You are paying back karma ¹⁰پارت
You are paying back karma ¹⁰پارت
¹⁶:⁰³
آلفا به آرومی در اتاق بردارش رو زد و بعد از تایید
وارد شد، ولی هیچ امگایی رو نمیدید تا اینکه آلفا لب زد
یونگی: جیمین بیا بیرون.
یه امگا با رایحه وانیل، موهای بلوند، لبای قلوه ایش که کمی زخم شده بودن و پوستی بشدت روشن از کمد بیرون اومد
و چشمانش که برق میزدن رو به سمت جیهوپ چرخوند و کمی خم شد و سلام کرد.
یونگی: بیا اینم امگام.
جیهوپ: وقت واسه معرفی زیاده، تهیونگ گیر داده جلسه بزاریم
یونگی: واسه چی؟
جیهوپ: میخاد بچه رو نگه داره و خودش شخصا با پدر حرف بزنه
آلفا با انگشتش شقیقه اش رو ماساژ داد
یونگی: نمیشه فقط اون بچه لعنتی رو بندازه؟
کمی تن صداشو بالا برد.
جیهوپ: ساکت باش، میشنوه
جیمین: چرا اسرار دارین بچه رو بندازه؟
یونگی: چون که یهویی شده و پدرمون حتا خبر نداره که اون جفت داره
جیمین: خب اگه باهاش حرف بزنه که بهتره
یونگی: آخرین باری که اومد باهاش حرف بزنه برای اولین بار سیلی خورد.
جیهوپ: حالا بعدا شجره نامه خانوادگیمونو براش تعریف کن الان میاد
آلفا دست امگاشو گرفت و از اتاق بیرون بردش
و به بیرون عمارت بردش.
یونگی: رسیدی زنگ بزن.
جیمین: باشه
و بعد از اینکه دید امگاش سوار تاکسی شد اومد داخل
¹⁶:³⁰
هر سه آلفا و برادر امگاشون کنار هم جمع شده بودن
و همه نگاه ها روی امگا بود و امگا درحالی که دستش رو شکمش بود لب زد
تهیونگ: من میخام بچه رو نگه دارم.
نامجون: هرچی خودت میدونی، دیگه چی بگیم بهت؟
یونگی پوزخندی زد و به برادرش نگاه کرد
یونگی: هرچی خودت میدونی؟ هیونگ، نگو که یادت رفته آخرین باری که اینو گفتی و تهیونگ کار خودشو کرد پدرمون برای اولین بار به عزیز دردونه اش سیلی زد؟
تهیونگ: هیونگ! من یه اشتباهی تو راهنمایی انجام دادم
که تهشم متوجه شدم هوسه، چرا دیگه ول کنم نیستی؟
یونگی: چون تو خیلی به کارای یهویی علاقه داری
یهویی عاشق میشی، یهویی جفت پیدا میکنی، یهویی حامله میشی
جیهوپ: ساکت بشید! عین سگ و گربه نیوفتید به جون هم تا بفهمیم چه گلی باید به سرمون بگیریم
یونگی: دیگه فکر کردن داره؟ بچه رو نگه میداره و به پدر میگه
منتها پدر اینسری خودش بچه رو سقط میکنه
تهیونگ: یااا! اینجوری راجبش حرف نزن
یونگی: عالی شد، بهش وابسته هم که شد
جیهوپ: کاری نکن جلوی همه بگم امروز چ...
یونگی: دو دقیقه اون دهنو ببندی نمیگن لالی
نامجون: اینو باید به تو بگن که نمیزاری من حرف بزنم!
یونگی: خب بگو!
نامجون: شیش روز دیگه پدر از سفر کاری برمیگرده
و تهیونگ از همین الان تصمیم گرفته که بچه رو نگه داره و به پدر بگه، و خب این تنها راهیه که باعث میشه گرگش نمیره
پس..بچه رو نگه دار.
تهیونگ: اگه نگه دارم پشتم هستین؟
جیهوپ: من هستم.
نامجون: همچنین
تهیونگ: یونگی هیونگ؟
یونگی: باشه...منم پشتتم
امگا اشک تو چشماش جمع شد و کم کم دیدش تار شد.
یونگی: هی! اون داره گریه میکنه
هر سه آلفا دورش جمع شدن و سعی میکردن دلیل گریش رو بفهمن.
تهیونگ: ممنونم که گذاشتین قولی که به نینی دادم و عملی کنم.
و لبخندی از سر خوشحالی زد.
ولی هنوز نگرانی هایی داشتن، آیا پدرشون این موضوع رو قبول میکنه؟ نمیدونن، هیچکی نمیدونه!
¹⁶:⁰³
آلفا به آرومی در اتاق بردارش رو زد و بعد از تایید
وارد شد، ولی هیچ امگایی رو نمیدید تا اینکه آلفا لب زد
یونگی: جیمین بیا بیرون.
یه امگا با رایحه وانیل، موهای بلوند، لبای قلوه ایش که کمی زخم شده بودن و پوستی بشدت روشن از کمد بیرون اومد
و چشمانش که برق میزدن رو به سمت جیهوپ چرخوند و کمی خم شد و سلام کرد.
یونگی: بیا اینم امگام.
جیهوپ: وقت واسه معرفی زیاده، تهیونگ گیر داده جلسه بزاریم
یونگی: واسه چی؟
جیهوپ: میخاد بچه رو نگه داره و خودش شخصا با پدر حرف بزنه
آلفا با انگشتش شقیقه اش رو ماساژ داد
یونگی: نمیشه فقط اون بچه لعنتی رو بندازه؟
کمی تن صداشو بالا برد.
جیهوپ: ساکت باش، میشنوه
جیمین: چرا اسرار دارین بچه رو بندازه؟
یونگی: چون که یهویی شده و پدرمون حتا خبر نداره که اون جفت داره
جیمین: خب اگه باهاش حرف بزنه که بهتره
یونگی: آخرین باری که اومد باهاش حرف بزنه برای اولین بار سیلی خورد.
جیهوپ: حالا بعدا شجره نامه خانوادگیمونو براش تعریف کن الان میاد
آلفا دست امگاشو گرفت و از اتاق بیرون بردش
و به بیرون عمارت بردش.
یونگی: رسیدی زنگ بزن.
جیمین: باشه
و بعد از اینکه دید امگاش سوار تاکسی شد اومد داخل
¹⁶:³⁰
هر سه آلفا و برادر امگاشون کنار هم جمع شده بودن
و همه نگاه ها روی امگا بود و امگا درحالی که دستش رو شکمش بود لب زد
تهیونگ: من میخام بچه رو نگه دارم.
نامجون: هرچی خودت میدونی، دیگه چی بگیم بهت؟
یونگی پوزخندی زد و به برادرش نگاه کرد
یونگی: هرچی خودت میدونی؟ هیونگ، نگو که یادت رفته آخرین باری که اینو گفتی و تهیونگ کار خودشو کرد پدرمون برای اولین بار به عزیز دردونه اش سیلی زد؟
تهیونگ: هیونگ! من یه اشتباهی تو راهنمایی انجام دادم
که تهشم متوجه شدم هوسه، چرا دیگه ول کنم نیستی؟
یونگی: چون تو خیلی به کارای یهویی علاقه داری
یهویی عاشق میشی، یهویی جفت پیدا میکنی، یهویی حامله میشی
جیهوپ: ساکت بشید! عین سگ و گربه نیوفتید به جون هم تا بفهمیم چه گلی باید به سرمون بگیریم
یونگی: دیگه فکر کردن داره؟ بچه رو نگه میداره و به پدر میگه
منتها پدر اینسری خودش بچه رو سقط میکنه
تهیونگ: یااا! اینجوری راجبش حرف نزن
یونگی: عالی شد، بهش وابسته هم که شد
جیهوپ: کاری نکن جلوی همه بگم امروز چ...
یونگی: دو دقیقه اون دهنو ببندی نمیگن لالی
نامجون: اینو باید به تو بگن که نمیزاری من حرف بزنم!
یونگی: خب بگو!
نامجون: شیش روز دیگه پدر از سفر کاری برمیگرده
و تهیونگ از همین الان تصمیم گرفته که بچه رو نگه داره و به پدر بگه، و خب این تنها راهیه که باعث میشه گرگش نمیره
پس..بچه رو نگه دار.
تهیونگ: اگه نگه دارم پشتم هستین؟
جیهوپ: من هستم.
نامجون: همچنین
تهیونگ: یونگی هیونگ؟
یونگی: باشه...منم پشتتم
امگا اشک تو چشماش جمع شد و کم کم دیدش تار شد.
یونگی: هی! اون داره گریه میکنه
هر سه آلفا دورش جمع شدن و سعی میکردن دلیل گریش رو بفهمن.
تهیونگ: ممنونم که گذاشتین قولی که به نینی دادم و عملی کنم.
و لبخندی از سر خوشحالی زد.
ولی هنوز نگرانی هایی داشتن، آیا پدرشون این موضوع رو قبول میکنه؟ نمیدونن، هیچکی نمیدونه!
- ۵۰۶
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط