{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داغ داریم نه داغـی که بر آن اخم کنیم

داغ داریم نه داغـی که بر آن اخم کنیم

مرگمان باد اگر شکوه ای از زخم کنیم

مرد آن است که از نسل سیاوش باشد

"عاشقی شیوه‌ی رندان بلا کش باشد "

چند قرن است که زخمی متوالی دارند

از کویــر آمده‌ها بغض سفالـــــــی دارند

بنویسید گلــــو هــــای شما راه بهشت

بنویسید مرا شهر مرا خشت نوشت

بنویسید پسری مُرد کــــه تقصیر نداشت

پدری گیر زمین بود و تدبیرنداشت

بنویسید که با عطر وضو آوردند

غربت نعش مرا لای پتــو آوردند

زلفها گرچه پر از خاک و لبم گرچه کبود

"هردوش آمدم و رخساره بر افروخته بود

خوب داند که به این سینه چه ها می گذرد

هر که از کوچه ی معشوقه ما می گذرد

بنویسید غـــم و خشت و تگرگ آمده بود

از در و پنجره‌ ها ضجـــه‌ی مرگ آمده بود

شهر آنقدر پریشان شده بود از تاریخ

شاه قاجار بـــه دلداری ما آمده بود

با دلی پر شده از زخـــم نمک می‌خوردیم

دوش وقت سحر از غصه ترک می‌خوردیم

بنویسید کـــه من بودم و مظهر گمنامی ‌ها

سرزمین نفس زخمی ویرانی‌ها

ننویسید کـــه من تلـــی از آواره شده ام

من به خال لب یک دوست گرفتار شده ام

مثل وقتی که دل چلچله‌ای می‌شکند

مرد هـــم زیر غــــم زلزله‌ای می‌شکند

زیر بارِ غــم جگـرم می سوزد

به خدا بال و پرم بال و پرم می‌سوزد

مثل مرغی شده‌ دل در قفسی از آتش

هــــر قدر این ور آن ور بپرم مـــی‌سوزد

بوی نارنج و حناهای نکـــوبیده بخیـــــــر!

که در این شهر ِ پر از دود سرم می‌سوزد

چاره‌ای نیست گلم قسمت من هم این است

دل بـــــه سرو قدی ‌سپرم می‌سوزد

الغرض از غـــــم دنیــا گله‌ای نیست عزیز!

گله‌ای هست اگر، حوصله‌ای نیست عزیز!

یاد دادند به ما نخل ِ کمر تا نکنیم

آنچــــه داریــم ز بیگانه تمنا نکنیم

آسمان هست، غزل هست، کبوتر داریم

باید این چـــادر ماتـــــــــــم زده را برداریم

تن ِ ترد ِ همه ی چلچله ها در خاک و

پای هــــر گور، چهل نخل تنـاور داریم

مشتی از خاک مرا باد که پاشید به شهر

پشت هــر حنجــــــــره یک ایرج دیگر داریم

مثل ققنــــوس ز ما باز شرر خواهد خاست

همین طور نمی‌ماند و بر خواهد خاست

داغ دیدیم شما داغ نبینبد قبول!

تبــری همنفس باغ نبینید قبول!

هیـــچ جای دل آباد شما چون من نشود

سایه‌ی لطف خدا از سر تان کم نشود

گاه گاهی به لب عشق صدامان بکنید

داغ دیدیــــم امیــد است دعامان بکنید

میروم امید به خدا شاید که شاد خواهم شد

شایدکه نفسی باد صبا مشک فشان خواهم شد

/ سعید
دیدگاه ها (۱)

چون سرمه می وزی قدمت روی دیده هاست لطف خط شکسته بــه شیب کشی...

بیـــا شهــریــــور پیـراهنت ییلاق غازو لک لک ها صدای جاری گ...

می روم حسرت دریای مرا دفن کنید اهل دیـــروزم و فردای مرا دفـ...

گرنامهربان بودن تومهربانی کن بارگران بودن توآنچه خواهی کنمن ...

عاشقانه

«وقتی فرشته ای آرزو میکند » دست غبار گرفته ام را با انگشت...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط