{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عینک آفتابی رو چشمم بود . . .

عینک آفتابی رو چشمم بود . . .
حواسم پرت شد به ساپورت دختره، با صورت رفتم تو بغلش. . .
.
.
.
.
.
بیچاره تا اومد سر. و صدا کنه گفتم : ببخشید نابینام
بیچاره بغض کرد دستمو گرفت از خیابون ردم کرد!!
نخند یاد بگیر بیچاره=)))
دیدگاه ها (۲)

پسری ٢٦ ساله هستم كه يكسال پيش عروسی كردم...! خانواده من اشر...

ه اخوند افغانی چنین فرمود در سخنرانیش: هر کس چند زن داشته با...

قصد ازدواج پیدا کردم اونم توی این سایت . . . . راستشو بگین. ...

کلمه (مگس) رو بر عکس کن . . . . . . . . به من چه میخو...

shede and shineپارت 7ویو یوری چشامو باز کردم ...... همه چی ی...

حکایت آسایشگاه در خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفتآقا...

پارت۳

پسر بد (57)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 213♡⁠。⁠)باهم هم...

part ۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط