نامجون حس کرد که تهیونگ تعادل نداره سریع خودشو بهش رسوند و قبل از ...
𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 11
نامجون حس کرد که تهیونگ تعادل نداره سریع خودشو بهش رسوند و قبل از اینکه بیوفته گرفتش و تهیونگو براید استایل در حالی که از درد شدید ناله می کرد آورد پایین..حس خیسی ای روی دستش به وجود اومد فکر کرد قراره تا سرخی خون مواجه بشه اما انگار آب بود! جین که دید لباس تهیونگ خیس شده داد زد
-کیسه آبش پاره شده زود باید برسونیمش بیمارستان بدویید!!!
همگی سوار ماشین شدن در طول راه جیمین سعی می کرد نزاره که ته از درد بی هوش بشه هر چند که اون امگای باردار فقط با فکر کردن به جونگ کوکی که معلوم نبود هنوز هم داره نفس می کشه همه چیز رو تحمل کرد
...
چند باری پلک زد تا دیدش واضح بشه. تمام بدنش درد می کرد و نمی تونست تکون بخوره..احساس کرد چیز نرمی روی دست چپش قرار داره نگاه کرد و یه کپه موی طلایی دید سعی کرد اسمش رو صدا بزنه چون بدجوری دستش خواب رفته بود
-ج-جی..م-مین
با صدای گرفته و خش دار کسی که تمام این یک هفته رو به خاطرش حتی با وجود غر غر های آلفاش برای اینکه باید برگرده خونه تا استراحت کنه توی بیمارستان سپری کرده بود از خواب بیدار شد
-۷ روزه به خاطر تو درست نخوابیدم ولم کن می خوام یکم به چشم هام استراحت بدم
و دوباره سرش رو روی تخت گذاشت اما بلافاصله انگار که تازه فهمیده باشه چه اتفاقی افتاده با شدت سرش رو بالا آورد
-تهیونگ تو بهوش اومدییی!!! صبر کن تا دکتر خبر کنم
-نرو..جیمین بچم...
-حال بچت از تو بهتره
کمی بعد از رفتن جیمین دکتر ها بالای سرش ظاهر شدن و شروع به چک کردن وضعیتش کردن
-حالش چطوره؟
-همه چیز نرماله بخیه مربوط به زایمان در حال بهبوده حواستون باشه تا به مدت کار های کششی یا چیز های سنگین بلند نکنن فقط یکم طول می کشه تا مثل قبل بتونن تحرک داشته باشن چون عضله ها خشک شدن البته فقط یک هفته بیهوش بودن پس زود درست میشه می تونید مرخصش کنید
-بچم کجاست؟!
-بعدا راجبش صحبت می کنیم تهیونگ الان باید برم کارای ترخیصت رو انجام بدم
-جیمین خواهش می کنم بگو چی شده حالش خوبه؟چیو دوباره از من مخفی می کنید؟!
بغض داشت خفش می کرد. دیگه به هیچ کس اعتماد نداشت
-به جان خودم حالش خوبه آروم باش یه نفس عمیق بکش
جیمین تمام کارا رو انجام داد و به همه خبر داد که حال تهیونگ خوب شده از اون جایی که همه چیز درست شده بود هر کس می رفت خونه خودش اما جیمین ترجیح داد که فعلا تهیونگ پیش خودشون بمونه چون اصلا وضعیت خوبی نداشت بالاخره رسیدن به پنت هاوس یونگی در رو باز کرد
-بسه دیگه همه چیز رو باید توضیح بدید اول از همه پسر عزیز تر از جونم کجاست دوم هم چه بلایی سر کوکیم اومده
جیمین خواست لب باز کنه اما یونگی زودتر شروع به صحبت کرد
-خلاصه می کنم...من گیر ژاپنی ها افتاده بودم طی سه عملیات پیچیده جونگ کوک و نامجون تونستن منو پیدا کنن همه چیز خوب پیش رفته بود تمام نیرو هامون رو کشته بودیم اما وقتی داشتیم از اون خراب شده بیرون میومدیم حدود هزار نفر نمیدونم از کجا جلو مون ظاهر شدن ما به زور به صد نفر می رسیدیم زور مون بهشون نمی رسید پس عقب نشینی کردیم من خیلی آسیب دیده بودم و نمی تونستم به راحتی راه برم جونگ کوک گفت نامجون من رو از در پشتی بیرون ببره تا اون سر شود رو گرم کنه با وجود مخالفت های من نامجون کشیدم و ما تونستیم بیرون بیایم بازم نیرو خبر کردیم پنج دقیقه مونده بود تا برسن که کل ساختمون منفجر شد و ما از شدت موج انفجار به عقب پرت شدیم...
اشک های یونگی و تهیونگ سرازیر شده بودن یعنی جونگ کوک سوخته بود؟!!جیمین یونگی رو بغلکرد و کمی آب بخش داد تا بتونه ادامه بده
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
توی کامنت های پارت قبلی هم گفتم اگه جایی دیدین نوشتم بچه شون دختره اشتباهه بچه شون پسره چون اون اول تصمیم گرفته بودم دختر باشه اما بعد نظرم بنابر دلایلی عوض شد و گویا درست ادیت نکردم دیگه شرمنده
نامجون حس کرد که تهیونگ تعادل نداره سریع خودشو بهش رسوند و قبل از اینکه بیوفته گرفتش و تهیونگو براید استایل در حالی که از درد شدید ناله می کرد آورد پایین..حس خیسی ای روی دستش به وجود اومد فکر کرد قراره تا سرخی خون مواجه بشه اما انگار آب بود! جین که دید لباس تهیونگ خیس شده داد زد
-کیسه آبش پاره شده زود باید برسونیمش بیمارستان بدویید!!!
همگی سوار ماشین شدن در طول راه جیمین سعی می کرد نزاره که ته از درد بی هوش بشه هر چند که اون امگای باردار فقط با فکر کردن به جونگ کوکی که معلوم نبود هنوز هم داره نفس می کشه همه چیز رو تحمل کرد
...
چند باری پلک زد تا دیدش واضح بشه. تمام بدنش درد می کرد و نمی تونست تکون بخوره..احساس کرد چیز نرمی روی دست چپش قرار داره نگاه کرد و یه کپه موی طلایی دید سعی کرد اسمش رو صدا بزنه چون بدجوری دستش خواب رفته بود
-ج-جی..م-مین
با صدای گرفته و خش دار کسی که تمام این یک هفته رو به خاطرش حتی با وجود غر غر های آلفاش برای اینکه باید برگرده خونه تا استراحت کنه توی بیمارستان سپری کرده بود از خواب بیدار شد
-۷ روزه به خاطر تو درست نخوابیدم ولم کن می خوام یکم به چشم هام استراحت بدم
و دوباره سرش رو روی تخت گذاشت اما بلافاصله انگار که تازه فهمیده باشه چه اتفاقی افتاده با شدت سرش رو بالا آورد
-تهیونگ تو بهوش اومدییی!!! صبر کن تا دکتر خبر کنم
-نرو..جیمین بچم...
-حال بچت از تو بهتره
کمی بعد از رفتن جیمین دکتر ها بالای سرش ظاهر شدن و شروع به چک کردن وضعیتش کردن
-حالش چطوره؟
-همه چیز نرماله بخیه مربوط به زایمان در حال بهبوده حواستون باشه تا به مدت کار های کششی یا چیز های سنگین بلند نکنن فقط یکم طول می کشه تا مثل قبل بتونن تحرک داشته باشن چون عضله ها خشک شدن البته فقط یک هفته بیهوش بودن پس زود درست میشه می تونید مرخصش کنید
-بچم کجاست؟!
-بعدا راجبش صحبت می کنیم تهیونگ الان باید برم کارای ترخیصت رو انجام بدم
-جیمین خواهش می کنم بگو چی شده حالش خوبه؟چیو دوباره از من مخفی می کنید؟!
بغض داشت خفش می کرد. دیگه به هیچ کس اعتماد نداشت
-به جان خودم حالش خوبه آروم باش یه نفس عمیق بکش
جیمین تمام کارا رو انجام داد و به همه خبر داد که حال تهیونگ خوب شده از اون جایی که همه چیز درست شده بود هر کس می رفت خونه خودش اما جیمین ترجیح داد که فعلا تهیونگ پیش خودشون بمونه چون اصلا وضعیت خوبی نداشت بالاخره رسیدن به پنت هاوس یونگی در رو باز کرد
-بسه دیگه همه چیز رو باید توضیح بدید اول از همه پسر عزیز تر از جونم کجاست دوم هم چه بلایی سر کوکیم اومده
جیمین خواست لب باز کنه اما یونگی زودتر شروع به صحبت کرد
-خلاصه می کنم...من گیر ژاپنی ها افتاده بودم طی سه عملیات پیچیده جونگ کوک و نامجون تونستن منو پیدا کنن همه چیز خوب پیش رفته بود تمام نیرو هامون رو کشته بودیم اما وقتی داشتیم از اون خراب شده بیرون میومدیم حدود هزار نفر نمیدونم از کجا جلو مون ظاهر شدن ما به زور به صد نفر می رسیدیم زور مون بهشون نمی رسید پس عقب نشینی کردیم من خیلی آسیب دیده بودم و نمی تونستم به راحتی راه برم جونگ کوک گفت نامجون من رو از در پشتی بیرون ببره تا اون سر شود رو گرم کنه با وجود مخالفت های من نامجون کشیدم و ما تونستیم بیرون بیایم بازم نیرو خبر کردیم پنج دقیقه مونده بود تا برسن که کل ساختمون منفجر شد و ما از شدت موج انفجار به عقب پرت شدیم...
اشک های یونگی و تهیونگ سرازیر شده بودن یعنی جونگ کوک سوخته بود؟!!جیمین یونگی رو بغلکرد و کمی آب بخش داد تا بتونه ادامه بده
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
توی کامنت های پارت قبلی هم گفتم اگه جایی دیدین نوشتم بچه شون دختره اشتباهه بچه شون پسره چون اون اول تصمیم گرفته بودم دختر باشه اما بعد نظرم بنابر دلایلی عوض شد و گویا درست ادیت نکردم دیگه شرمنده
- ۴.۶k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط