{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معشوقه دشمن

معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁹⁸
___‌هیونا‌___
اینکه همچین چیزی از دهنم پرید، دلیل نمیشد بخوام کنار بکشم.
اونم از چیزی که گفتم تعجب کرده بود
میشد از چشمای تا ته باز شدش فهمید
گلوم رو صاف کردم و دوباره با محکمی و اعتماد به نفس جلوش وایسادم
+بله
و با همون اعتماد به نفس زیادی زیادم، راهمو کج کردم و به جایی که نمیدونم رفتم
فقط قصدم این بود که تا اطلاع ثانوی جلوش ظاهر نشم چون بدبخت هنوز تو شک بود
به حیاط رسیدم. همونجایی که یه عالمه مرد گنده، دور هر در ورودی یا خرجی ای ایستاده بودن و صرفا فقط نفس میکشیدن
تا به زمین چمن رسیدم، خندم گرفت و این خنده هی شدت بیشتری میگرفت و باعث نشستنم روی زمین شد
خنده برای رفتار دو دیقه پیشم
نمیتونستم تشخیص بدم قدرت نمایی کردم یا گند زدم تو آبروی نداشتم
روی چمن ها دراز کشیدم البته به امید اینکه تمیز باشن
نگاه های خیره‌ی اون نگهبان های آدم نما، کم‌کم داشتن منو میخوردن
عوضیای سرد
بلند شدم اما نمیخواستم حالا حالا ها برگردم داخل
هوا، سرد نبود اما گرم هم نبود
جوری بود که اگه نور خورشید پشت ابر میرفت، قطعا با این لباسا یخ میزدم
یکم جونور بازی و تخلیه انرژی بد نبود، بود؟
روی پایین ترین شاخه‌ی یکی از درختایی که توی حیاط بود رفتم و نشستم
پاهام اویزون بودن و تکون میدادم
یلحظه خندم گرفت، به حال خودم
واقعا بچه شده بودم
همون جوجه ای که اون میخواست
نگهبانا جوری بهم چشم دوخته بودن که انگار اگه یلحظه نگاهم نمیکردن و از شاخه میپریدم و از این خراب شده فرار میکردم. اما هنوز به اون درجه از میمون بودنم نرسیده بود که حتی اگه بخوام هم، بتونم با این روش ازینجا بیرون برم.
از اون بالا، به بیرون دیوار‌ها نگاه کردم که مملو از هیچی بود
فقط یکی دوتا جاده دراز
من میخواستم برم بیرون
نمیتونستم همیشه اینجا با خودم وقت بگذرونم
صدای باز شدن یهویی در، توی محوطه پیچید
لباساش مجلسی و مرتب بودن،
موهاش ژل زده و شونه زده بودن،
عطر همیشگیش رو زده بود و ساعت نقره‌ای معروفش رو دست کرده بود
اصلا با ورژن بیست دقیقه پیش شباهتی نداشت
تا چشمش بهم خورد، دوباره اخم روی ابرو هاش شکل گرفت
اومد و نزدیک تنه درخت ایستاد
-اون بالا چیکار میکنی؟چرا هی کارات دارن غیر منتظره تر میشن؟
شونمو بالا انداختم.سعی داشتم خودم رو بی تفاوت نشون بدم اما در واقع وقتی از زاویه بالا چشماشو دیدم، قلب احمقم تند تر از حالت عادی میزد
-بیا پایین، زود
+هوففف باز شروع شد
-شنیدم
+گفتم که بشنوی
زیر لب چیزی گفت که خب از شدت فضول بودنم قطعا شنیدم که گفت
-بچه پرو
+خودتی
از شاخه پایین پریدم
+منم میخوام بیام بیرون، نمیتونم دو دیقه اینجا بند شم
سرشو نزدیک سرم کرد
خیلی نزدیک
خیلی خیلی نزدیک
فاصله هر لحظه کمتر میشد تا به صفر رسید
لب هاش روی پیشونیم قرار گرفتن و خیلی با ملاحظه بوسیدم
راستش، حرکتش زیادی
زیادی
زیاد از حد
هندلش برا قلبم سخت بود
اینکه یهویی تصمیم گرفت همچین کاری کنه، باعث شد لبم رو از تو گاز بگیرم
لبم برای گفتن حرفی باز مونده بود اما سریع لب پایینیم رو گزیدم
وقتی دوباره روبه‌روم قرار گرفت، لبخند کوچیکی داشت
یچیزی به معنی که «دیدی نتونستی کفریم کنی بچه»
الان فاصلمون از دو دقیقه پیش خیلی کمتر بود
نسبتا، خیلی خیلی خیلی کمتر
جوری که نفس هاش روی پوستم پهن میشدن و باعث مور مور شدن کل بدنم تو یک صدم ثانیه و تپش زیادی تند قلبم میشد
-وقتی برگشتم میریم بیرون، باشه؟
دیدگاه ها (۰)

معشوقه دشمنفصل دوم P⁹⁷ـــ‌هیونا‌ـــچشم هام درد میکردن. از خس...

معشوقه دشمنفصل دوم P⁹⁶ـــ‌هیونا‌ـــاوکی ولی مطمئنم که لجبازی...

پارت سی و هشتم

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁶ویو جونکوک___چند ثانیه دیگه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط