{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌷صبح می‌آمد بالای سرم و مرتب می‌گفت: «آقا فرج الله فرج

🌷صبح می‌آمد بالای سرم و مرتب می‌گفت: «آقا فرج الله فرج الله، آقا فرج الله من هم نیم خیز میشدم و میگفتم: «بیدارم آقاجان» اما پدر همان طور با دو انگشت میزد به بازویم بلند که میشدم تا جلو دستشویی کمکم می‌کرد همان جلو می‌ایستاد و می‌گفت: وضو بگیر تا خواب از سرت بپرد . وضو که می‌گرفتم می‌گفت: «خب، حالا بیا برویم باهم نماز جماعت بخوانیم»

✍روایت: پانزدهم

📖 کتاب: نورعلی
نیم نگاهی به زندگی و اوج‌بندگی
"سردار شهید نورعلی شوشتری"

#سپاه
#با_شهدا_گم_نمی_شویم
╭🌹
╰┈➤ @Sedaye_Enghelab
دیدگاه ها (۰)

🌷نماز شبش را خیلی آرام می‌خواند، اما نماز صبحش را بلند می‌خ...

🌷ده کیلو انار دانه کردم و گذاشتم روی تخت آشپز. نوره که ...

🌷می‌گفت: زمان جنگ بعضی‌ها خیلی چیزها را نادیده گرفتند تا به ...

🌷بین شهدا، شهید برونسی را خیلی دوست داشت. می‌گفت: ساده و بدو...

🌷 بار اول که رفت جبهه، بعداز چهار ماه برگشت. انگار همان تبدي...

🌷بار اولی بود که رفت دیدن .امام می‌گفت: وقتی امام را دیدم ا...

بگیرد مال مردم را می‌خورد و ... .🌷چند باری آمدم جوابشان را ب...

🌷می گفت: اوایل جنگ فرمانده محور تجربه و تخصص نظامی‌اش از من...

🌷چند ماه بعداز پیروزی انقلاب، خواب دیده بود امام آمده و می‌گ...

🌷نورعلی آئینه زندگی سردار... . نه! نورعلی شوشتری است. قطعاتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط