{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی رد شد شبیه او، پر از ابهام و تردیدم؛

یکی رد شد شبیه او، پر از ابهام و تردیدم؛
همین که دیدمش جا خوردم و ناگاه ترسیدم..

به یک لحظه تمام خاطرات کهنه ام طی شد؛
زمین دور سرم گشت و منم آرام چرخیدم..

همان قدو همان هیبت، همان چشمان پر شورش؛
تمام ارتفاعش را به چشمم درنَوَردیدم..

همین که یادم آمد خنده‌های بی مثالش را؛
نمیدانم چه شد بی اختیار از خویش خندیدم..

دوباره حال نابی را درون سینه حس کردم؛
دوباره شعله ور گشته تنور سرد امیدم..

تَهِ کوچه به چپ پیچید و یک لحظه نگاهم کرد؛
مسیرم را عوض کردم درون کوچه پیچیدم..

قدم را تندتر کردم رسیدم در کنار او؛
خودم یادم نمی‌آید سؤالی را که پرسیدم..

حواسش پَرت بود انگار چشمانش به من افتاد؛
خدایا کور میگشتم ولی او را نمی دیدم..

جهان تاریک شد یک لحظه دیدم برق چشمانش؛
چو عطرش با نسیم آمد منم در باد رقصیدم..

همیشه در خیالاتم دلم مغرور و محکم بود؛
دو تاچشمانِ او دیدم شبیه بید لرزیدم..

عذابی میکشم وقتی به یادش باز می‌افتم؛
به او گفتم ببخشید و ولی خود را نبخشیدم..

پشیمانی ندارد سود وقتی عاشقش باشی؛
نباید عاشقش میگشتم اما دیر فهمیدم...
دیدگاه ها (۳۰)

سه داستان کوتاه زیبا ○○○○○○○○○○○○○○○○○○○روزی روستاییان تصمیم...

وقتی با مشکلات روبرو میشویم ، به خدا میگوییم چرا من ؟ اما زم...

ّلذت دنیاداشتن کسی ستکه دوست داشتن را بلد است.به همین سادگی....

ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ..ﻭﻟﯽﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﺪﯾﺪﻡ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻨﺪ ...ﺯﯾﺮﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺶ ...

یو هاهاها پارت دادم بعدی پارت اخره

درخواستی شما(چوی هیون ووک)توی سالن غذاخوری دانشگاه بودم که ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط