برادر بی رحم من 💔🥀🖤
برادر بی رحم من 💔🥀🖤
پارت ۱۹💫
ویو یورا:
نمیتونستم اونجا بمونم سریع به اتاقم رفتم میدونم کار احمقانه ایه اما خیلی میترسم این سوالای توی سرم داره دیوونم میکنه یفنی اون مرد کیه؟یونگی جرا اینقدر ترسیده و عصبی بود؟چرا اونا دنبال منن؟
(بریم سراغ اون دوتا)
"چطور جرعت کردی پاتو بذاری اینجا؟
×برای برگشتن به خونه خودم باید جواب بدم؟؟ (پوزخند)
"آره باید جواب بدی اینجا هم دیگه خوته تو نیست سریع گمشو بیرون نمیخوام بهت آسیب بزنم
×دیگه دیره عزیزم من اومدم ببرمش
"خفه شو محاله اونو به تو بدم
× برام مهم نیست میخوای چیکار کنی
"گفتم نیا اینجا.( خشک و خشن)
یه خندهی کوتاه اومد.
×تو هنوزم فکر میکنی میتونی جلو من وایستی؟
"من دارم جلوت وایمیستم.
×نه؛ تو فقط داری وقت میخری.
"برای چی؟
×برای اینکه یورا نفهمه.
"اسمش رو نیار.(عصبانی)
×چرا؟نکنه خودت هم میدونی اگه بفهمه، همهچیز میریزه؟
"تو هیچی رو نمیفهمی.
×من از تو بیشتر میفهمم، یونگی.
یه صدای برخورد.
بعد سکوت.
بعد دوباره همون صدا:
×هنوزم داری ازش مثل یه راز نگهداری میکنی؟
"اون به تو ربطی نداره.
×اتفاقاً داره.
"یه قدم دیگه برداری، پشیمون میشی.(صدای یواش و خطرناک و جدی)
×داری تهدیدم میکنی؟
"دارم هشدار میدم.
×برای کسی که خودش یه دروغ راه رفتهست؟
سکوت افتاد
"اگه بخوای وارد اون اتاق بشی، من میکشمت.(یواش)
×تو اول باید بهم بگی چرا از من میترسی.(خنده بی روح)
بعد، با صدایی که انگار از عمق یک حقیقت دفنشده میاومد، گفت:
"از این میفهمم که یورا بفهمه تو در واقع......
یورا توی اتاق از شتیدن حرف یونگی اشکش زد....سرش گیج رفت....چطور ممکن بود؟....یعنی همه اون خاطراتی که سال ها به صورت تار از بچگیش توی ذهنش بود واقعیت بود؟!
ادامه دارد....
قشنگ بود؟؟
پارت ۱۹💫
ویو یورا:
نمیتونستم اونجا بمونم سریع به اتاقم رفتم میدونم کار احمقانه ایه اما خیلی میترسم این سوالای توی سرم داره دیوونم میکنه یفنی اون مرد کیه؟یونگی جرا اینقدر ترسیده و عصبی بود؟چرا اونا دنبال منن؟
(بریم سراغ اون دوتا)
"چطور جرعت کردی پاتو بذاری اینجا؟
×برای برگشتن به خونه خودم باید جواب بدم؟؟ (پوزخند)
"آره باید جواب بدی اینجا هم دیگه خوته تو نیست سریع گمشو بیرون نمیخوام بهت آسیب بزنم
×دیگه دیره عزیزم من اومدم ببرمش
"خفه شو محاله اونو به تو بدم
× برام مهم نیست میخوای چیکار کنی
"گفتم نیا اینجا.( خشک و خشن)
یه خندهی کوتاه اومد.
×تو هنوزم فکر میکنی میتونی جلو من وایستی؟
"من دارم جلوت وایمیستم.
×نه؛ تو فقط داری وقت میخری.
"برای چی؟
×برای اینکه یورا نفهمه.
"اسمش رو نیار.(عصبانی)
×چرا؟نکنه خودت هم میدونی اگه بفهمه، همهچیز میریزه؟
"تو هیچی رو نمیفهمی.
×من از تو بیشتر میفهمم، یونگی.
یه صدای برخورد.
بعد سکوت.
بعد دوباره همون صدا:
×هنوزم داری ازش مثل یه راز نگهداری میکنی؟
"اون به تو ربطی نداره.
×اتفاقاً داره.
"یه قدم دیگه برداری، پشیمون میشی.(صدای یواش و خطرناک و جدی)
×داری تهدیدم میکنی؟
"دارم هشدار میدم.
×برای کسی که خودش یه دروغ راه رفتهست؟
سکوت افتاد
"اگه بخوای وارد اون اتاق بشی، من میکشمت.(یواش)
×تو اول باید بهم بگی چرا از من میترسی.(خنده بی روح)
بعد، با صدایی که انگار از عمق یک حقیقت دفنشده میاومد، گفت:
"از این میفهمم که یورا بفهمه تو در واقع......
یورا توی اتاق از شتیدن حرف یونگی اشکش زد....سرش گیج رفت....چطور ممکن بود؟....یعنی همه اون خاطراتی که سال ها به صورت تار از بچگیش توی ذهنش بود واقعیت بود؟!
ادامه دارد....
قشنگ بود؟؟
- ۲۳۵
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط