*برای «بُشری» غریبم*
*برای «بُشری» غریبم*
سالها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من به تو، همیشه نگاه یک دوست بود؛ دوستی که از او یاد میگرفتم.
از شعرهایی که از بر میخواندی... از کتابهایی که با اشتیاق مطالعه میکردی... از زمانی که یادگیری زبان دیگری را آغاز کردی... از خط زیبایی که با آن دفتری را برایم پر کردی... از شجاعتی که برای تغییر رشته داشتی... از انتخاب ادبیات فارسی به جای پزشکی ... از روزهایی که معلم شدی...
هر مرحله از زندگیات، برای من درسی تازه بود.
یادت هست وقتی ۱۶ ، ۱۷ ساله بودی ، اصرار داشتی بری لبنان برای دفاع از مردم فلسطین و لبنان ، آخ شهید عزیزم ، تو حتی در نوجوانی هم برای دفاع از حق و حقیقت، روحیهای مبارز داشتی.
بعدها خداوند چهار امانت زیبا به تو سپرد؛ محمدحسین، محسن، زینب و زهرا.
هنوز صدایت در گوشم مانده است وقتی با ذوق از زهرا میگفتی؛ از اینکه چقدر شبیه خودت شده، چراغ خانه است و از آغوش هیچکس پایین نمیآید.
بُشری عزیزم...
اگر بخواهم از اخلاق تو بگویم، از کجا شروع کنم؟
از آرامشت؟
از صبرت؟
از مهربانی بیاندازهات؟
یا از لبخندی که انگار هیچگاه از صورتت جدا نمیشد؟
هر جمعی که تو واردش میشدی، جان تازهای میگرفت. بیآنکه تلاشی کنی، همه دور تو جمع میشدند؛ به خاطر صفای دلت. هنر عجیبی داشتی؛ با هر کسی به زبان خودش حرف میزدی و همین باعث میشد هر کس در کنار تو احساس آرامش و احترام کند.
لطیف بودی، اما استوار.
شوخطبع بودی، اما باوقار.
مهربان بودی، اما اهل اغراق و نمایش نبودی.
یادم نمیرود با چه حوصلهای پاسخ پیامهای همه را میدادی. مطمئنم هر روز دهها و شاید صدها پیام داشتی؛ اما هر کس صدای تو را میشنید، احساس میکرد تنها مخاطب توست. این هنر دلهای بزرگ است.
وقتی خواستم برایت بنویسم، قلمم بارها ایستاد. با خودم گفتم چه بنویسم که فردا، آن سوی این دنیا، نگویی: «کاش این را ننوشته بودی.»
اما یک چیز را با تمام وجود میتوانم شهادت بدهم.
بُشری جان...
تو متعادلترین انسانی بودی که در تمام عمرم شناختهام.
بیشتر ما یا اندکی به افراط میرویم یا به تفریط؛ اما تو درست بر مدار تعادل حرکت میکردی. نه احساساتت از عقل پیشی میگرفت و نه عقل، مهربانیات را کمرنگ میکرد. هر کس تو را از نزدیک شناخته باشد، بیتردید این سخن را تأیید خواهد کرد.
امروز، هرچند جسمت میان ما نیست، اما حضورت را هنوز احساس میکنیم.
در خوابهایمان به دیدارمان میآیی، دلمان را آرام میکنی و میگویی بیتاب نباشید. میگویی گرفتاریهایتان را به من بسپارید تا خدمت حضرت ولیعصر (عج) عرضه کنم.
خوشا به سعادتت، شهیده عزیزم...
مطمئنم امروز نیز نگاه مهربانت از ما برداشته نشده است
بُشری عزیزم، شهادت میدهم که در نیکی به مادرت و خدمت به او، کمنظیر بودی. با عشق از او پرستاری کردی، حرمتش را پاس داشتی و لحظهای از مهر ورزیدن به او غافل نشدی. خوشا به سعادتت که خداوند مزد آن همه محبت، خدمت و اخلاص را با شهادت به تو ارزانی داشت. گوارای وجودت، عزیز دلم.
و پدرت... آن شهید عزیز، برای تو تنها یک پدر نبود؛ امام و الگو هم بود. هنوز در خاطرم هست که میگفتی: «با اینکه کمردرد دارم، باید فرزند دیگری بیاورم؛ برای اسلام، برای ایران.» و دیگران را نیز به این نگاه دعوت میکردی.
و امروز،همان فرزند عزیزت، نماد جنایت همان رژیم جنایتکاری شده است که سالها دستش به خون بیگناهان آلوده بوده است.
دلم برای زینبت خون است... برای محمدحسین و محسن نیز.
اما مطمئنم اکنون بیش از روزهای زندگی دنیایی، حواست به فرزندانت، به خانوادهات، به مردم ایران و به همه عاشقان اسلام هست.
از تو کم نوشتهام؛ نه از آن رو که گفتنی کم بود، بلکه چون تو را نمیتوان در چند صفحه خلاصه کرد.
بُشری غریب من، تو باید کتاب شوی؛ کتابی که دختران این سرزمین، هر روز مرامنامهات را بخوانند، بیاموزند و زندگی کنند.
اگر در این نوشته کوتاهی یا کاستی بوده است، مرا حلال کن.
دوست کودکی و بزرگسالیات.
سالها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من به تو، همیشه نگاه یک دوست بود؛ دوستی که از او یاد میگرفتم.
از شعرهایی که از بر میخواندی... از کتابهایی که با اشتیاق مطالعه میکردی... از زمانی که یادگیری زبان دیگری را آغاز کردی... از خط زیبایی که با آن دفتری را برایم پر کردی... از شجاعتی که برای تغییر رشته داشتی... از انتخاب ادبیات فارسی به جای پزشکی ... از روزهایی که معلم شدی...
هر مرحله از زندگیات، برای من درسی تازه بود.
یادت هست وقتی ۱۶ ، ۱۷ ساله بودی ، اصرار داشتی بری لبنان برای دفاع از مردم فلسطین و لبنان ، آخ شهید عزیزم ، تو حتی در نوجوانی هم برای دفاع از حق و حقیقت، روحیهای مبارز داشتی.
بعدها خداوند چهار امانت زیبا به تو سپرد؛ محمدحسین، محسن، زینب و زهرا.
هنوز صدایت در گوشم مانده است وقتی با ذوق از زهرا میگفتی؛ از اینکه چقدر شبیه خودت شده، چراغ خانه است و از آغوش هیچکس پایین نمیآید.
بُشری عزیزم...
اگر بخواهم از اخلاق تو بگویم، از کجا شروع کنم؟
از آرامشت؟
از صبرت؟
از مهربانی بیاندازهات؟
یا از لبخندی که انگار هیچگاه از صورتت جدا نمیشد؟
هر جمعی که تو واردش میشدی، جان تازهای میگرفت. بیآنکه تلاشی کنی، همه دور تو جمع میشدند؛ به خاطر صفای دلت. هنر عجیبی داشتی؛ با هر کسی به زبان خودش حرف میزدی و همین باعث میشد هر کس در کنار تو احساس آرامش و احترام کند.
لطیف بودی، اما استوار.
شوخطبع بودی، اما باوقار.
مهربان بودی، اما اهل اغراق و نمایش نبودی.
یادم نمیرود با چه حوصلهای پاسخ پیامهای همه را میدادی. مطمئنم هر روز دهها و شاید صدها پیام داشتی؛ اما هر کس صدای تو را میشنید، احساس میکرد تنها مخاطب توست. این هنر دلهای بزرگ است.
وقتی خواستم برایت بنویسم، قلمم بارها ایستاد. با خودم گفتم چه بنویسم که فردا، آن سوی این دنیا، نگویی: «کاش این را ننوشته بودی.»
اما یک چیز را با تمام وجود میتوانم شهادت بدهم.
بُشری جان...
تو متعادلترین انسانی بودی که در تمام عمرم شناختهام.
بیشتر ما یا اندکی به افراط میرویم یا به تفریط؛ اما تو درست بر مدار تعادل حرکت میکردی. نه احساساتت از عقل پیشی میگرفت و نه عقل، مهربانیات را کمرنگ میکرد. هر کس تو را از نزدیک شناخته باشد، بیتردید این سخن را تأیید خواهد کرد.
امروز، هرچند جسمت میان ما نیست، اما حضورت را هنوز احساس میکنیم.
در خوابهایمان به دیدارمان میآیی، دلمان را آرام میکنی و میگویی بیتاب نباشید. میگویی گرفتاریهایتان را به من بسپارید تا خدمت حضرت ولیعصر (عج) عرضه کنم.
خوشا به سعادتت، شهیده عزیزم...
مطمئنم امروز نیز نگاه مهربانت از ما برداشته نشده است
بُشری عزیزم، شهادت میدهم که در نیکی به مادرت و خدمت به او، کمنظیر بودی. با عشق از او پرستاری کردی، حرمتش را پاس داشتی و لحظهای از مهر ورزیدن به او غافل نشدی. خوشا به سعادتت که خداوند مزد آن همه محبت، خدمت و اخلاص را با شهادت به تو ارزانی داشت. گوارای وجودت، عزیز دلم.
و پدرت... آن شهید عزیز، برای تو تنها یک پدر نبود؛ امام و الگو هم بود. هنوز در خاطرم هست که میگفتی: «با اینکه کمردرد دارم، باید فرزند دیگری بیاورم؛ برای اسلام، برای ایران.» و دیگران را نیز به این نگاه دعوت میکردی.
و امروز،همان فرزند عزیزت، نماد جنایت همان رژیم جنایتکاری شده است که سالها دستش به خون بیگناهان آلوده بوده است.
دلم برای زینبت خون است... برای محمدحسین و محسن نیز.
اما مطمئنم اکنون بیش از روزهای زندگی دنیایی، حواست به فرزندانت، به خانوادهات، به مردم ایران و به همه عاشقان اسلام هست.
از تو کم نوشتهام؛ نه از آن رو که گفتنی کم بود، بلکه چون تو را نمیتوان در چند صفحه خلاصه کرد.
بُشری غریب من، تو باید کتاب شوی؛ کتابی که دختران این سرزمین، هر روز مرامنامهات را بخوانند، بیاموزند و زندگی کنند.
اگر در این نوشته کوتاهی یا کاستی بوده است، مرا حلال کن.
دوست کودکی و بزرگسالیات.
- ۳۹۴
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط