{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" هیولا ی من "

" هیولا ی من "
ویو دازای
داشتم به سمت خونه میرفتم که به چویا سر بزنم .... این چند وقته حالش یکمی بهتره ولی هنوز کامل خوب نشده.... بعد از اون حادثه که دوستاشو از دست داد و فهمید که کل خانوادشو خودش کشته ضربه ی روحیه شدیدی بهش وارد شد برای همین موری اونو به من سپرد چون میگفت که تو فقط میتونی حال اونو خوب کنی....خیلی سعی میکنه جلوی من گریه نکنه ولی....شبا نمیتونه مقاومت کنه و یکسره گریه میکنه و هی میگه.....من یه هیولام!.....من انسان نیستم!.....هی اینارو تکرار میکنه ..... وقتی هم میرم پیشش جوری سریع خودشو جمع میکنه انقار غریبم .......الانم رسیدم خونه....
درو زدم
صدای قدم های اروم چویا میومد و اروم اومد درو باز کرد
چویا : س...سلام * با صدایی اروم *
دازای : سلام چوچو حالت چطوره؟ * با لبخند و نگرانی کم*
چویا : خوبم.....
اومدم تو و نشستم رو مبل و اونم اومد کنارم نشستو زانو هاشو جمع کرد و سرشو قایم کرد
دازای : چوچو هنوزم ؟......* با لبخند و نا امیدی*
چویا اما حرفی نزد .... دلم نمیخواست اینکارو کنمو بغلش کنم ولی...... اون لحظه مغزم گفت فقط همین کار میتونه ارومش کنه پس اروم بغلش کردم......شوکه شد....اونم نه کم بلکه خیلییی زیاد
چویا : چ...چیکار...چیکار داری .... میکنی * شوکه *
دازای : دوست دارم چیبیم رو بغل کنم مشکلیه؟* با لبخند کرمکی *
چویا رو اروم بلند کردمو گزاشتمش رو پام و چونمو روی سرش گذاشتم
چویا : اها من اون قدی هم کم وزن نیستم این شکلی بلندم میکنی * فشار خوردن*
دازای : دیگه ما اینیم دیگه * با لبخند پیروزانه*
اروم سرشو ناز کردم .... فکر نمیکردم اروم بشینه ولی نشست .... خیلی هم اروم....دقیقا مثل یه گربه کوچولو....همیشه میگم اون سگ منه ولی این دفه خیلی شبیه بچه گربه هاسس
چویا : دازای ....
دازای : جانم
چویا : چرا منو بغل کردی و گذاشتی رو پات؟
دازای : چون اون لحظه کشتی هات غرق شده بودن تنها راهی که به ذهنم میرسید همین بود......
چویا : عاو......
دازای : میخوای بخوابی؟یا دراز بکشی؟
چویا : تازه خوابیدم ولی باشه دراز میکشم.......
اروم از روی پام بلند شدو داشت میرفت سمت تختش که گرفتمو برای کرم ریزی بهش گفتم
دازای : هوی هوی کجا؟( نگاه کرم ریزانه )
چویا : دارم میرم دراز بکشم * =-= نگاهش دقیقا همینه*
دازای : عا عا گفتم برو دراز بکش ولی گفتم برو روی تخت؟همینجا روی پام*با لحن دستوری و کرم ریزانه*
چویا : تو مگه رئیسمی؟
دازای : فعلا فعلا ها اره
چویا تچی کردو اروم سرشو روی پام گذاشت
دازای : افریننن
چویا : درد * با لحن کلافه *
دازای : حیحی
همین شکلی روی پام سرشو ناز کردم که خوابید بعدشم بلندش کردمو گذاشتمش رو تخت ولی ترسیدم این دفه مثل دفه ی قبل کابوس وحشت ناکی ببینه برای همینم کنارش خوابیدم و رومو اونور کردم که بغلش نکنم یه کاری نکنم که یهو بیدار شه.....
دیدگاه ها (۰)

" هیولای من "نکته : دوستان توجه داشته باشید که این رمان کلا ...

"هیولای من"دازای : هویسس چویا اروم باش .....چویا : درد ... د...

پیش خودم گفتم شاید از اون نسخه خوشتون نیومده باشه یا اون چیز...

نقاشی چویا درخواستینقاشی بعدی چی باشه؟ببخشید اگر بد شد تمام ...

سال های ماندن پارت دو ویو دازای از روی کرم ریزی و اذیت کردنش...

پارت هفت______________________ویو چویا ما که از هم متنفریم. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط