#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ¹
Part : ²⁶
ویو جونکوک___
چند ثانیه دیگه—
نگاش کردم.
بیدار نمیشد.
و من—
باید یه کاری میکردم.
نفس آرومی کشیدم.
دستم رفت سمت کمربندش.
مکث.
یه لحظه کوتاه.
بعد—
خیلی آروم بازش کردم.
صدای «تق» کوچیکش—
تو سکوت ماشین پیچید.
حرکت کوچیکی کرد.
اخم خیلی کمرنگ.
اما هنوز خواب بود
— لعنتی…
زیر لب گفتم.
در رو باز کردم.
هوای خنک شب—
خورد تو صورتم.
چند ثانیه ایستادم.
بعد—
خم شدم سمتش.
یه دستم رفت پشت کمرش…
اون یکی—
زیر زانوهاش.
سبک نبود.
اما—
مشکل هم نبود...
بلندش کردم.
سرش—
بیاختیار—
اومد نزدیک گردنم.
نفسهاش—
گرم…
آروم…
میخورد به پوستم.
فکم سفت شد.
در ماشین رو با پا بستم.
و راه افتادم سمت خونه.
کلیدو درآوردم.
در رو باز کردم.
تاریک.
ساکت.
رفتم داخل.
و مستقیم—
سمت اتاق.
در رو با آرنج باز کردم.
و—
آروم—
گذاشتمش روی تخت.
اما—
همون لحظه…
انگشتهاش—
لباسم رو گرفت.
خشکم زد.
نگاه کردم پایین.
دستش—
مشت شده بود توی بقیه من.
و ول نمیکرد.
یه نفس آروم کشید.
و خیلی آهسته…
زمزمه کرد:
الا: نرو…
قلبم—
یه ضرب محکم زد.
سکوت.
میدونستم—
خواب بود.
نمیفهمید چی میگه.
اما—
این چیزی رو عوض نمیکرد.
خم شدم.
خیلی آروم.
نزدیکتر به صورتش.
صداش هنوز تو گوشم بود:
"نرو…"
چند ثانیه فقط نگاش کردم.
بعد—
خیلی آروم گفتم:
جونکوک: نمیرم.
دستم رفت سمت انگشتهاش.
که لباسمو گرفته بودن.
آروم بازشون کردم…
اما—
کاملاً جدا نشدم.
نشستم لبه تخت.
چند ثانیه…
فقط بهش نگاه کردم.
بعد—
دستم بالا اومد.
این بار—
واقعاً لمسش کردم.
گونهش…
گرم بود.
نرم.
انگشتهام خیلی آروم—
روی پوستش حرکت کرد.
چشمهام نیمهباز شد.
زمزمه کردم:
جونکوک: نمیدونی داری چیکار میکنی…
اما—
این بار…
انگار خودمم نمیدونستم.
دستم پایین اومد.
و آروم—
پتو رو کشیدم روش.
بلند شدم.
یه قدم عقب رفتم.
اما—
نگاهم هنوز روش بود.
چند ثانیه…
یا شاید بیشتر.
بعد—
آروم برگشتم.
و رفتم سمت در.
دستم روی دستگیره مکث کرد.
نگاهم یه بار دیگه برگشت سمتش.
خواب بود.
بیخبر از همه چیز.
چشمهام بسته شد.
یه نفس عمیق کشیدم.
و زیر لب گفتم:
جونکوک: دردسرِ لعنتی…
اما—
این بار…
یه ذره لبخند هم تو صدام بود.
ادامه دارد......
لایک کنید و نظر بدینننننننننننن🔪🔪🎀🎀
شرط:
لایک : ۲۷ تا
نظر : ۴ تا
بازنشر : ۵ تا
Season : ¹
Part : ²⁶
ویو جونکوک___
چند ثانیه دیگه—
نگاش کردم.
بیدار نمیشد.
و من—
باید یه کاری میکردم.
نفس آرومی کشیدم.
دستم رفت سمت کمربندش.
مکث.
یه لحظه کوتاه.
بعد—
خیلی آروم بازش کردم.
صدای «تق» کوچیکش—
تو سکوت ماشین پیچید.
حرکت کوچیکی کرد.
اخم خیلی کمرنگ.
اما هنوز خواب بود
— لعنتی…
زیر لب گفتم.
در رو باز کردم.
هوای خنک شب—
خورد تو صورتم.
چند ثانیه ایستادم.
بعد—
خم شدم سمتش.
یه دستم رفت پشت کمرش…
اون یکی—
زیر زانوهاش.
سبک نبود.
اما—
مشکل هم نبود...
بلندش کردم.
سرش—
بیاختیار—
اومد نزدیک گردنم.
نفسهاش—
گرم…
آروم…
میخورد به پوستم.
فکم سفت شد.
در ماشین رو با پا بستم.
و راه افتادم سمت خونه.
کلیدو درآوردم.
در رو باز کردم.
تاریک.
ساکت.
رفتم داخل.
و مستقیم—
سمت اتاق.
در رو با آرنج باز کردم.
و—
آروم—
گذاشتمش روی تخت.
اما—
همون لحظه…
انگشتهاش—
لباسم رو گرفت.
خشکم زد.
نگاه کردم پایین.
دستش—
مشت شده بود توی بقیه من.
و ول نمیکرد.
یه نفس آروم کشید.
و خیلی آهسته…
زمزمه کرد:
الا: نرو…
قلبم—
یه ضرب محکم زد.
سکوت.
میدونستم—
خواب بود.
نمیفهمید چی میگه.
اما—
این چیزی رو عوض نمیکرد.
خم شدم.
خیلی آروم.
نزدیکتر به صورتش.
صداش هنوز تو گوشم بود:
"نرو…"
چند ثانیه فقط نگاش کردم.
بعد—
خیلی آروم گفتم:
جونکوک: نمیرم.
دستم رفت سمت انگشتهاش.
که لباسمو گرفته بودن.
آروم بازشون کردم…
اما—
کاملاً جدا نشدم.
نشستم لبه تخت.
چند ثانیه…
فقط بهش نگاه کردم.
بعد—
دستم بالا اومد.
این بار—
واقعاً لمسش کردم.
گونهش…
گرم بود.
نرم.
انگشتهام خیلی آروم—
روی پوستش حرکت کرد.
چشمهام نیمهباز شد.
زمزمه کردم:
جونکوک: نمیدونی داری چیکار میکنی…
اما—
این بار…
انگار خودمم نمیدونستم.
دستم پایین اومد.
و آروم—
پتو رو کشیدم روش.
بلند شدم.
یه قدم عقب رفتم.
اما—
نگاهم هنوز روش بود.
چند ثانیه…
یا شاید بیشتر.
بعد—
آروم برگشتم.
و رفتم سمت در.
دستم روی دستگیره مکث کرد.
نگاهم یه بار دیگه برگشت سمتش.
خواب بود.
بیخبر از همه چیز.
چشمهام بسته شد.
یه نفس عمیق کشیدم.
و زیر لب گفتم:
جونکوک: دردسرِ لعنتی…
اما—
این بار…
یه ذره لبخند هم تو صدام بود.
ادامه دارد......
لایک کنید و نظر بدینننننننننننن🔪🔪🎀🎀
شرط:
لایک : ۲۷ تا
نظر : ۴ تا
بازنشر : ۵ تا
- ۲۹۰
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط