنِ باز بهم نگاه میکرد. «جونگکوک… این خیلی خطرناکه! اگه بفهمن ما بودیم چی؟»
«نیکی جونم،» دستاش رو گرفتم، «ما این کار رو برایِ آزادیِ تو میکنیم. اگه گالری و هویتت توی خطر باشه، من حاضرم کلِ این عمارت رو به آتیش بکشم! تو فقط بگو هستی یا نه؟»
تهیونگ یه لبخندِ واقعی زد، لبخندی که مدتها بود ندیده بودم. «هستم. با تمامِ وجودم هستم.»
[زاویه دید: تهیونگ]
اون شب، تا صبح بیدار موندیم. جونگکوک مثلِ یه هکرِ حرفهای لپتاپش رو باز کرده بود و داشت سیستمِ امنیتیِ اتاقِ کارِ پدرم رو دور میزد. منم داشتم جزئیاتِ مهمونیِ فردا رو چک میکردم تا بفهمم چطور میتونیم اون فایلها رو به سیستمِ صوتی و تصویریِ سالن وصل کنیم.
حسِ خیلی عجیبی داشتم. انگار دیگه اون پسرِ ترسویِ توی قفس نبودم. کنارِ جونگکوک، حس میکردم میتونم هر طوفانی رو پشتِ سر بذارم.
«پیداش کردم!» جونگکوک با هیجان گفت. یه فلشِ کوچیک رو از درِ مخفیِ توی قفسهی کتابها درآورد. «مدارکِ کاملِ پولشویی و فسادِ مالیِ آقای کیم. این همون بمبیئه که فردا شب قراره بترکه!»
به همدیگه نگاه کردیم. قلبم داشت تند میت زد. فردا شب، یا ما پیروز میشدیم و آزاد میشدیم، یا… خب، ترجیح میدادم به “یا” فکر نکنم. فقط به این فکر میکردم که بعد از فردا، دیگه هیچکس نمیتونه من و جونگکوک رو از هم جدا کنه.
ادامه دارد......
یعنی چی میشه؟
شرایط:
حمایتاتون بالا باشه ببینم چقدر ازم حمایت میکنینـ.
#رمان#تهکوک#رمان_تهکوک
#رمان_طنین_سکوت
🎼 پارت پانزدهم: نقشهیِ ضدِ حمله (نقشه زیرزمینی)
[زاویه دید: جونگکوک]
بعد از اینکه اون مردِ از خود راضی رفت، عمارت انگار خفهکننده شده بود. تهیونگ گوشهی اتاق روی تخت نشسته بود و با دستای لرزونش لبهی پتو رو گرفته بود. نمیتونستم اونجوری ببینمش. رفتم کنارش نشستم و سرش رو گذاشتم روی شونم.
«نیکی جونم… یعنی میخواد گالری رو نابود کنه؟» صدای تهیونگ پر از بغض بود.
بهش نگاه کردم و لبخندِ شیطنتآمیزی زدم. «تهیونگ، گوش کن. اون فکر میکنه میتونه با پولِ کثیفش ما رو بترسونه، ولی نمیدونه که ما چیزی داریم که اون نداره: اتحاد و هوش.»
تهیونگ سرش رو بلند کرد و با کنجکاوی بهم نگاه کرد. «چه نقشهای داری؟»
«ببین،» صدام رو پایین آوردم، «اون فردا شب مهمونیاش رو میگیره تا تو رو به شرکای تجاریاش معرفی کنه و یه قراردادِ اجباریِ دیگه ببنده، درسته؟ ما نباید اجازه بدیم اون مهمونی طبقِ میلِ اون پیش بره.»
تهیونگ یکم آرومتر شد. «چیکار کنیم؟»
«ما باید فایلهای صوتی و مدارکی که مامانت توی اتاقِ کارش از معاملههایِ غیرقانونیِ پدرت مخفی کرده بود رو پیدا کنیم. یادت هست اون روز که اتفاقی شنیدی مامانت داشت با تلفن بحث میکرد؟»
تهیونگ چشماش گرد شد. «آره! همون فایلهایی که میگفت اگه لو برن، آبرویِ کلِ خانواده میره…»
«دقیقاً!» با هیجان گفتم. «ما اونها رو هک میکنیم یا برمیداریم. فردا شب، وسطِ سخنرانیِ پدرت، وقتی میخواد تو رو به همه معرفی کنه، ما اون مدارک رو رویِ پروژکتورِ بزرگِ سالن پخش میکنیم. جلویِ چشمِ همهی شرکایِ تجاریاش! دیگه هیچکس جرئت نمیکنه باهاش قرارداد ببنده، چه برسه به اینکه بخواد تو رو مجبور به ازدواج کنه.»
تهیونگ با دهنِ باز بهم نگاه میکرد. «جونگکوک… این خیلی خطرناکه! اگه بفهمن ما بودیم چی؟»
«نیکی جونم،» دستاش رو گرفتم، «ما این کار رو برایِ آزادیِ تو میکنیم. اگه گالری و هویتت توی خطر باشه، من حاضرم کلِ این عمارت رو به آتیش بکشم! تو فقط بگو هستی یا نه؟»
تهیونگ یه لبخندِ واقعی زد، لبخندی که مدتها بود ندیده بودم. «هستم. با تمامِ وجودم هستم.»
[زاویه دید: تهیونگ]
اون شب، تا صبح بیدار موندیم. جونگکوک مثلِ یه هکرِ حرفهای لپتاپش رو باز کرده بود و داشت سیستمِ امنیتیِ اتاقِ کارِ پدرم رو دور میزد. منم داشتم جزئیاتِ مهمونیِ فردا رو چک میکردم تا بفهمم چطور میتونیم اون فایلها رو به سیستمِ صوتی و تصویریِ سالن وصل کنیم.
حسِ خیلی عجیبی داشتم. انگار دیگه اون پسرِ ترسویِ توی قفس نبودم. کنارِ جونگکوک، حس میکردم میتونم هر طوفانی رو پشتِ سر بذارم.
«پیداش کردم!» جونگکوک با هیجان گفت. یه فلشِ کوچیک رو از درِ مخفیِ توی قفسهی کتابها درآورد. «مدارکِ کاملِ پولشویی و فسادِ مالیِ آقای کیم. این همون بمبیئه که فردا شب قراره بترکه!»
به همدیگه نگاه کردیم. قلبم داشت تند میت زد. فردا شب، یا ما پیروز میشدیم و آزاد میشدیم، یا… خب، ترجیح میدادم به “یا” فکر نکنم. فقط به این فکر میکردم که بعد از فردا، دیگه هیچکس نمیتونه من و جونگکوک رو از هم جدا کنه.
ادامه دارد......
یعنی چی میشه؟
شرایط:
حمایتاتون بالا باشه ببینم چقدر ازم حمایت میکنینـ.
#رمان#تهکوک#رمان_تهکوک
#رمان_طنین_سکوت
- ۲.۰k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط