{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مشغول نوشتن تکالیف م بودم که صدایی شنیدم

مشغول نوشتن تکالیف م بودم که صدایی شنیدم
از اتاقم خارج شدم و رفتم داخل حیاط درست حدس زده بودم صدای اذان مغرب بود
که از بلندگوی نصب شده روی مناره مسجد به گوش میرسید
مثه بیشتر مواقع یه حس خاص و معنوی ی بهم دست داد
انگار خدا داره صدام میکنه و میگه بیا باهم حرف بزنیم
فعلا بیخیال کار و بار
و من... باز هم مثل همیشه با شور و شعف بیش از حدی به سمت حوض توی حیاط میرم
و وضو میگیرم.
تا با خدا حرف بزنم
فارغ از تمام کارها و اتفاقات
فقط خودم باشم و خودش

« صدای زدن های خدا رو نباید بی جواب گذاشت»
دیدگاه ها (۲)

اولین بار بود که داشتم پا میذاشتم رو کره ماه برام عجیب و غری...

.

.

.

مادر بزرگ شهید :آیدا اعتقاد عجیبی به نماز اول وقت داشت هر زم...

.عاشقانه های پاک#خوشبختی_یعنی_این....نیم ساعتی میشد...که منت...

اینم هاله نور روحانی ^_^حسن روحانی در کتاب خاطرات خود به یک ...

حسن روحانی در کتاب خاطرات خود به یک رخداد عجیب در ماه محرم ا...

برداشت از متن آزاد :***********************دکترحسن روحانی در...

ماجرای هاله نور روحانی چه بود ؟/ این اتفاق در بیداری برای حس...

مشاهده بشقاب پرنده توسط دکتر حسن روحانیرخدادی عجیب در ماه مح...

سلام دوستان،اینم بقیه ی داستان ان شاالله که خوشتون اومده باش...

*پارت بیست و سوم*

داستان کوتاه در انتظارش نویسنده الهه پورعلی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط