{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سر خود را مزن اینگونه به سنگ

سر خود را مزن اینگونه به سنگ

دل دیوانه ی تنها , دل تنگ

منشین در پس این بهت گران

مدران جامه ی جان را ، مدران

مکن ای خسته در این بغض درنگ

دل دیوانه ی تنها ، دل تنگ

پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است

قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است

دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین

چه دل آزارترین شد ، چه دل آزارترین ؟

نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند

نه همین در غمت اینگونه نشاند ؟

با تو چون دشمن دارد سر جنگ

دل دیوانه ی تنها ، دل تنگ

ناله از درد مکن

آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن

با غمش باز بمان

سرخ رو باش از این عشق و سرافراز بمان

راه عشق است که همواره شود از خون رنگ

دل دیوانه ی تنها ، دل تنگ
دیدگاه ها (۶)

بغض ها چاره ندارند، گلوگیر شدنداشک ها تاب ندارند، سرازیر شد...

سکوت، حرف دلت نیست، خاطرت باشدچـرا ضـمـیـر تـو بـر عـکس ظاهر...

به آن اشکی که میدانی به حد مرگ دلتنگمهوای گریه دارم من ، ولی...

تو چرا می پرسی،خانه دوست کجاست..؟!خانه دوست همانادل توست...گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط