part
part 5:
ایزوکو حالش خوب نبود.....به سختی خودشو مجبور کرد وایسته.....با پشت دست خونی که از لبش زده بود بیرونو پاک کرد....
سعی کرد از دستشویی بره بیرون ولی نمیتونست....اون نمیتونست پای راستشو تکون بده.......
به دیوار تکیه داد و خودشو روی دیوار کشید تا بتونه بشینه.....به سختی چشماش باز مونده بود.....
اخه چرا انقدر کتک میخورد....
چرا همه ازش دور میشدن؟
فقط چون کوسه نداشت؟یا کلا آدم اضافی و رو مخی بود ؟
با دوتا دستش دوطرف سرشو گرفت
اون نمیخاست توی این دنیای لعنتی باشه.....
صدای زنگ کلاس ب گوشش خورد....نمیتونست بره...حداقل الان نه...
شاید بهترین کار....
..........................
زنگ کلاس خورده بود و معلم اومد داخل کلاس.....
ایزوکو هنوز نیومده بود....یعنی مدیر اونو بیرون کرده بود؟ولی کاری نکرده بود
این فکرا تو یر کاتسوکی بهش اجازه نمیداد آروم بگیره پس.....
کاتسوکی:سنسه....میتونم برم دستشویی؟
معلم:باکوگو....اسمت تاالان چی بود؟....هوففف از دست شما....باشه برو
کاتسوکی با عجله رفت و در کلاسو بست....
داشت از کنار دستشویی رد میشد که صدای ناله ی آشنایی رو شنید....نیازی نبود ببینه کیه...
اون میدونست این صدا متعلق به کیه....
دلش لرزید
نمیدونست چرا...نگران ایزوکو بود.....
میخاست بره داخل ولی از یه طرف نمیخاست.....
نمیخاست احساساتشو بیان کنه....
پس از پشت در نگاهش کرد(*رو در دستشویی یهچیز مثل شیشه مستطیلی داره تو فیلما اکثرا هست*)
ایزوکو داشت سعی میکرد بلند بشه....با یه دست دیوار و با دست دیگه شکمشو نگه داشته بود....گوشه ی لبش یکم خون بود
کاتسوکی شوکه شده بود....چرا ایزوکو به این حال افتاده بود؟
ایزوکو داشت آروم آروم سمت در میومد....کاتسوکی هول کرد و رفت کلاس.....
........................
ایزوکو قدم به قدم آروم آروم تا کلاس رفت....
در زد و درو باز کرد
دوباره سرش پایین بود....
معلم:میدوریا....چرا دیر کردی؟
ایزوکو با صدای گرفته(حاصل از گریه کردنش):سنسه...افتادم....تا خودمو جمع و جور کنمو بیام طول کشید ...ببخشید
معلم:میتونی بری بشینی
ایزوکو لنگ لنگ کنان رفت و رو نیمکت خودش نشست....
...........
کل روز رو ایزوکو با بیحوصلگی و درد گذروند.....فکری که توی سرش بود مثل یه تیغ تیز آزار دهنده بود...
(پرت کردن خودش از پشت بوم مدرسشون)
همه که آرزوی مرگشو داشتن ....چرا عملیش نمیکرد؟
بدرد کسی که نمیخورد...پس از این روش میتونست حداقل برای بقیه مفید باشه ...مخصوصا برای کاتسوکی....
زنگ خونه خورد....بچه ها از کلاس رفتن بیرون...یکم خلوت تر که شد ایزوکو هم رفت...ولی بجای پایین رفتن داشت بالا میرفت.....میخاست بره پشت بوم....
بعد چند دقیقه موفق شد خودشو برسونه.....
چه باد خنکی میوزید.....
خورشید نزدیک غروب کردنش بود...
چقدر خورشید زیبا بود.....
ایزوکو و خورشید ....میخاستن باهم سقوط کنن
اهههه....چقدر ایزوکو این هوا رو دوست داشت....این منظره....چقدر قشنگ بود!
با اینکه باد نسبتا سرد بودایزوکو اینطوری حس نمیکرد...... ایزوکو گرمش بود
قدم برمیداشت و به لبه ساختمون نزدیک میشد....حتی لبخند پهنی هم رو لبش بود....چشماش بسته بود
اون.....داشت از لحظات آخرش لذت میبرد....
...................
پ.ن ادامه پارت پنجو الان آپلود میکنم نمیاد بقیش
ایزوکو حالش خوب نبود.....به سختی خودشو مجبور کرد وایسته.....با پشت دست خونی که از لبش زده بود بیرونو پاک کرد....
سعی کرد از دستشویی بره بیرون ولی نمیتونست....اون نمیتونست پای راستشو تکون بده.......
به دیوار تکیه داد و خودشو روی دیوار کشید تا بتونه بشینه.....به سختی چشماش باز مونده بود.....
اخه چرا انقدر کتک میخورد....
چرا همه ازش دور میشدن؟
فقط چون کوسه نداشت؟یا کلا آدم اضافی و رو مخی بود ؟
با دوتا دستش دوطرف سرشو گرفت
اون نمیخاست توی این دنیای لعنتی باشه.....
صدای زنگ کلاس ب گوشش خورد....نمیتونست بره...حداقل الان نه...
شاید بهترین کار....
..........................
زنگ کلاس خورده بود و معلم اومد داخل کلاس.....
ایزوکو هنوز نیومده بود....یعنی مدیر اونو بیرون کرده بود؟ولی کاری نکرده بود
این فکرا تو یر کاتسوکی بهش اجازه نمیداد آروم بگیره پس.....
کاتسوکی:سنسه....میتونم برم دستشویی؟
معلم:باکوگو....اسمت تاالان چی بود؟....هوففف از دست شما....باشه برو
کاتسوکی با عجله رفت و در کلاسو بست....
داشت از کنار دستشویی رد میشد که صدای ناله ی آشنایی رو شنید....نیازی نبود ببینه کیه...
اون میدونست این صدا متعلق به کیه....
دلش لرزید
نمیدونست چرا...نگران ایزوکو بود.....
میخاست بره داخل ولی از یه طرف نمیخاست.....
نمیخاست احساساتشو بیان کنه....
پس از پشت در نگاهش کرد(*رو در دستشویی یهچیز مثل شیشه مستطیلی داره تو فیلما اکثرا هست*)
ایزوکو داشت سعی میکرد بلند بشه....با یه دست دیوار و با دست دیگه شکمشو نگه داشته بود....گوشه ی لبش یکم خون بود
کاتسوکی شوکه شده بود....چرا ایزوکو به این حال افتاده بود؟
ایزوکو داشت آروم آروم سمت در میومد....کاتسوکی هول کرد و رفت کلاس.....
........................
ایزوکو قدم به قدم آروم آروم تا کلاس رفت....
در زد و درو باز کرد
دوباره سرش پایین بود....
معلم:میدوریا....چرا دیر کردی؟
ایزوکو با صدای گرفته(حاصل از گریه کردنش):سنسه...افتادم....تا خودمو جمع و جور کنمو بیام طول کشید ...ببخشید
معلم:میتونی بری بشینی
ایزوکو لنگ لنگ کنان رفت و رو نیمکت خودش نشست....
...........
کل روز رو ایزوکو با بیحوصلگی و درد گذروند.....فکری که توی سرش بود مثل یه تیغ تیز آزار دهنده بود...
(پرت کردن خودش از پشت بوم مدرسشون)
همه که آرزوی مرگشو داشتن ....چرا عملیش نمیکرد؟
بدرد کسی که نمیخورد...پس از این روش میتونست حداقل برای بقیه مفید باشه ...مخصوصا برای کاتسوکی....
زنگ خونه خورد....بچه ها از کلاس رفتن بیرون...یکم خلوت تر که شد ایزوکو هم رفت...ولی بجای پایین رفتن داشت بالا میرفت.....میخاست بره پشت بوم....
بعد چند دقیقه موفق شد خودشو برسونه.....
چه باد خنکی میوزید.....
خورشید نزدیک غروب کردنش بود...
چقدر خورشید زیبا بود.....
ایزوکو و خورشید ....میخاستن باهم سقوط کنن
اهههه....چقدر ایزوکو این هوا رو دوست داشت....این منظره....چقدر قشنگ بود!
با اینکه باد نسبتا سرد بودایزوکو اینطوری حس نمیکرد...... ایزوکو گرمش بود
قدم برمیداشت و به لبه ساختمون نزدیک میشد....حتی لبخند پهنی هم رو لبش بود....چشماش بسته بود
اون.....داشت از لحظات آخرش لذت میبرد....
...................
پ.ن ادامه پارت پنجو الان آپلود میکنم نمیاد بقیش
- ۶.۴k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط