{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت: 11

پارت: 11
اسم: رویایی ترسناک

تهیونگ، عکاس جوان و جویای نامی بود که همیشه به دنبال سوژه‌های خاص و کمتر دیده شده می‌گشت. او شنیده بود که خانه‌ی قدیمی و متروکه‌ای در حومه شهر وجود دارد که متعلق به زنی به نام «سواری» بوده است. سواری سال‌ها پیش به طرز مرموزی ناپدید شده بود و شایعاتی درباره‌ی اتفاقات عجیب و غریب در آن خانه دهان به دهان می‌چرخید.

یک شب مه‌آلود، تهیونگ با دوربینش راهی آن خانه شد. ورودی خانه، با دری زنگ‌زده و پنجره‌های شکسته، حس وحشتناکی را نشان می داد. با احتیاط وارد شد. هوای داخل خانه، سرد و سنگین بود و بوی خاک و نم، مشامش را آزار می‌داد.

درون خانه، انگار زمان متوقف شده بود. مبل های قدیمی با پارچه‌های پوسیده، گرد و غبار ضخیمی همه جا را پوشانده بود. تهیونگ شروع به عکاسی کرد، اما هر بار که دوربینش را بالا می‌آورد، حس می‌کرد کسی از پشت سر او را زیر نظر دارد. سایه‌ها در گوشه و کنار اتاق‌ها می‌رقصیدند و صداهای خفیفی شبیه زمزمه یا ناله‌های دوردست، سکوت را می‌شکست.

او به طبقه‌ی بالا رفت. در انتهای راهرو، دری نیمه‌باز وجود داشت. این اتاق، با اتاق‌های دیگر فرق داشت. هیچ مبلی در آن نبود، فقط یک صندلی چوبی در وسط اتاق و دیوارهای پوشیده از نقاشی‌های عجیب و سیاه. نقاشی‌هایی که انگار با خون کشیده شده بودند؛ چهره‌های در هم پیچیده، چشم‌های وحشت‌زده و نمادهایی که تهیونگ را به یاد کابوس‌هایش می‌انداخت.در مرکز یکی از نقاشی‌ها، تصویری از زنی شبیه به «سواری» دیده می‌شد، اما با چهره‌ای کاملاً دگرگون شده؛ چشمانی خالی از نور و لبخندی دیوانه‌وار. تهیونگ با ترس دوربینش را بالا آورد تا از نقاشی عکس بگیرد.

درست در لحظه‌ی فشردن دکمه‌ی شاتر، ناگهان باد شدیدی وزید و تمام درها و پنجره‌های خانه به شدت به هم خوردند. صدای ناله‌ها بلندتر شد و نقاشی‌ها روی دیوار شروع به لرزیدن کردند. تهیونگ متوجه شد که چهره‌ی نقاشی سواری، به آرامی به سمت او چرخش می‌کند.

وحشت‌زده، دوربین را رها کرد و شروع به دویدن به سمت پایین کرد. اما پله‌ها زیر پایش خالی شدند. احساس کرد کسی او را گرفته و به سمت تاریکی می‌کشد. آخرین چیزی که شنید، صدای خنده‌ی سرد و خش‌داری بود که انگار از عمق چاهی بیرون می‌آمد: «سواری همیشه مشتریان جدید پیدا می‌کند…»

صبح روز بعد، همسایه‌ها متوجه شدند که تهیونگ به خانه بازنگشته است. وقتی پلیس به خانه آمد، جز دوربین شکسته و چند عکس تار و وهم‌آلود از نقاشی‌های دیواری، هیچ اثری از او پیدا نشد. تنها در یکی از عکس‌ها، در پس‌زمینه، چیزی شبیه به یک صندلی خالی در میان تاریکی دیده می‌شد.
دیدگاه ها (۸)

پارت: 10اسم: رویایی ترسناکتهیونگ همیشه از صدای بارون خوشش می...

پارت: 9اسم: رویایی ترسناک نور بالای سر سواری، سوسو می‌زد و س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط