part
part 5:
ادامه
...................
اینوسکه:اوی بچه ها....یکی اون بالاست....
هی....اون....اون ایزوکو نبود؟
کاتسوکی با شنیدن اسم ایزوکو شوکه شد....روشو سمت ساختمون کرد و ایزوکو رو دید
اینوسکه:هی....چرا داره به لبه نزدیکتر میشه....نکنه؟
قلب کاتسوکی یه ضربانو رد کرد....
نمیدونست چطوری دوید و رفت داخل مدرسه.....نمیدونست چطوری اونهمه پله رو دوید و رفت بالا.....
نمیدونست چطوری خودشو رسوند ...فقط یه چیزو میدونست....
اون نمیخاست ایزوکو رو ازدست بده....
بلاخره به بالای ساختمون رسید...انگار سالها طول کشید...
ایزوکو پهش پشت کرده بود....قدمهاش آروم بود و داشت به لبه ی ساختمون نزدیکتر میشد
کاتسوکی(با صدای خیلی بلند):دکو....وایستا....
ایزوکو سرشو چرخوند و به کاتسوکی نگاه کرد.....اون لبخند رو لباش بود
چقدر لبخندش قشنگ بود...یا بنظر کاتسوکی انقدر قشنگ بود؟
کاتسوکی:دک....ایزوکو...یه لحظه وایستا....
م....من اشتباه کردم....
ایزوکو:کاچان....اشتباه؟نه....تو بهم حقیقتو نشون دادی....من....نباید وجود داشته باشم....
و یه قدم به لبه نزدیک تر شده بود....فاصلش سه تا قدم بود.....
کاتسوکی:ایزوکو....وایستا....میتونیم با صحبت کردن حلش کنیم....
ایزوکو یه قدم دیگه برداشت و گفت:حرفتو یادته....کاچان حق باتو بود.....
یه قدم دیگه برداشت
کاتسوکی جلوتر رفت:ایزوکو وایستا لطفا...من....
ایزوکو یه قدم دیگه برداشت:میخام به آرزوت برسونمت....ببخشید که بدنیا اومدم.....
اون لبخند رو لبش بود....اشک از چشمای درشتش میغلتید
خداحافظ....کاچان
و اخرین قدم........
ایزوکو سقوط کرد...
کاتسوکی دوید سمتش....ولی هرگز دستش بهش نرسید......
کاتسوکی فریاد زد..
نهههههههههههههههههههه
ادامه
...................
اینوسکه:اوی بچه ها....یکی اون بالاست....
هی....اون....اون ایزوکو نبود؟
کاتسوکی با شنیدن اسم ایزوکو شوکه شد....روشو سمت ساختمون کرد و ایزوکو رو دید
اینوسکه:هی....چرا داره به لبه نزدیکتر میشه....نکنه؟
قلب کاتسوکی یه ضربانو رد کرد....
نمیدونست چطوری دوید و رفت داخل مدرسه.....نمیدونست چطوری اونهمه پله رو دوید و رفت بالا.....
نمیدونست چطوری خودشو رسوند ...فقط یه چیزو میدونست....
اون نمیخاست ایزوکو رو ازدست بده....
بلاخره به بالای ساختمون رسید...انگار سالها طول کشید...
ایزوکو پهش پشت کرده بود....قدمهاش آروم بود و داشت به لبه ی ساختمون نزدیکتر میشد
کاتسوکی(با صدای خیلی بلند):دکو....وایستا....
ایزوکو سرشو چرخوند و به کاتسوکی نگاه کرد.....اون لبخند رو لباش بود
چقدر لبخندش قشنگ بود...یا بنظر کاتسوکی انقدر قشنگ بود؟
کاتسوکی:دک....ایزوکو...یه لحظه وایستا....
م....من اشتباه کردم....
ایزوکو:کاچان....اشتباه؟نه....تو بهم حقیقتو نشون دادی....من....نباید وجود داشته باشم....
و یه قدم به لبه نزدیک تر شده بود....فاصلش سه تا قدم بود.....
کاتسوکی:ایزوکو....وایستا....میتونیم با صحبت کردن حلش کنیم....
ایزوکو یه قدم دیگه برداشت و گفت:حرفتو یادته....کاچان حق باتو بود.....
یه قدم دیگه برداشت
کاتسوکی جلوتر رفت:ایزوکو وایستا لطفا...من....
ایزوکو یه قدم دیگه برداشت:میخام به آرزوت برسونمت....ببخشید که بدنیا اومدم.....
اون لبخند رو لبش بود....اشک از چشمای درشتش میغلتید
خداحافظ....کاچان
و اخرین قدم........
ایزوکو سقوط کرد...
کاتسوکی دوید سمتش....ولی هرگز دستش بهش نرسید......
کاتسوکی فریاد زد..
نهههههههههههههههههههه
- ۱۰.۲k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط