رمان زیر نور خاموش سئول...
رمان زیر نور خاموش سئول...
---
شب..
هوای شب سرد بود. خیابان خلوت، فقط صدای گامهای تو و سایهای که چند قدم پشتت حرکت میکرد.
میدانستی که تعقیبت میکند.
چند بار در پیادهرو ایستادی، وانمود کردی در گوشی چیزی بررسی میکنی، اما آن سایه همیشه همان فاصله را نگه میداشت.
وقتی به در خانه رسیدی، سرت را بالا گرفتی و برای آخرین بار پشت سرت را نگاه کردی.
جونگکوک بود.
نه با چهرهی معلمی آرام، بلکه با نگاهی جدی و کمی خسته.
دستت را روی دستگیره گذاشتی تا در را ببندی، اما دست او روی در نشست.
گرمای تماسش در آن شب سرد مثل شوک بود.
– فقط یه دقیقه…
آهسته گفت.
– نمیخواستم بترسونمت.
تو اخم نکردی.
اما نگاهی که به او انداختی، ترکیبی از تعجب و کنجکاوی بود.
– چرا دنبالم کردی؟
پرسیدی.
– چون دیدم یکی پشت سرت بود.
نفسش تندتر شد.
– و نمیتونستم بذارم تنها برگردی.
در همان لحظه، صدای ماشین مشکوکی از انتهای خیابان شنیده شد.
تو مکث کردی… بعد خیلی کوتاه گفتی:
– بیا داخل.
در را باز کردی، او از کنارت گذشت، و سکوتی سنگین بینتان افتاد.
---
خانه خیلی ساده بود: چند کتاب روی میز، پنجرهای رو به کوچه و چراغی زرد که از سقف آویزان بود.
تو پالتو را درآوردی، گذاشتی روی صندلی.
جونگکوک همانجا ایستاده بود، با تردید، با احترام.
انگار هر قدمی، مرزی است که نباید از آن عبور کند.
– ا/ت…
آهسته گفت.
– فقط میخواستم مطمئن شم امنیت داری.
– هنوز مطمئن نیستم.
پاسخت سرد نبود، فقط واقعگرایانه.
او چند قدم جلو آمد.
فاصله بینتان کم شد.
صدایش پایین آمد:
– اگه اجازه بدی، امشب همینجا میمونم. روی مبل… فقط تا مطمئن شم کسی دنبالت نیومده.
تو ساکت بودی.
نگاهی به ساعت انداختی، به خیابان بیرون، بعد دوباره به او.
– باشه.
یک واژهی ساده، اما پرمعنا.
جانش کمی آرام شد.
اما هنوز کنار در ایستاده بود.
– میتونی راحت باشی.
آرام گفتی.
– اینجا امنه.
او لبخند کوتاهی زد.
چشمانش برای لحظهای برق زدند، برق کسی که نمیخواهد امنیت فقط "وظیفه" باشد.
---
ساعتی بعد، هر دو روی مبل نشسته بودید.
یک لیوان چای برایش آوردی؛ بخار بالا میرفت، و صدای باران از پشت شیشه نزدیکتر شده بود.
– چرا همیشه مراقبمی؟
پرسیدی.
جونگکوک نگاهش را بالا آورد.
چند ثانیه فقط سکوت بود، بعد گفت:
– چون هر بار که میخوام فاصله بگیرم، میفهمم نمیتونم.
– من خطرناکم، یادت هست؟
لبخندت تلخ بود.
– شاید.
– ولی بدونِ تو… خطر واقعیتره.
تو نفس عمیقی کشیدی، آهسته لیوان را روی میز گذاشتی.
– و اگه فردا همهچیز تموم شد؟
چشمهایت لرزید.
– اگه دستور بدن باید بری… چی میگی؟
نگاهش آرام بود، اما عمیق.
– نمیرم.
– چون مأموریت من حالا فقط تویی.
لبهایت لرزید. نه برای کلمهای، فقط برای احساسی که در وجودت پیچید.
او دستش را جلو آورد، نه ناگهانی، فقط به اندازه لمسِ انگشتان.
انگشتانش به پشت دستت خوردند.
گرما، اعتماد، و سکوت.
تو دستت را نکشیدی.
بیکلام، اما واضح.
به او اجازه دادی بماند.
---
نیمهشب، چراغ کمنور بود.
جونگکوک روی مبل نشسته بود، کتاب کوچک روی زانویش و تو از پنجره به باران نگاه میکردی.
لحظهای بینتان چیزی شبیه آرامش بود.
نه جسمی، نه عجلهای، فقط دو دل که بعد از تمام جنگها، بالاخره در یک مکان امن نفس میکشیدند.
– ا/ت…
صدایش نرم بود.
– متشکرم که اجازه دادی بمونم.
تو برگشتی.
نگاهش ثابت بود، لبخند گوشه لبش.
و گفتی:
– فقط امشب…
اما هر دویتان میدانستید که این "فقط امشب"، آخرین شبِ معمولی شما خواهد بود.
__
---
شب..
هوای شب سرد بود. خیابان خلوت، فقط صدای گامهای تو و سایهای که چند قدم پشتت حرکت میکرد.
میدانستی که تعقیبت میکند.
چند بار در پیادهرو ایستادی، وانمود کردی در گوشی چیزی بررسی میکنی، اما آن سایه همیشه همان فاصله را نگه میداشت.
وقتی به در خانه رسیدی، سرت را بالا گرفتی و برای آخرین بار پشت سرت را نگاه کردی.
جونگکوک بود.
نه با چهرهی معلمی آرام، بلکه با نگاهی جدی و کمی خسته.
دستت را روی دستگیره گذاشتی تا در را ببندی، اما دست او روی در نشست.
گرمای تماسش در آن شب سرد مثل شوک بود.
– فقط یه دقیقه…
آهسته گفت.
– نمیخواستم بترسونمت.
تو اخم نکردی.
اما نگاهی که به او انداختی، ترکیبی از تعجب و کنجکاوی بود.
– چرا دنبالم کردی؟
پرسیدی.
– چون دیدم یکی پشت سرت بود.
نفسش تندتر شد.
– و نمیتونستم بذارم تنها برگردی.
در همان لحظه، صدای ماشین مشکوکی از انتهای خیابان شنیده شد.
تو مکث کردی… بعد خیلی کوتاه گفتی:
– بیا داخل.
در را باز کردی، او از کنارت گذشت، و سکوتی سنگین بینتان افتاد.
---
خانه خیلی ساده بود: چند کتاب روی میز، پنجرهای رو به کوچه و چراغی زرد که از سقف آویزان بود.
تو پالتو را درآوردی، گذاشتی روی صندلی.
جونگکوک همانجا ایستاده بود، با تردید، با احترام.
انگار هر قدمی، مرزی است که نباید از آن عبور کند.
– ا/ت…
آهسته گفت.
– فقط میخواستم مطمئن شم امنیت داری.
– هنوز مطمئن نیستم.
پاسخت سرد نبود، فقط واقعگرایانه.
او چند قدم جلو آمد.
فاصله بینتان کم شد.
صدایش پایین آمد:
– اگه اجازه بدی، امشب همینجا میمونم. روی مبل… فقط تا مطمئن شم کسی دنبالت نیومده.
تو ساکت بودی.
نگاهی به ساعت انداختی، به خیابان بیرون، بعد دوباره به او.
– باشه.
یک واژهی ساده، اما پرمعنا.
جانش کمی آرام شد.
اما هنوز کنار در ایستاده بود.
– میتونی راحت باشی.
آرام گفتی.
– اینجا امنه.
او لبخند کوتاهی زد.
چشمانش برای لحظهای برق زدند، برق کسی که نمیخواهد امنیت فقط "وظیفه" باشد.
---
ساعتی بعد، هر دو روی مبل نشسته بودید.
یک لیوان چای برایش آوردی؛ بخار بالا میرفت، و صدای باران از پشت شیشه نزدیکتر شده بود.
– چرا همیشه مراقبمی؟
پرسیدی.
جونگکوک نگاهش را بالا آورد.
چند ثانیه فقط سکوت بود، بعد گفت:
– چون هر بار که میخوام فاصله بگیرم، میفهمم نمیتونم.
– من خطرناکم، یادت هست؟
لبخندت تلخ بود.
– شاید.
– ولی بدونِ تو… خطر واقعیتره.
تو نفس عمیقی کشیدی، آهسته لیوان را روی میز گذاشتی.
– و اگه فردا همهچیز تموم شد؟
چشمهایت لرزید.
– اگه دستور بدن باید بری… چی میگی؟
نگاهش آرام بود، اما عمیق.
– نمیرم.
– چون مأموریت من حالا فقط تویی.
لبهایت لرزید. نه برای کلمهای، فقط برای احساسی که در وجودت پیچید.
او دستش را جلو آورد، نه ناگهانی، فقط به اندازه لمسِ انگشتان.
انگشتانش به پشت دستت خوردند.
گرما، اعتماد، و سکوت.
تو دستت را نکشیدی.
بیکلام، اما واضح.
به او اجازه دادی بماند.
---
نیمهشب، چراغ کمنور بود.
جونگکوک روی مبل نشسته بود، کتاب کوچک روی زانویش و تو از پنجره به باران نگاه میکردی.
لحظهای بینتان چیزی شبیه آرامش بود.
نه جسمی، نه عجلهای، فقط دو دل که بعد از تمام جنگها، بالاخره در یک مکان امن نفس میکشیدند.
– ا/ت…
صدایش نرم بود.
– متشکرم که اجازه دادی بمونم.
تو برگشتی.
نگاهش ثابت بود، لبخند گوشه لبش.
و گفتی:
– فقط امشب…
اما هر دویتان میدانستید که این "فقط امشب"، آخرین شبِ معمولی شما خواهد بود.
__
- ۱۵۱
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط