پارت ۱۹: ضیافتِ مرگ در مه
پارت ۱۹: ضیافتِ مرگ در مه
(از دید: ات)
صدایِ کلیکِ سردِ اسلحه پشتِ گوشم، مثلِ یه تبرِ یخی تویِ ستونِ فقراتم فرو رفت. زمان برایِ من کند شد. بویِ سردِ باروت و ادکلنِ تلخِ آشنایی که حالم رو بد میکرد… سوهو بود.
«دلت برام تنگ شده بود؟» زمزمهاش کنارِ گوشم مثلِ سم بود.
تهیونگ که دستش هنوز رویِ دستگیرهیِ در بود، خشکش زد. صدایِ لرزشِ خفیفِ اسلحهاش رو حس میکردم. اون میدونست که اگه تکون بخوره، ممکنه سوهو ماشه رو بکشه.
«سوهو…» صدایِ تهیونگ از همیشه سردتر و بمتر بود. «فکر کردی میتونی واردِ خونهیِ من بشی و زنده برگردی؟»
سوهو خندید؛ یه خندهیِ بلند و عصبی که سکوتِ جنگل رو پاره کرد. «خونهیِ تو؟ نه تهیونگ، این یه قبرستانه که من ساختم!»
سوهو با دستِ دیگهاش موهایِ من رو کشید و سرم رو به عقب خم کرد، طوری که چشمام افتاد تویِ چشمایِ سرخش. «ببین تهیونگ، عشقِ تو چقدر ترسیده… چقدر لرزونه.»
تهیونگ چرخید. حرکتش برقآسا بود، اما سوهو سریعتر عمل کرد و ماشه رو چکاند. صدایِ تیرِ شلیکشده تویِ فضایِ ویلا پیچید، اما تیر به تهیونگ نخورد؛ به ویترینِ شیشهایِ پشتِ سرش خورد و هزاران تیکه شیشه رو رویِ زمین ریخت.
تویِ اون آشوب، من با تمامِ قدرتم آرنجِ دستم رو به پهلویِ سوهو کوبیدم و از چنگش فرار کردم. همین که ازش جدا شدم، تهیونگ بدونِ معطلی به سمتش هجوم برد. درگیریِ وحشیانهای وسطِ سالن شروع شد؛ مشتهایی که بویِ خون میداد، صدایِ شکستنِ صندلیها و فریادهایی که از اعماقِ وجود بود.
من سعی کردم به سمتِ اسلحه برم، اما ناگهان، صدایِ انفجارِ کوچیکِ بمبهایِ صوتی تویِ کلِ عمارت پیچید. دودِ غلیظِ سیاه تمامِ فضا رو پر کرد. دیگه نمیتونستم تهیونگ رو ببینم. چشمام میسوخت و نفسم بند اومده بود.
«تهیونگ! کجایی؟» فریاد زدم، اما تنها چیزی که شنیدم صدایِ خندهیِ دورِ سوهو بود که تویِ اون دودِ غلیظ گم میشد.
دستِ سنگینی رویِ شونهام نشست. با وحشت برگشتم و با اسلحه به سمتِ سایه شلیک کردم… اما اون سایه دستم رو گرفت و به دیوار کوبید. نفسنفس میزدم. دود کمکم داشت کنار میرفت و بالاخره صورتی که روبروم بود رو دیدم…
اما اون تهیونگ نبود. اون…
ادامه دارد....
شرایط:
9 لایک
9 کامنت
3 بازنشر
اگه واقعا پارت بعد رو میخوای توی کامنتا بگو و لایک و بازنشر کن باییییی😁💟
(از دید: ات)
صدایِ کلیکِ سردِ اسلحه پشتِ گوشم، مثلِ یه تبرِ یخی تویِ ستونِ فقراتم فرو رفت. زمان برایِ من کند شد. بویِ سردِ باروت و ادکلنِ تلخِ آشنایی که حالم رو بد میکرد… سوهو بود.
«دلت برام تنگ شده بود؟» زمزمهاش کنارِ گوشم مثلِ سم بود.
تهیونگ که دستش هنوز رویِ دستگیرهیِ در بود، خشکش زد. صدایِ لرزشِ خفیفِ اسلحهاش رو حس میکردم. اون میدونست که اگه تکون بخوره، ممکنه سوهو ماشه رو بکشه.
«سوهو…» صدایِ تهیونگ از همیشه سردتر و بمتر بود. «فکر کردی میتونی واردِ خونهیِ من بشی و زنده برگردی؟»
سوهو خندید؛ یه خندهیِ بلند و عصبی که سکوتِ جنگل رو پاره کرد. «خونهیِ تو؟ نه تهیونگ، این یه قبرستانه که من ساختم!»
سوهو با دستِ دیگهاش موهایِ من رو کشید و سرم رو به عقب خم کرد، طوری که چشمام افتاد تویِ چشمایِ سرخش. «ببین تهیونگ، عشقِ تو چقدر ترسیده… چقدر لرزونه.»
تهیونگ چرخید. حرکتش برقآسا بود، اما سوهو سریعتر عمل کرد و ماشه رو چکاند. صدایِ تیرِ شلیکشده تویِ فضایِ ویلا پیچید، اما تیر به تهیونگ نخورد؛ به ویترینِ شیشهایِ پشتِ سرش خورد و هزاران تیکه شیشه رو رویِ زمین ریخت.
تویِ اون آشوب، من با تمامِ قدرتم آرنجِ دستم رو به پهلویِ سوهو کوبیدم و از چنگش فرار کردم. همین که ازش جدا شدم، تهیونگ بدونِ معطلی به سمتش هجوم برد. درگیریِ وحشیانهای وسطِ سالن شروع شد؛ مشتهایی که بویِ خون میداد، صدایِ شکستنِ صندلیها و فریادهایی که از اعماقِ وجود بود.
من سعی کردم به سمتِ اسلحه برم، اما ناگهان، صدایِ انفجارِ کوچیکِ بمبهایِ صوتی تویِ کلِ عمارت پیچید. دودِ غلیظِ سیاه تمامِ فضا رو پر کرد. دیگه نمیتونستم تهیونگ رو ببینم. چشمام میسوخت و نفسم بند اومده بود.
«تهیونگ! کجایی؟» فریاد زدم، اما تنها چیزی که شنیدم صدایِ خندهیِ دورِ سوهو بود که تویِ اون دودِ غلیظ گم میشد.
دستِ سنگینی رویِ شونهام نشست. با وحشت برگشتم و با اسلحه به سمتِ سایه شلیک کردم… اما اون سایه دستم رو گرفت و به دیوار کوبید. نفسنفس میزدم. دود کمکم داشت کنار میرفت و بالاخره صورتی که روبروم بود رو دیدم…
اما اون تهیونگ نبود. اون…
ادامه دارد....
شرایط:
9 لایک
9 کامنت
3 بازنشر
اگه واقعا پارت بعد رو میخوای توی کامنتا بگو و لایک و بازنشر کن باییییی😁💟
- ۴۳۴
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط