{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یاد دارم یک غروب سرد سرد

یاد دارم یک غروب سرد سرد
می گذشت از توی کوچه دوره گرد
داد می زد کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت اهی زد و بغضش شکست
اول سال است نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ، ولی این زندگیست؟؟؟؟؟؟
بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
صورتش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود
بدتر از ان خواهرم دلگیر بود
مشکل ما درد نان تنها نبود.................
باز اواز درشت دوره گرد
رشته اندیشه ام را پاره کرد
دوره گردم کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
خواهرم بی روسری بیرون دوید
ای اقا!!!!!!! سفره خالی هم می خرید؟؟؟؟؟؟؟؟
دیدگاه ها (۹)

گفت دانایی که گرگی خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشرهر که گرگش...

سیاهی لبهایم از دود سیگار و قلیان نیست لبم عزادار حرفهای نگف...

توبه کردم که دگر می نخورم من همه عمریار اگر ساقی شود و می بد...

.

باران آرامی به پنجره‌های خانه می‌خورد. خانه‌ای که زمانی پر ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط