هویج کوچولوم
"هویج کوچولوم"
پارت۶
(دازای)
تقریبا نیم ساعت از تموم شدن بازی گذشته بود
با چویا، اتسو و اکو رو تخت نشسته بودیم اتسوشی داشت تو بغل اکوتاگاوا ریز ریز گریه میکرد و اکو هم آرومش میکرد
به چوچو نگا کردم دیدم خشکش زده رنگش پریده بود دستمو گذاشتم رو شونه هاش و تکونش دادم
_چوچو خوبی؟
با اون چشمای الماسی که نزدیک بود هر لحظه بزنه زیر گریه نگام کرد و سرشو گذاشت رو زانوهاش
+چطور میتونم خوب باشم؟
_چوچو الان هممون همین وضعیت رو داریم فقط تو نیستی هممون ترسیدیم باید ارامش خودمون رو حفظ کنیم و دنبال ی راه فرار باشیم
سرشو از رو زانوهاش برداشت و نگام کرد نگاهش پر خشم بود تعجب کردم که با لحن عصبی و آروم گفت
+چه آرامشی چه فراری یک عالمه سرباز با اسلحه بیرون وایسادن فقط منظر ی حرکت کوچیک از سمتمونن تا بتونن بکشنمون
_چویا آروم باش-
+نه دازای نه من نمیتونم
نمیتونم آروم باشم وقتی انقدر باید بازی کنیم تا فقط ی نفر زنده بمونه
_چویا-
+هممون میمیریم من تو اکو اتسو
دیگه نمیتونستم به حرفاش گوش کنم مچ دستش رو گرفتم و نزدیک خودم کردم فاصله به قدری کم بود که با حرف زدن لبامون بهم برخورد میکرد
ساکت شده بود و با تعجب نگام میکرد البته اینم بگم شبیه هویج شده بود
_هی چویا آروم باش ما نمی میریم ما ار اینجا فرار میکنیم شاید الان نشه ولی تا ۳ روز دیگه باید سعی بکنیم زنده بمونیم و از این بازی بریم بیرون
+ولی-
_هیشش چوچو من به حرفم عمل میکنم فقط کافیه بهم اعتماد کنی ۴تایی از اینجا فرار میکنیم
از صورتش فاصله گرفتم و تو چشماش نگا کردم آروم شده بودن از این موضوع خوشحال بودم که لباشو از هم فاصله داد و گفت
+مم..باش ولی به نفعته به قولت عمل کنی
_هاها حتما هویج کوچولو
همینطور که داشتیم حرف میزدیم در باز شد و همون سربازای قبلی وارد شدن و شروع کردن به گفتن تایم بازی که یهو ی زن اومد وسط سال و شروع به گریه کردن کرد
رو زانوهاش افتاد
:لطفا بذارید من برم من بچه دارم اون خیلی کوچیکه هیچکسو بجز من نداره خواهش میکنم بذارید برم
۲:منم همینطور منم ی زن و ی بچه دارم باید برم پیششون
همینطوری آدم میومد وسط سالن و تقاضا میکردن که آزاد بشن به چویا نگا کردم دیدم داره به سقف نگاه میکنه
وایسا سقف؟!
سرمو بردم بالا دیدم ی قلک بزرگ به سقف آویزون شده و از طریق ی لوله کلفت داره توش پر از پول میشه همه با حیرت و تعجب نگاه میکردن
■این پولای که میبینید قرار بعد از هر بازی بیشتر بشه و این پول مطلق به فرد برنده است
ی اطرافم نگاه کردم دیدم همه دارن با ذوق به پولا نگاه میکنن به چوچو نگاه کردم دیدم نزدیکه بزنه زیر گریه
بغلش کردم و سرشو نوازش کردم
ی دستگاه آوردن گذاشتن که...
اینم پارت ۶ بعد نگید پارت ندادم(・ω・*)
پارت۶
(دازای)
تقریبا نیم ساعت از تموم شدن بازی گذشته بود
با چویا، اتسو و اکو رو تخت نشسته بودیم اتسوشی داشت تو بغل اکوتاگاوا ریز ریز گریه میکرد و اکو هم آرومش میکرد
به چوچو نگا کردم دیدم خشکش زده رنگش پریده بود دستمو گذاشتم رو شونه هاش و تکونش دادم
_چوچو خوبی؟
با اون چشمای الماسی که نزدیک بود هر لحظه بزنه زیر گریه نگام کرد و سرشو گذاشت رو زانوهاش
+چطور میتونم خوب باشم؟
_چوچو الان هممون همین وضعیت رو داریم فقط تو نیستی هممون ترسیدیم باید ارامش خودمون رو حفظ کنیم و دنبال ی راه فرار باشیم
سرشو از رو زانوهاش برداشت و نگام کرد نگاهش پر خشم بود تعجب کردم که با لحن عصبی و آروم گفت
+چه آرامشی چه فراری یک عالمه سرباز با اسلحه بیرون وایسادن فقط منظر ی حرکت کوچیک از سمتمونن تا بتونن بکشنمون
_چویا آروم باش-
+نه دازای نه من نمیتونم
نمیتونم آروم باشم وقتی انقدر باید بازی کنیم تا فقط ی نفر زنده بمونه
_چویا-
+هممون میمیریم من تو اکو اتسو
دیگه نمیتونستم به حرفاش گوش کنم مچ دستش رو گرفتم و نزدیک خودم کردم فاصله به قدری کم بود که با حرف زدن لبامون بهم برخورد میکرد
ساکت شده بود و با تعجب نگام میکرد البته اینم بگم شبیه هویج شده بود
_هی چویا آروم باش ما نمی میریم ما ار اینجا فرار میکنیم شاید الان نشه ولی تا ۳ روز دیگه باید سعی بکنیم زنده بمونیم و از این بازی بریم بیرون
+ولی-
_هیشش چوچو من به حرفم عمل میکنم فقط کافیه بهم اعتماد کنی ۴تایی از اینجا فرار میکنیم
از صورتش فاصله گرفتم و تو چشماش نگا کردم آروم شده بودن از این موضوع خوشحال بودم که لباشو از هم فاصله داد و گفت
+مم..باش ولی به نفعته به قولت عمل کنی
_هاها حتما هویج کوچولو
همینطور که داشتیم حرف میزدیم در باز شد و همون سربازای قبلی وارد شدن و شروع کردن به گفتن تایم بازی که یهو ی زن اومد وسط سال و شروع به گریه کردن کرد
رو زانوهاش افتاد
:لطفا بذارید من برم من بچه دارم اون خیلی کوچیکه هیچکسو بجز من نداره خواهش میکنم بذارید برم
۲:منم همینطور منم ی زن و ی بچه دارم باید برم پیششون
همینطوری آدم میومد وسط سالن و تقاضا میکردن که آزاد بشن به چویا نگا کردم دیدم داره به سقف نگاه میکنه
وایسا سقف؟!
سرمو بردم بالا دیدم ی قلک بزرگ به سقف آویزون شده و از طریق ی لوله کلفت داره توش پر از پول میشه همه با حیرت و تعجب نگاه میکردن
■این پولای که میبینید قرار بعد از هر بازی بیشتر بشه و این پول مطلق به فرد برنده است
ی اطرافم نگاه کردم دیدم همه دارن با ذوق به پولا نگاه میکنن به چوچو نگاه کردم دیدم نزدیکه بزنه زیر گریه
بغلش کردم و سرشو نوازش کردم
ی دستگاه آوردن گذاشتن که...
اینم پارت ۶ بعد نگید پارت ندادم(・ω・*)
- ۵۱
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط