{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به نام خدا

به نام خدا
داستان : ان سوی سرنوشت


وای دیدی چه به سرم اومد ؟ندیدی دیگه زر اضافه نزن تو که جای من نیستی ببینی دارم .
دارم میرم ، از خونه میرم ، از تهران میرم ، از ایران میرم ،قراره برم پلیس شم میدونی ؟ حیف که اون موقع تو رودروایسی قرار گرفتم وگرنه تا صد سال دیگه هم قبول نکردم ( وجدان :« حالا که میبنی قرار گرفتیو داری تو هواپیما نشستیو داری وجود نحستو میبری کره .» من :« وجدان جان خف لطفا ، خف .»
flash back
اِ دیدی من که ندیدم ، خخخخخ خود درگیری دارم از اون مزمناش برام دعا کنین . بذارید خودمو معرفی کنم من ادرینا راد تک دختر خانواده راد هستم که شامل رادوین راد ( پدر بنده هستن مخلص شما ) ستاره سلطانی ( مامان منو میگها ) و برادر خل ، روانی ، احمق بنده ادرین راد ( یعنی روانیه به تمام معنا خیر سرش 25 سالشه هنوز ادم نشده ) یهو یه صدایی اومد که من شیش متر پریدم هوا .
صدا :« خااانووومممم رااااادددد .»
بلند شدم وایسادم و گفتم :« ج ....ج ..جا ...ن ...ن ....نم خا.....ن...نوم .»
اصلا حواسم نبود سرکلاسم من رفتم واسه سرشماری خانوادم حالا چیکار کنم ؟
خانوم شکوهی ( مدیونید فکر کنین معلممونه ) :« خانوم راد حواستون کجاست ؟.»
نیشمو باز کردم و گفتم :« رفته سوپری بستنی بگیره شماهم می خواین تعارف نکنین .»
با این حرفم کل کلاس رفت هوا همچین ادم باحالیم ( وجدان :« اعتماد به نفست گیگی چند میخری .» من :« نمی تونی بخریش تلاش نکن .» وجدان :« میگم پررویی میگی نه ». من :« گمسو عجقم گمشو .» ) خانم شکوهی :« بیروووننن خاااانووووممم راااادد .»
واییی ، اروم و خیلی مظلومانه کیفمو برداشتم و گفتم :« حالا بودیما ». خانوم شکوهی :« بیرون .»
ادرینا :« من همینحا هم راحتما .»
شکوهی :« بیرون .»
ادرینا :« حالا .... .»
یهو کتابی کع دم دستش بود به طرفم پرت کرد که سریع یه جاخالی توپ دادم و از کلاس در رفتم .گرنه ممکن بود بالا چشام کور بشه والا .همیطور داشتم تو راهروی مدرسه مثل ولگردا راه میرفتمو از تو پنجره تو کلاسا سرک میکشدم که یه دفع یکی از پشت سرم گفت :« خانوم راد ». یه جیغ خفیفی کشیدم و گفتم :« وای ترسیدما ». بعدم دستمو روی شونه طرف گذاشتم و گفتم :« پدرسوخته خوب میتونی صداتو مثل مدیر کنیا ، از کی تا حالا ؟»
جواب داد :« خانوم راد من خوده مدیرم ».
یهو مثل جن زدها خودمو زدم تو دیوار و گفتم :« یا خود خدا گاوم زایید .»
ختن.م مدیر یه نگاه به سر تا پام کرد و گفت :« بیا دفترم باهات کار دارم ». بعدم عین گاو سرشو انداخت و رفت ولی بلا نسبت گاو منم عین یه دختر خوب و باشخصیت مودب دنبالش رفتم ( وجدان :« ارواح عمت .» من :« حیف که کار دارم برو دنبا کارت ».) من که این چند روزا اذیت نکردم به جز اون که روی صندلی معلمه زیستمون ادامس چسبوندم و پایه های صندلی معام ادبیاتمون هم شل کردم تا موقع نشستن بیوفته و برگه امتحان معلم ریاضمو هم دزدیدم تا امتحان نگیره ، فقط همین بود بوخودا .
*************
ادرینا :« جانم خانوم مدیر با من کاری داری داشتید ؟»
مدیر :« خانوم راد یه پیشنهاویه که تازه از اداره پلیس به ما داده شده و خیلی اسم شمارو هم تاکید کردن هم بخاطر مدال طلای ووشو که تو کشور اوردین هم بخاطر زرنگی و باهوشی زیادتون هم بخاطر اینکه تو بازیگری استعدا زیادی دارید .»
ادرینا :« خب اینا یعنی چی .»
مدیر :« پیشنهاد پلیس اینه که شما توی ماموریت بین کره و چین و ایران همکاری کنین ، قبول میکنین .»
چی ؟ من ؟ پلیس ؟ ماموریت ؟ کره ؟ چین ؟ مکه میشه ؟ مگه داریم ؟ یعنی قبول کنم ؟
ادرینا :« ببخشید خانوم مدیر فقط یکم صبر کنین تا من با وکیلم در جریان بذارم بعدن بهتون میگم .»
مدیر :« رااااد ، مگه من با تو شوخی دارم ، زود جواب بده وقت ما رو هم نگیر .»
اِاِاِ ببین خودش وقت گران بها و ارزشمند منو گرفته بعد میاد به من میگه زنیکه گوریل .
ادرینا :« و یه چیز دیگه چند نفر دیگه هم خودت انتخاب کن برای این ماموریت .»
ادرینا :« باشه .» موقعی که از دفتر مدیر بیرون اومدم یکم فکر و تامل کردم تا چطوری به بروبکس درباره ی این قضیه بگم یه وقت سکته نکنن .


ادامه دارد ........
دیدگاه ها (۲)

بم میگن خیلی مغروریهـــــهچون مثه خیلیا همزمان به3-4نفر پیام...

لات بودیم ولے عشق لات نبودیم★گرگ بودیم ولے بے صفت نبودیم☆نام...

اونایی که انتخاب کردن شانساتون دریابید

یکی انتخاب کن خودتی و شانست

اره دیگه همین که خوندید_احتمال داره که برم🤡✌🏻چرا؟خو بنده رسم...

دختری که از سرنوشت فرار کرد۱۱

part 5استاد جذاب من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط