زندگی.
زندگیم پر از نا امیدیه و من تنها توی یه تاریکی بزرگ گیر کردم و نمیدونم باید چجوری ازش بیام بیرون.
خستم، خیلی خستم...
میخوام استراحت کنم ولی مغزم بهم اجازشو نمیده.
درس،،،،، حتی دیگه جون اینکه بخوام درس بخونمم ندارم و فقط میخوام بخوابم توی تاریکی اونم کی؟
منی که بزرگ ترین ترسم تاریکی بود.
دوس داشتم ناجی زندگی دیگران باشم ولی خودمم به یه نجات دهنده احتیاج دارم.
هیچ کسی منه واقعی رو ندیده و نمیدونم کی قراره ببینن اما الان
فقط و فقط میخوام به خاطر قلبم زندگی کنم شاید وقتی که اون بره، منم برم.
حس میکنم برای این دنیا نیستم، هر موقع که چشمامو میبندم حال اینو دارم که میخوام به یه خواب ابدی برم ولی بازم چشمام باز میشن.
یه زماناییم نفس کشیدن یادم میره.
دوستام،،،،، فکر نمیکنم بهم احتیاجی داشته باشن، حتی خانوادمم همینطور.
هیچکسی نیست که به دنبال این باشه که ببینه منه واقعی کیه و من هر لحظه بیشتر توی تاریکی فرو میرم.
یه زمانهایی فققط به دنبال اینم که یکی به حرفام گوش کنه ولی هیچکس نیست
شاید زمانه این رسیده باشه که همه با منه واقعی روبه رو بشن.
دیگه از اینکه وانمود کنم خیلی خوشحالم و بخندم خسته شدم، هیچکسی درد پشت لبخند هامو نمیفهمه.
دارم یه آدم منزوی میشم ولی هیچ کسی نمی فهمه؛
دلم میخواد وقتی که یه مدت نیستم یه کسی به دنبالم باشه، میخوام بفهمم یکی از نبودم ناراحته.
دوستام از آدم هایی که ناراحت باشن خوششون نمیاد پس منم همیشه یه لبخند مصنوعی رو لبامه.
آنقدر واقعی میخندم که همه باورشون میشه من یه آدم همیشه خوشحالم ولی در واقع پش این لبخند
یه دختر خیلی تنها و خستس که فقط داره نفس میکشه.
بچه ها اینو همینجوری نوشتم حس کردم خیلی هاتون میتونید درک کنید، بر اساس نوشته های کسیه که خیلی برام عزیزه.
امید وارم همتون توی زندگیتون یه آدم خیلی خوبو داشته باشید که شما رو همه جوره بخواد. چند روزه دیگه ام فیک گذشته تلخ رو میذارم.
خوشحال میشم نظراتتون رو برام بنویسید. ❤️
دوستدار شما، سونگ.
خستم، خیلی خستم...
میخوام استراحت کنم ولی مغزم بهم اجازشو نمیده.
درس،،،،، حتی دیگه جون اینکه بخوام درس بخونمم ندارم و فقط میخوام بخوابم توی تاریکی اونم کی؟
منی که بزرگ ترین ترسم تاریکی بود.
دوس داشتم ناجی زندگی دیگران باشم ولی خودمم به یه نجات دهنده احتیاج دارم.
هیچ کسی منه واقعی رو ندیده و نمیدونم کی قراره ببینن اما الان
فقط و فقط میخوام به خاطر قلبم زندگی کنم شاید وقتی که اون بره، منم برم.
حس میکنم برای این دنیا نیستم، هر موقع که چشمامو میبندم حال اینو دارم که میخوام به یه خواب ابدی برم ولی بازم چشمام باز میشن.
یه زماناییم نفس کشیدن یادم میره.
دوستام،،،،، فکر نمیکنم بهم احتیاجی داشته باشن، حتی خانوادمم همینطور.
هیچکسی نیست که به دنبال این باشه که ببینه منه واقعی کیه و من هر لحظه بیشتر توی تاریکی فرو میرم.
یه زمانهایی فققط به دنبال اینم که یکی به حرفام گوش کنه ولی هیچکس نیست
شاید زمانه این رسیده باشه که همه با منه واقعی روبه رو بشن.
دیگه از اینکه وانمود کنم خیلی خوشحالم و بخندم خسته شدم، هیچکسی درد پشت لبخند هامو نمیفهمه.
دارم یه آدم منزوی میشم ولی هیچ کسی نمی فهمه؛
دلم میخواد وقتی که یه مدت نیستم یه کسی به دنبالم باشه، میخوام بفهمم یکی از نبودم ناراحته.
دوستام از آدم هایی که ناراحت باشن خوششون نمیاد پس منم همیشه یه لبخند مصنوعی رو لبامه.
آنقدر واقعی میخندم که همه باورشون میشه من یه آدم همیشه خوشحالم ولی در واقع پش این لبخند
یه دختر خیلی تنها و خستس که فقط داره نفس میکشه.
بچه ها اینو همینجوری نوشتم حس کردم خیلی هاتون میتونید درک کنید، بر اساس نوشته های کسیه که خیلی برام عزیزه.
امید وارم همتون توی زندگیتون یه آدم خیلی خوبو داشته باشید که شما رو همه جوره بخواد. چند روزه دیگه ام فیک گذشته تلخ رو میذارم.
خوشحال میشم نظراتتون رو برام بنویسید. ❤️
دوستدار شما، سونگ.
- ۹.۷k
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط