{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📚 #حکایتی‌بسیارزیباوخواندنی

📚 #حکایتی‌بسیارزیباوخواندنی

سگی از کنار شیری رد می شد چون او را خفته دید، طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست.
شیر بیدار که شد سعی کرد طناب را باز کند اما نتوانست.
در همان هنگام خری در حال گذر بود، شیر به خر گفت: اگر مرا از این بند برهانی نیمی از جنگل را به تو می دهم.
خر ابتدا تردید کرد و بعد طناب را از دور دستان شیر باز کرد.
شیر چون رها شد، خود را از خاک و عبار خوب تکاند، به خر گفت: من به تو نیمی از جنگل را نمیدهم.
خر با تعجب گفت: ولی تو قول دادی.
شیر گفت : من به تو تمام جنگل را می دهم زیرا در جنگلی که شیران را سگان به بند کشند و خران برهانند، دیگر ارزش زندگی کردن ندارد.
دیدگاه ها (۰)

آندم که تو را در بغلم سفت بگیرم از هر نفست زنده شوم باز بمیر...

بقول دوستیاین دیگه پیام نیازمند نیست پیام ثروتمندهنیازمند ما...

اینترنت رایگان حق مردم است"ابراهیم رئیسی"

اینها هم خیلی خوبندو فکر میکنن مردم حافظه ماهی قرمز دارن!!ان...

میگه یه شیر بود مریض شده بودبد روباه اومد بهش گفت چی شده شیر...

پارت ۱۵ ازدواج تحمیلی چند دقیقه گذشت.سکوت اتاق را پر کرده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط