يک روز زني با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم. وارد خو
يک روز زني با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم. وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست تا کمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت که شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.
صاحب مغازه با بي اعتنائي نيم نگاهي انداخت و محلش نگذاشت و با حالت بدي سعي کرد او را بيرون کند.
زن نيازمند درحالي که اصرار ميکرد گفت:
آقا ... شما را به خدا قسم ميدهم به محض اينکه بتوانم پولتان را مي آورم.
صاحب مغازه گفت: که نسيه نميدهد.
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفتگوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت: ببين اين خانم چه ميخواهد ... خريد اين خانم با من.
خوارو بار فروش گفت: لازم نيست ... خودم ميدهم ... ليست خريدت کو ؟
زن گفت: اينجاست ...
صاحب مغازه گفت: ليست ات را بگذار روي ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستي ببر...!
زن با خجالت يک لحظه مکث کرد از کيفش تکه کاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت ...
همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پائين رفت ...
خواربار فروش باورش نميشد ...
مشتري از سر رضايت خنديد ...
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ديگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آنقدر جنس گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...
در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است ...
کاغذ ليست خريد نبود ... دعاي زن بود که نوشته بود:
" اي خداي عزيزم ... تو از نياز من باخبري ... خودت آن را برآورده کن "
صاحب مغازه با بي اعتنائي نيم نگاهي انداخت و محلش نگذاشت و با حالت بدي سعي کرد او را بيرون کند.
زن نيازمند درحالي که اصرار ميکرد گفت:
آقا ... شما را به خدا قسم ميدهم به محض اينکه بتوانم پولتان را مي آورم.
صاحب مغازه گفت: که نسيه نميدهد.
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفتگوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت: ببين اين خانم چه ميخواهد ... خريد اين خانم با من.
خوارو بار فروش گفت: لازم نيست ... خودم ميدهم ... ليست خريدت کو ؟
زن گفت: اينجاست ...
صاحب مغازه گفت: ليست ات را بگذار روي ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستي ببر...!
زن با خجالت يک لحظه مکث کرد از کيفش تکه کاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت ...
همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پائين رفت ...
خواربار فروش باورش نميشد ...
مشتري از سر رضايت خنديد ...
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ديگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آنقدر جنس گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...
در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است ...
کاغذ ليست خريد نبود ... دعاي زن بود که نوشته بود:
" اي خداي عزيزم ... تو از نياز من باخبري ... خودت آن را برآورده کن "
- ۱.۰k
- ۲۰ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط