پارت ۳۳
پارت ۳۳
جونگکوک همانجا خشک شده بود.
صدای مرد دوباره از طبقهی پایین آمد:
ـ میدونم اون بالایین... وقت زیادی ندارید.
آریانا آرام پرسید:
ـ جونگکوک... کیه؟
جونگکوک جواب نداد.
چشمهایش روی در ثابت مانده بود.
مدیر با اضطراب گفت:
ـ نباید اینجا بمونیم.
جونگکوک بالاخره زمزمه کرد:
ـ اون...
مکث کرد.
ـ دوست قدیمی جین بود.
آریانا با تعجب گفت:
ـ همونی که اون شب همراه جین بود؟
مدیر سرش را پایین انداخت.
ـ بله.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
جونگکوک فلش را در جیبش گذاشت.
ـ از کدوم راه بریم؟
مدیر به سمت پنجرهی انتهای اتاق اشاره کرد.
ـ از اونجا.
آریانا با تعجب گفت:
ـ از پنجره؟!
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
ـ نگران نباش، من اول میرم.
پنجره را باز کرد.
حیاط پشتی چند متر پایینتر بود.
جونگکوک اول پایین پرید و بعد دستش را بالا آورد.
ـ آریانا، دستتو بده.
آریانا دستش را گرفت و با کمک او پایین آمد.
مدیر هم پشت سرشان آمد.
هر سه از حیاط خارج شدند و خودشان را به کوچهی کناری رساندند.
اما درست وقتی جونگکوک خواست نفس راحتی بکشد...
صدای موتور ماشینی از پشت سرشان آمد.
یک ماشین مشکی از کنارشان رد شد.
جونگکوک ناگهان ایستاد.
ـ همون ماشینه...
آریانا پرسید:
ـ چی؟
جونگکوک به پلاک خیره شده بود.
ـ همون ماشینی که توی عکس بود.
ماشین چند متر جلوتر توقف کرد.
درِ عقب باز شد.
مردی پیاده شد.
چهرهاش هنوز در تاریکی بود.
اما وقتی زیر نور چراغ خیابان قرار گرفت...
جونگکوک او را شناخت.
چشمهایش پر از ناباوری شد.
ـ تو...؟
مرد لبخند تلخی زد.
ـ بالاخره بزرگ شدی، جونگکوک.
آریانا به جونگکوک نگاه کرد.
ـ میشناسیش؟
جونگکوک با صدایی لرزان گفت:
ـ آره...
این همون آدمیه که آخرین بار جین رو باهاش دیدم.
مرد چند قدم جلو آمد.
ـ فکر میکردم هیچوقت منو یادت نمیاد.
جونگکوک مشتهایش را گره کرد.
ـ چرا برگشتی؟
مرد نگاه کوتاهی به آریانا انداخت.
ـ برای همون چیزی که جین داشت.
جونگکوک گفت:
ـ چی؟
مرد لبخند زد.
ـ حقیقت.
مدیر ناگهان جلو آمد.
ـ تو دیگه نمیتونی چیزی رو تغییر بدی.
مرد خندید.
ـ اشتباه میکنی.
بعد نگاهش را به جونگکوک دوخت.
ـ چون اون فلش هنوز پیش توئه.
جونگکوک خشکش زد.
مرد ادامه داد:
ـ و اگه بازش کنی...
همه میفهمن اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد.
سکوت سنگینی برقرار شد.
مرد برگشت تا سوار ماشین شود.
اما قبل از رفتن، آخرین جملهاش را گفت:
ـ فقط یه مشکل هست...
رمز فلش رو فقط من و جین میدونستیم.
ماشین حرکت کرد و در تاریکی ناپدید شد.
آریانا آرام به جونگکوک نگاه کرد.
ـ یعنی بدون رمز نمیتونیم بفهمیم داخلش چیه؟
جونگکوک فلش را در دستش فشرد.
ـ نه...
بعد ناگهان چیزی به ذهنش رسید.
ـ صبر کن...
جین همیشه رمزهاشو توی دفترش مینوشت.
آریانا با تعجب گفت:
ـ همون دفترچهای که توی خونه پیدا کردیم؟
جونگکوک سرش را تکان داد.
اما وقتی دفترچه را باز کردند...
آخرین صفحه کاملاً خالی بود.
به جز یک جمله:
«اگر روزی جونگکوک اینو پیدا کرد، رمز رو از کسی بپرس که فکر میکنه من مردهام.»
جونگکوک با دیدن جمله، آرام زمزمه کرد:
ـ یعنی...
جین؟
پایان پارت ۳۳... #رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
جونگکوک همانجا خشک شده بود.
صدای مرد دوباره از طبقهی پایین آمد:
ـ میدونم اون بالایین... وقت زیادی ندارید.
آریانا آرام پرسید:
ـ جونگکوک... کیه؟
جونگکوک جواب نداد.
چشمهایش روی در ثابت مانده بود.
مدیر با اضطراب گفت:
ـ نباید اینجا بمونیم.
جونگکوک بالاخره زمزمه کرد:
ـ اون...
مکث کرد.
ـ دوست قدیمی جین بود.
آریانا با تعجب گفت:
ـ همونی که اون شب همراه جین بود؟
مدیر سرش را پایین انداخت.
ـ بله.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
جونگکوک فلش را در جیبش گذاشت.
ـ از کدوم راه بریم؟
مدیر به سمت پنجرهی انتهای اتاق اشاره کرد.
ـ از اونجا.
آریانا با تعجب گفت:
ـ از پنجره؟!
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
ـ نگران نباش، من اول میرم.
پنجره را باز کرد.
حیاط پشتی چند متر پایینتر بود.
جونگکوک اول پایین پرید و بعد دستش را بالا آورد.
ـ آریانا، دستتو بده.
آریانا دستش را گرفت و با کمک او پایین آمد.
مدیر هم پشت سرشان آمد.
هر سه از حیاط خارج شدند و خودشان را به کوچهی کناری رساندند.
اما درست وقتی جونگکوک خواست نفس راحتی بکشد...
صدای موتور ماشینی از پشت سرشان آمد.
یک ماشین مشکی از کنارشان رد شد.
جونگکوک ناگهان ایستاد.
ـ همون ماشینه...
آریانا پرسید:
ـ چی؟
جونگکوک به پلاک خیره شده بود.
ـ همون ماشینی که توی عکس بود.
ماشین چند متر جلوتر توقف کرد.
درِ عقب باز شد.
مردی پیاده شد.
چهرهاش هنوز در تاریکی بود.
اما وقتی زیر نور چراغ خیابان قرار گرفت...
جونگکوک او را شناخت.
چشمهایش پر از ناباوری شد.
ـ تو...؟
مرد لبخند تلخی زد.
ـ بالاخره بزرگ شدی، جونگکوک.
آریانا به جونگکوک نگاه کرد.
ـ میشناسیش؟
جونگکوک با صدایی لرزان گفت:
ـ آره...
این همون آدمیه که آخرین بار جین رو باهاش دیدم.
مرد چند قدم جلو آمد.
ـ فکر میکردم هیچوقت منو یادت نمیاد.
جونگکوک مشتهایش را گره کرد.
ـ چرا برگشتی؟
مرد نگاه کوتاهی به آریانا انداخت.
ـ برای همون چیزی که جین داشت.
جونگکوک گفت:
ـ چی؟
مرد لبخند زد.
ـ حقیقت.
مدیر ناگهان جلو آمد.
ـ تو دیگه نمیتونی چیزی رو تغییر بدی.
مرد خندید.
ـ اشتباه میکنی.
بعد نگاهش را به جونگکوک دوخت.
ـ چون اون فلش هنوز پیش توئه.
جونگکوک خشکش زد.
مرد ادامه داد:
ـ و اگه بازش کنی...
همه میفهمن اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد.
سکوت سنگینی برقرار شد.
مرد برگشت تا سوار ماشین شود.
اما قبل از رفتن، آخرین جملهاش را گفت:
ـ فقط یه مشکل هست...
رمز فلش رو فقط من و جین میدونستیم.
ماشین حرکت کرد و در تاریکی ناپدید شد.
آریانا آرام به جونگکوک نگاه کرد.
ـ یعنی بدون رمز نمیتونیم بفهمیم داخلش چیه؟
جونگکوک فلش را در دستش فشرد.
ـ نه...
بعد ناگهان چیزی به ذهنش رسید.
ـ صبر کن...
جین همیشه رمزهاشو توی دفترش مینوشت.
آریانا با تعجب گفت:
ـ همون دفترچهای که توی خونه پیدا کردیم؟
جونگکوک سرش را تکان داد.
اما وقتی دفترچه را باز کردند...
آخرین صفحه کاملاً خالی بود.
به جز یک جمله:
«اگر روزی جونگکوک اینو پیدا کرد، رمز رو از کسی بپرس که فکر میکنه من مردهام.»
جونگکوک با دیدن جمله، آرام زمزمه کرد:
ـ یعنی...
جین؟
پایان پارت ۳۳... #رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۸۳
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط