{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#خورشیدوماه 🌙☀️

#خورشیدوماه 🌙☀️
part=26(فصل2)

«دیدگاه ایرانا»

شام که خوردم رفتم توی اتاقم و در رو بستم و خوابیدم، گوشیمو گذاشتم بالا سرم که دیدم نورش روشن ش، پیامک اومد، ماهان بود.

پیامک*
ماهان: سلام ایرانا جان فردا ساعت 9صبح کافه نور میبینمت

ایرانا: سلام باشه


وقتی جوابشو دادم چشامو بستم و خوابیدم.


«دیدگاه حامیم»

خسته بودم، نه از کار، از افکارم چند بار میخواستم برم بهش بگم یعنی همش ذهنم درگیر بود چجوری بهش بگم، سختم بود خیلی سخت، میخواستم یه راهی پیدا کنم که یه جوری بهش بگم، اما نمیدونستم باید توی چه شرایطی باشه، میخواستم برم جای اتاقش و بهش بگم ولی احمقانه بود.


صبح شد🌝


جانا: وااایییی چقدر گشنمهههه

حامیم: عه اینقدر غر نزن

جانا: خب یکی ایرانا رو بیدار کنههه

حامیم: برو در اتاقش

جانا: باشه

(جانا در اتاق ایرانارو زد) تق تق تق

جانا: ایرانا؟ با اجازه اومدم تو اتا،،، خوابیییی!؟

ایرانا: اخخ برو اون طرف

جانا: پاشوساعت 10و نیمهههه

ایرانا: چیییی😳😳وای دیر شدددد

جانا: چیو دیر شد هییی چتههه

«دیدگاه ایرانا»

با سرعت بلند شدم رفتم دست و صورتمو شستم رفتم یه ست کامل مشکی پوشیدم با سرعت به ارایش نچرال کردم و رفتم بیرون.

حامیم: ایرانا کجا رفت🗿

جانا: نمیدونم😐تا بهش گفتم ساعت10ونیمه بعد یهویی پاشد مثل میگ میگ رفت🗿

مامان لیلا: کاری داشته؟

جانا: فکر نکنم انگاری که قرار داشت

حامیم: قرار😳؟؟؟

جانا: نمیدونم والا اونجور که هول کرد

مامان لیلا: حامیم پسرم حالا تو چرا حرص میخوری بچه حتما عاشق شده که قرار داره

حامیم:عه مامان خدانکنه😫

مامان لیلا: وا چیه🙁

جانا: عاشق شده🥴

مامان لیلا: ای دورت بگردم پسرم🥹

«دیدگاه ایرانا»

با استرس رسیدم به کافه دنبال ماهان میگشتم ندیدمش فکر کردم رفته ولی یهو دیدم داره بهم زنگ میزنه جواب دادم.


«مکالمه تلفنی ایرانا و ماهان»

ایرانا: الو سلام

ماهان: دیدمت پشتت رو ببین

ایرانا: اها دیدمت اومدم
دیدگاه ها (۰)

#خورشیدوماه 🌙☀️part=27(فصل2)ماهان: خوبی؟ ایرانا: قربونت ، بز...

ببخشید پارتا هی طول میکشه بزارم واقعا شلوغم شرمنده تک تکتونم...

#خورشیدوماه 🌙☀️part=25(فصل2)«دیدگاه ایرانا» بلند شدم رفتم تو...

استوری دیشب حامیم

#خورشیدوماه 🌙☀️part=19(فصل2) «دیدگاه ایرانا» وسایل هامو جمع ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط