{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسید: «مزاحمتان نمی شوم ک

پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسید: «مزاحمتان نمی شوم کنار دست شما بنشینم؟» دختر جوان با صدای بلند گفت: «نمی خواهم یک شب را با شما بگذرانم تمام دانشجویان در کتابخانه به پسر که بسیار خجالت زده شده بود نگاه کردند.

پس از چند دقیقه دختر به سمت آن پسررفت و در کنار میزش به او گفت: ... «من روانشناسی پژوهش می کنم و میدانم مرد ها به چه چیزی فکر میکنند،گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟» پسر با صدای خیلی بلند گفت: «200 دلار برای یک شب!!؟ خیلی زیاد است!!!» وتمام آنانی که در کتابخانه بودند به دختر نگاهی غیر عادی کردند، پسر به گوش دختر زمزمه کرد: « من حقوق میخوانم و میدانم چطور شخص بیگناهی را گناهکار جلوه بدهم.»
دیدگاه ها (۳)

شبی رئیس جمهوری یک کشور به همراه همسرش تصمیم گرفتند که کاری ...

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کر...

بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت ...

داستان جالب نامه” شگفت انگیز”داستان کوتاهی که پیش روی شماست ...

spanish girl:53

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط