{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حس ناشناس

حس ناشناس
پارت ۴🎀

از زبان نویسنده

خانواده ی فورجر ناهار خوردن و یوری ساعت هفت اونجا بود

یوری:سلام به خانواده ی فورجر و مخصوصا خواهر عزیزم یور

یور:سلام داداشی خوش اومدی

یوری:ممنون خواهر جون

یوری تو ذهنش:ای بابا بازم این لوید!ایش

انیا ذهن یوری خوند و خنده اش گرفت
انیا:خخخخخخ(خنده)

لوید:چی شده به چی میخندی

انیا:خخخخخ به هیچی خخخخخ

یور:ای وای بر من بچه مون دیوونه شده ببریمش بیمارستان

لوید:😑😑😑😑😑

انیا تو ذهنش:خب دختر خودتو جمع و جور کن

انیا:معذرت میخوام بابت خنده های بی خودم

یوری:نه مشکلی نداره،درسات و یاد گرفتی

انیا:اره معلومه

یوری:چه عجب

بعد نشستن کلی حرف زدن و چای و نوشیدنی خوردن بعد یوری ساعت نه رفت

یوری:خداحافظ خواهر جون

یور:خداحافظ داداشی
بعد همه از هم خداحافظی کردن و رفتن
لوید:خب انیا مشقات و نوشتی

انیا:اره نوشتم
لوید:کی؟کجا!؟

انیا:توی مدرسه داخل کتاب خونه
لوید:پیشرفت کردی حالا برو بخواب

انیا:چشب
و رفت خوابید

فردا

انیا مثل همیشه آماده شد صبحونه خورد و رفت سوار اوتوبوس شد

بکی:سلام انیا جونم بابت دیروز معذرت میخوام

انیا:سلام نه اشکالی نداره😊
بکی:واقعا!؟باشه آها راستی میتونم بهت یه رازی و بگم

انیا:اره حتما
بکی:راستش راستش من امیل و دوست دارم
انیا:جدیییییی؟!
بکی:آروم دختر اره جدی
انیا:میخوای کمکت کنم
بکی:اره

انیا:باشه ولی یه رازی ام هست که من باید بهت بگم

بکی:بگو گوش میکنم
انیا:راستش من به دامیان علا

انیا می خواست حرفشو تموم کنه ولی یهویی دامیان اومد و به انیا گفت

دامیان:انیا یه لحظه میشه بیای لطفا
انیا: از کی تا حالا اسمم و صدا میکنی باشه میام

دامیان:از دیروز
انیا تا دیروز یادش اومد یه زره سرخ شد و گفت

انیا:آها
دامیان:خب میای امیل و دوین پیش بکی میمونن

انیا:باشه بریم

و رفتن گوشه ی حیاط

دامیان:میشه امروزم باهم باشم لطفا

دامیان تو ذهنش:وای نه بازم قلبم شروع کرد

انیا:البته حتما
دامیان:واقعا!!!!!!!!!

انیا:اوهوم
دامیان:ممنون
انیا:خواهش میکنم
انیا تو ذهنش:این میتونه یه فرست باشه تا بهش بگم

بعدشم باهم رفتن تو کلاس


بچه ها دستم شکست

پارت بعد و ساعت پنج و نیم احتمالا بدم

دوستون دارم😘😘
دیدگاه ها (۷)

#سناریو#شیطان_کش{اگه بهشون بگی عاشقتم ری اکشنشون}(در خواستی)...

حس ناشناسپارت۵🎀از زبان نویسندهانیا و دامیان باهم وارد کلاس ش...

حس ناشناس پارت ۳🎀انیا:نه نه نه بگی می کشمت بکی😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡...

حس ناشناس پارت۲🎀که چشمش به چشم امیل افتاد و تو ذهنش گفتبکی ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط