رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)
رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)
🎼 پارت چهاردهم: ملاقاتِ غیرمنتظره (گزینه ۲)
[زاویه دید: جونگکوک]
من و تهیونگ دست تو دست، آروم از پلهها اومدیم پایین. حس میکردم تهیونگ داره میلرزه. دستش توی دستم یخ کرده بود. وقتی به سالن رسیدیم، اون مرد با اون چشمهای سرد و نافذش داشت به قابعکسهای روی دیوار نگاه میکرد.
مامانِ تهیونگ با صدای لرزان گفت: «تهیونگ… اون… اون بابات، آقای کیمِ بزرگه.»
اسمِ “آقای کیم” توی خونه پیچید و انگار همه چی ساکت شد. تهیونگ یه قدم رفت عقب، اما من محکم نگهاش داشتم.
مرد برگشت سمتِ ما. نگاهش روی دستهای گرهخوردهی ما مکث کرد و یه پوزخندِ تلخ زد. «پس این همون دلیلیه که مینا با گریه از خونه زد بیرون؟ یه پسرِ غریبه که میخواد برای خانوادهی من تصمیم بگیره؟»
تهیونگ با صدایِ لرزون اما محکمی گفت: «اون غریبه نیست. اون جونگکوکه. و اون تنها کسیه که تا حالا از من دفاع کرده.»
مردِ میانسال (پدر تهیونگ) یه قدم اومد جلو. بویِ سیگارِ برگِ گرونقیمتش کلِ فضا رو پر کرد. «دفاع؟ پسر، تو هنوز نمیدونی توی این دنیا چی به چیه. من برگشتم چون این بازیهایِ مسخرهی زنونهی مادرت دیگه جواب نمیده. من برای تو یه برنامه دارم، تهیونگ. و اون برنامه… شاملِ این پسر نمیشه.»
من دندونهام رو روی هم فشار دادم. میخواستم بپرم جلو، اما تهیونگ دستم رو فشار داد که یعنی “آروم باش”.
پدرِ تهیونگ ادامه داد: «فردا شب، یه مهمونی بزرگ داریم. تمامِ شرکای تجاریِ من و خانوادههایِ همردهمون دعوتن. و تو، تهیونگ، باید به عنوانِ وارثِ اصلی، اونجا باشی. اونجا، یه نفر رو بهت معرفی میکنم که آیندهی تو و اون گالریِ مسخرهت رو تضمین میکنه.»
تهیونگ چشماش رو بست. «من نمیآم.»
پدرش با آرامشِ عجیبی خندید. «میآی. چون اگه نیای، اون گالری که اینقدر براش جون کندی… فردا صبحش دیگه وجود خارجی نداره.»
تهیونگ شوکه شد. این یعنی تهدیدِ مستقیم!
من جلو اومدم و صاف توی چشمهای اون مردِ سنگدل نگاه کردم. «شما فکر میکنید پول و قدرتِ شما میتونه همهچیز رو بخره؟ شاید بتونید یه ساختمون رو خراب کنید، اما نمیتونید اون چیزی که بینِ ماست رو بشکنید.»
مردِ میانسال فقط به من نگاه کرد و گفت: «ببینیم و تعریف کنیم، جونگکوک.»
بعد از خونه بیرون رفت و ما رو توی یه سکوتِ مرگبار تنها گذاشت.
ادامه دارد....
#رمان#تهکوک#رمان_تهکوک
#رمان_طنین_سکوت
🎼 پارت چهاردهم: ملاقاتِ غیرمنتظره (گزینه ۲)
[زاویه دید: جونگکوک]
من و تهیونگ دست تو دست، آروم از پلهها اومدیم پایین. حس میکردم تهیونگ داره میلرزه. دستش توی دستم یخ کرده بود. وقتی به سالن رسیدیم، اون مرد با اون چشمهای سرد و نافذش داشت به قابعکسهای روی دیوار نگاه میکرد.
مامانِ تهیونگ با صدای لرزان گفت: «تهیونگ… اون… اون بابات، آقای کیمِ بزرگه.»
اسمِ “آقای کیم” توی خونه پیچید و انگار همه چی ساکت شد. تهیونگ یه قدم رفت عقب، اما من محکم نگهاش داشتم.
مرد برگشت سمتِ ما. نگاهش روی دستهای گرهخوردهی ما مکث کرد و یه پوزخندِ تلخ زد. «پس این همون دلیلیه که مینا با گریه از خونه زد بیرون؟ یه پسرِ غریبه که میخواد برای خانوادهی من تصمیم بگیره؟»
تهیونگ با صدایِ لرزون اما محکمی گفت: «اون غریبه نیست. اون جونگکوکه. و اون تنها کسیه که تا حالا از من دفاع کرده.»
مردِ میانسال (پدر تهیونگ) یه قدم اومد جلو. بویِ سیگارِ برگِ گرونقیمتش کلِ فضا رو پر کرد. «دفاع؟ پسر، تو هنوز نمیدونی توی این دنیا چی به چیه. من برگشتم چون این بازیهایِ مسخرهی زنونهی مادرت دیگه جواب نمیده. من برای تو یه برنامه دارم، تهیونگ. و اون برنامه… شاملِ این پسر نمیشه.»
من دندونهام رو روی هم فشار دادم. میخواستم بپرم جلو، اما تهیونگ دستم رو فشار داد که یعنی “آروم باش”.
پدرِ تهیونگ ادامه داد: «فردا شب، یه مهمونی بزرگ داریم. تمامِ شرکای تجاریِ من و خانوادههایِ همردهمون دعوتن. و تو، تهیونگ، باید به عنوانِ وارثِ اصلی، اونجا باشی. اونجا، یه نفر رو بهت معرفی میکنم که آیندهی تو و اون گالریِ مسخرهت رو تضمین میکنه.»
تهیونگ چشماش رو بست. «من نمیآم.»
پدرش با آرامشِ عجیبی خندید. «میآی. چون اگه نیای، اون گالری که اینقدر براش جون کندی… فردا صبحش دیگه وجود خارجی نداره.»
تهیونگ شوکه شد. این یعنی تهدیدِ مستقیم!
من جلو اومدم و صاف توی چشمهای اون مردِ سنگدل نگاه کردم. «شما فکر میکنید پول و قدرتِ شما میتونه همهچیز رو بخره؟ شاید بتونید یه ساختمون رو خراب کنید، اما نمیتونید اون چیزی که بینِ ماست رو بشکنید.»
مردِ میانسال فقط به من نگاه کرد و گفت: «ببینیم و تعریف کنیم، جونگکوک.»
بعد از خونه بیرون رفت و ما رو توی یه سکوتِ مرگبار تنها گذاشت.
ادامه دارد....
#رمان#تهکوک#رمان_تهکوک
#رمان_طنین_سکوت
- ۱.۸k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط