من از خورشید میترسم، سقوطی سرد و ویرانم
من از خورشید میترسم، سقوطی سرد و ویرانم
کمی در انحنایِ گرمِ عریانت، بمیرانم
زمستانی مکن دل را، برای فصل سرمایت
اگر ققنوس میخواهی و خاکستر، بسوزانم
ببر بالا مرا با هر نگاهت، آسِمانی کن
شبی با واژه ای ابری، به چشمانت ببارانم
تبانی کرده ای با شب، تو ای آرام چشمانم
که از خورشید میترسم، ز انوارش گریزانم
ندارم شکوه ای حتی ازین دلداده بازیها
به هر سازی که میخواهی، بشورانم، برقصانم
تو با تن پوش مهرانگیز دستانم، چه دلگرمی
چه دلگرمی، تو با تن پوش مهر انگیز دستانم
تو از تعبیر رویایم، گریزانی و بی تابم
به تسخیر وجودم آ و رخت خود بپوشانم
اهورا زاده ای شاید که در وهمم نمیگنجی
چه کردی با دلم!؟ من هم نمیدانم! ... حیرانم!
کمی در انحنایِ گرمِ عریانت، بمیرانم
زمستانی مکن دل را، برای فصل سرمایت
اگر ققنوس میخواهی و خاکستر، بسوزانم
ببر بالا مرا با هر نگاهت، آسِمانی کن
شبی با واژه ای ابری، به چشمانت ببارانم
تبانی کرده ای با شب، تو ای آرام چشمانم
که از خورشید میترسم، ز انوارش گریزانم
ندارم شکوه ای حتی ازین دلداده بازیها
به هر سازی که میخواهی، بشورانم، برقصانم
تو با تن پوش مهرانگیز دستانم، چه دلگرمی
چه دلگرمی، تو با تن پوش مهر انگیز دستانم
تو از تعبیر رویایم، گریزانی و بی تابم
به تسخیر وجودم آ و رخت خود بپوشانم
اهورا زاده ای شاید که در وهمم نمیگنجی
چه کردی با دلم!؟ من هم نمیدانم! ... حیرانم!
- ۲۹۴
- ۰۵ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط