{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگو مرسی...

نگو مرسی...
هر روز توی مریوان، همه را راه می‌انداخت؛ هرکس با سلاح سازمانی خودش.
از کوه می‌رفتیم بالا. بعد باید از آن بالا روی برف ها سر می‌خوردیم پایین.
این آموزشمان بود. پایین که می‌رسیدیم، خرما گرفته بود دستش،
به تک تک بچه ها تعارف می‌کرد. خسته نباشید می‌گفت.
خرما تعارفم کرد. گفتم: «مرسی.»
گفت: «چی گفتی؟»
ـ گفتم مرسی.
ظرف خرما را داد دست یکی دیگر. گفت: «بخیز.»
هفت ـ هشت متر سینه خیز برد.
گفت: «آخرین دفعت باشه که این کلمه رو می‌گی.»


برگرفته شده از ahmad-motevasselian.blog.ir

حتما عکسو دانلود کنید و شما هم منتشرش کنید تو فضای مجازی و صفحه های خودتون.
التماس دعا
دیدگاه ها (۴)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۸سرعت زیادش رو کنتر...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

هر روز توي مريوان،همه را راه مي‌انداخت؛هرکس با سلاح سازماني ...

نگو مرسی

ما با اسرائیل وارد جنگ خواهیم شد، هر کس با ماست، بسم ‏الله ...

ما با اسرائیل وارد جنگ خواهیم شد، هر کس با ماست، بسم ‏الله ح...

my littel boy

فیک : بین راندها

سایه‌های کلاغپارت بیستم | انتخابی که بوی مرگ می‌دادصدای انفج...

پارت۵۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط