{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« ازدواج به اجبار »

« ازدواج به اجبار »
Part 18

ویوی لیانا :
دستگیره در به‌آرامی پایین رفت...
من و سوجون هر دو اسلحه‌هایمان را بالا آوردیم.
در ناگهان باز شد.
یکی از محافظ‌ها وارد اتاق شد، اما قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، سوجون او را گرفت و به دیوار کوبید.
مرد روی زمین افتاد.
سوجون : راه بازه. بریم.
بدون معطلی از اتاق خارج شدیم و به سمت پله‌ها دویدیم.
صدای درگیری از طبقه پایین می‌آمد.
وقتی به سالن اصلی رسیدیم، جونگ‌سان دیگر آنجا نبود.
لعنتی...
نگاهم میان جمعیت چرخید.
در همان لحظه سانی را دیدم.
کنار خروجی ایستاده بود.
چشمش که به من افتاد، برای لحظه‌ای مکث کرد.
انگار می‌خواست چیزی بگوید.
اما من فقط به او خیره ماندم.
خاطره‌ای که مدت‌ها سعی کرده بودم فراموشش کنم، دوباره در ذهنم زنده شد.
او.
و جونگ‌کوک.
احساس کردم خون در رگ‌هایم به جوش آمده است.
سانی یک قدم جلو آمد.
سانی : لیانا... صبر کن...
اما صدایش در هیاهوی سالن گم شد.
سوجون از سمت دیگر فریاد زد:
سوجون : جونگ‌سان داره فرار می‌کنه!
هیچ‌کدام از صداها را نمی‌شنیدم
تمام چیزی که می‌دیدم سانی بود.
سانی با چشمانی مضطرب نگاهم می‌کرد.
سانی : من نمی‌خواستم...
دستم دور اسلحه محکم‌تر شد.
سانی متوجه نگاه من شد.
رنگ از صورتش پرید.
سانی : لیانا...
برای چند ثانیه فقط سکوت بود.
سکوتی سنگین.
بعد صدای شلیک در سالن پیچید.
همه چیز متوقف شد.
سانی با ناباوری به من نگاه کرد.
قدم‌هایش لرزید.
چشمانش پر از شوک شده بود.
آرام روی زانوهایش افتاد.
سوجون با وحشت برگشت.
سوجون : لیانا!
اسلحه هنوز در دستم بود.
نفسم سنگین شده بود.
سانی چیزی نگفت.
فقط چند لحظه نگاهم کرد.
بعد پلک‌هایش آرام بسته شدند.
سکوتی عجیب روی سالن افتاد.
حتی محافظ‌ها هم برای لحظه‌ای خشکشان زده بود.
و درست همان لحظه، صدای روشن شدن موتور یک خودرو از بیرون عمارت به گوش رسید.
جونگ‌سان.
از آشوب ایجادشده استفاده کرده بود.
سوجون به سمت پنجره دوید.
سوجون : لعنتی! داره فرار می‌کنه!
اما من هنوز همان‌جا ایستاده بودم.
نگاهم روی پیکر بی‌حرکت سانی مانده بود.
و برای اولین بار، شک کردم که آیا واقعاً از کاری که کرده بودم، راضی بودم یا نه...
( پارت هدیه )
دیدگاه ها (۱۰)

« ازدواج به اجبار »Part 19ویوی لیانا:صدای سوجون از دور به گو...

« ازدواج به اجبار »Part 20ویوی لیانا:گلوله‌ها یکی پس از دیگر...

بانو فالو بشه حتما 🌕✨ @989363_1923

« ازدواج به اجبار »Part 17 آرام و بی‌صدا از پله‌ها بالا رفتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط