{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۰: آخرین رقصِ خون و ستاره‌ها (فینال)

پارت ۲۰: آخرین رقصِ خون و ستاره‌ها (فینال)
(از دید: ات)

دودِ غلیظ و بویِ باروت، فضا رو مثلِ یه کابوسِ سیاه پر کرده بود. وقتی چشمام رو باز کردم، ضربانِ قلبم رو تویِ گوشهام می‌شنیدم. اون سایه‌یِ سنگین که من رو به دیوار کوبیده بود، حالا از مهِ دود خارج می‌شد.

نفس برام بند اومده بود. وقتی صورتش زیرِ نورِ لرزونِ آباژورِ شکسته روشن شد، دنیا دورِ سرم چرخید. اون… اون تهیونگ نبود. اون جین بود! با صورتی پاشیده از خون و چشمایی که از شدتِ خستگی و خشم می‌سوخت.

«ات! سریع برو تویِ پناهگاهِ زیرزمین!» جین با صدایی که از شدتِ فریاد خش‌دار شده بود، داد زد. «سوهو نیست! اون… اون یه نقشه‌یِ دیگه داره!»

ناگهان، صدایِ انفجارِ مهیبی از طبقه دوم اومد. عمارت داشت زیرِ پاهامون می‌لرزید. من با تمامِ توانم از چنگِ جین رها شدم و به سمتِ طبقه بالا دویدم. تهیونگ! من باید تهیونگ رو پیدا می‌کردم!

وقتی به سالنِ اصلی رسیدم، صحنه‌ای رو دیدم که تا آخرِ عمرم از یاد نمی‌برم. تهیونگ، با لباسی که از خونِ خودش و دشمنش خیس شده بود، وسطِ شعله‌هایِ آتش ایستاده بود. سوهو، که انگار از مرگ برگشته بود، با یه لبخندِ شیطانی، یه سیمِ الکتریکیِ بزرگ رو تویِ دستش گرفته بود و داشت به ستونِ اصلیِ ویلا نزدیک می‌شد.

«اگر من نباید زنده باشم، هیچ‌کدوم از شما نباید از اینجا زنده بیرون بیاید!» سوهو فریاد کشید.

تهیونگ، با چشمایِ خمار اما پر از اراده، به من نگاه کرد. یه نگاهِ کوتاه، یه نگاه که تویِ اون چند ثانیه، تمامِ عشقِ سه ماهه‌یِ ما رو مرور کرد. «ات… فرار کن…»

«نه!» فریاد زدم و اسلحه رو برداشتم.

اما قبل از اینکه بتونم شلیک کنم، سوهو ماشه رو فشار داد. نه، اون به سمتِ من شلیک نکرد؛ اون به سمتِ مخزنِ گازِ کنارِ ستون شلیک کرد!

بوم!

انفجارِ عظیمی همه چیز رو در بر گرفت. من از شدتِ موجِ انفجار به عقب پرتاب شدم و سرم به زمین خورد. تاریکیِ مطلق همه جا رو گرفت. تنها چیزی که شنیدم، صدایِ جیغِ من بود که از تهِ چاهِ بی‌پناهی می‌اومد…



(دو ماه بعد)

نورِ ملایمِ خورشید از پنجره‌یِ بزرگِ اتاقِ جدیدمون می‌تابید رویِ صورتم. بویِ تازه و مطبوعِ چمن و گل‌هایِ یاس رو حس می‌کردم. آروم چشمام رو باز کردم.

تویِ اتاقِ ساکت، صدایِ نفس‌هایِ منظمِ کسی رو می‌شنیدم. با احتیاط چرخیدم و دیدم تهیونگ کنارِ تختم نشسته بود. اون داشت با یه لبخندِ آروم، کتابی رو ورق می‌زد. صورتش، هرچند یه کم رنگ‌پریده‌تر شده بود، اما همون درخشندگیِ همیشگی رو داشت.

«بیدار شدی، ستاره‌یِ من؟» صدایِ بم و گرمش رو شنیدم.

دستش رو روی پیشونی‌ام کشید و من با اشک و لبخند، تویِ آغوشش غرق شدم. ما زنده موندیم. ما از اون جهنم گذشتیم.

صدایِ زنگِ گوشی از تویِ جیبِ تهیونگ اومد. کوک بود. احتمالاً برایِ جشنِ امشب می‌خواست خبر بده که همه‌یِ تیم (جین و کوک) آماده‌یِ یه شروعِ دوباره هستن.

ما دیگه مافیایی نبودیم؛ ما فقط دو تا روح بودیم که تویِ طوفان، هم رو پیدا کرده بودیم. و حالا، زیرِ آسمونِ صاف، تازه داشتیم زندگی می‌کردیم.

- پایان -

خب این رمان تموم شدددد.
چطور بودددد؟
منتظر رمان بعدی باشید نانازا نظرتونم تو کامنت بگین.

#رمان#رمان_تهیونگ#تهکوک
دیدگاه ها (۱)

ممنونممممممبه همهٔ کسایی که تازه وارد پیجمون شدین خوش اومدین...

شُآتٌ کنِیمً؟ آمًآرتٌ مًهّمً نِیسِتٌ💕

پارت ۱۹: ضیافتِ مرگ در مه(از دید: ات)صدایِ کلیکِ سردِ اسلحه ...

پارت ۱۲: سکوتِ قبل از طوفان(از دید: ات)تاریکیِ راهِ مخفی، بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط