{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

 تمثیلی زیبا ازمرحوم حاج اسماعيل دولابي

 تمثیلی زیبا ازمرحوم حاج اسماعيل دولابي
پدري چهار تا بچه را گذاشت توي اتاق و گفت اين‌جا را مرتب کنيد تا من برگردم، خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه مي‌کرد مي‌ديد کي چه کار مي‌کند، مي‌نوشت توي يک کاغذي که بعد حساب و کتاب کند.
يکي از بچه‌ها که گيج بود، حرف پدر يادش رفت. سرش گرم شد به بازي. يادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنيد.
يکي از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ريختن و داد و فرياد که من نمي‌گذارم کسي اين‌جا را مرتب کند.
يکي که خنگ بود، ترسيد. نشست وسط و شروع کرد گريه و جيغ و داد که آقا بيا، بيا ببين اين نمي‌گذارد، مرتب کنيم.
اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را ديد از پشت پرده. تند و تند مرتب مي‌کرد همه‌جا را.
مي‌دانست آقاش دارد توي کاغذ مي‌نويسد.
شرور که نيستي الحمدلله. گيج و خنگ هم نباش. نگاه کن پشت پرده رد آقا را ببين و کار خوب کن خانه را مرتب کن، تا آقا بيايد
هي نگاه مي‌کرد سمت پرده و مي‌خنديد. دلش هم تنگ نمي‌شد. مي‌دانست که آقاش همینجاس...
دیدگاه ها (۳)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p45درست...به سمت همون جایی که نینا پشت پر...

do you like it پارت⁷⁰⁹:⁰⁷نور خوشید از لا به لای پرده ها به ص...

...توی کما بودیکی از اطرافیان بچه‌شان از جایی پرتاب شده بود ...

زنی شاغل بودن ممکن است بسیار دشوار باشد، ولی زن شاغل بچه‌دار...

(debt (part 2

#just_doktor? p۶ساعت ها گذشت،عصر شده بود هوا نارنجی و کمی سر...

#آیا_ارواح_میتوان_زنده_شد؟PT:1میا هر شب دقیقاً ساعت سه و هفد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط