برادر بی رحم من💔🥀🖤
برادر بی رحم من💔🥀🖤
پارت ۱۸💫
یورا با وحشت بهش نگاه کرد و درست همون موقع صدای شکستن شیشه از طبقه پایین اومد
یونگی اخم کرد
"لعنتی رسیدن
&کی
یونگی خیلی کوتاه گفت
"کسایی که نباید
بعد بدون معطلی یورا رو کشید سمت راهروی مخفی پشت دیوار
&یونگی صبر کن
"اگه میخوای زنده بمونی بدو
و درست وقتی یورا خواست چیزی بگه چراغها یکی یکی خاموش شدن و صدای قدمهای چند نفر ناشناس از همه طرف توی خونه پیچید
یکی از اونها گفت
€دختر اینجاست
یورا از ترس خشکش زد
یونگی زیر لب گفت
"الان میفهمی چرا نمیذاشتم ازم دور شی
راوی:
یونگی یورا رو برد به یه اتاق تاریک و مخفی و گفت:
"همینجا بمون تا من بیام
&چیشده یونگی؟
"بعدا توضیح میدم عزیزم فعلا تکون نخور باشه؟؟
یونگی یورا رو پشت خودش نگه داشت، نگاهش روی تاریکیِ انتهای راهرو قفل شده بود.
& اونا کیان؟
یونگی دندونهاشو روی هم فشرد.
“کسانی که نباید اینجا باشن.
& یعنی چی؟! از کجا میدونی؟
“فقط بدون اگه من نباشم، تو رو میبرن.
یورا خواست چیزی بگه که صدای تقهی آرامی از پشت دیوار اومد. انگار یکی داشت خیلی مطمئن و خیلی خونسرد نزدیک میشد.
یه صدای مردونه، آهسته و تمیز، توی سکوت خزید:
“یورا… هنوز زندهای؟
یورا یخ زد.
این اسم رو فقط یه نفر صدا میزد.
یونگی هم برگشت، نگاهش برای اولین بار واقعاً تغییر کرد.
& این صدا…
یونگی خیلی کوتاه گفت:
“نباید اینو میشنیدی.
& کیه؟
جواب نداد.
فقط چراغ انتهای راهرو یکدفعه خاموش شد.
و توی تاریکی، فقط همون صدا موند:
“ما برای بردن چیزی اومدیم که سالها پیش گم شد
راوی:
یونگی نمیخواست یورا بفهمه اونا کین و نمیخواست اونا هم بفهمن یورا کیه اما خب یه نفر از اون گروه راز اصلی هویت یورا رو میدونست.....و اگر یورا باهاش رو به رو میشد.....اونوقت اتفاقای خوبی نمیوفتاد
ادامه دارد.......
شرایط پارت بعد:
2 فالوور
ببخشید کوتاه بود از این به بعد هرروز پارت میدم قول میدم🎀
عسلام بالاخره امتحانام تموم شد و کلی فعالیت میکنم اما احتمالا فعالیت رو ببدم داخل این پیجم:
امیدوارم حمایت کنید ازم این چندوقته اتفاق خیلی خوبی برام نیوفتاده و اتفاق مزخرفی بود که بهتون میگم اما تا اونموقع صبور باشید
عاشقتونم ستاره های من💫🌈💐
پارت ۱۸💫
یورا با وحشت بهش نگاه کرد و درست همون موقع صدای شکستن شیشه از طبقه پایین اومد
یونگی اخم کرد
"لعنتی رسیدن
&کی
یونگی خیلی کوتاه گفت
"کسایی که نباید
بعد بدون معطلی یورا رو کشید سمت راهروی مخفی پشت دیوار
&یونگی صبر کن
"اگه میخوای زنده بمونی بدو
و درست وقتی یورا خواست چیزی بگه چراغها یکی یکی خاموش شدن و صدای قدمهای چند نفر ناشناس از همه طرف توی خونه پیچید
یکی از اونها گفت
€دختر اینجاست
یورا از ترس خشکش زد
یونگی زیر لب گفت
"الان میفهمی چرا نمیذاشتم ازم دور شی
راوی:
یونگی یورا رو برد به یه اتاق تاریک و مخفی و گفت:
"همینجا بمون تا من بیام
&چیشده یونگی؟
"بعدا توضیح میدم عزیزم فعلا تکون نخور باشه؟؟
یونگی یورا رو پشت خودش نگه داشت، نگاهش روی تاریکیِ انتهای راهرو قفل شده بود.
& اونا کیان؟
یونگی دندونهاشو روی هم فشرد.
“کسانی که نباید اینجا باشن.
& یعنی چی؟! از کجا میدونی؟
“فقط بدون اگه من نباشم، تو رو میبرن.
یورا خواست چیزی بگه که صدای تقهی آرامی از پشت دیوار اومد. انگار یکی داشت خیلی مطمئن و خیلی خونسرد نزدیک میشد.
یه صدای مردونه، آهسته و تمیز، توی سکوت خزید:
“یورا… هنوز زندهای؟
یورا یخ زد.
این اسم رو فقط یه نفر صدا میزد.
یونگی هم برگشت، نگاهش برای اولین بار واقعاً تغییر کرد.
& این صدا…
یونگی خیلی کوتاه گفت:
“نباید اینو میشنیدی.
& کیه؟
جواب نداد.
فقط چراغ انتهای راهرو یکدفعه خاموش شد.
و توی تاریکی، فقط همون صدا موند:
“ما برای بردن چیزی اومدیم که سالها پیش گم شد
راوی:
یونگی نمیخواست یورا بفهمه اونا کین و نمیخواست اونا هم بفهمن یورا کیه اما خب یه نفر از اون گروه راز اصلی هویت یورا رو میدونست.....و اگر یورا باهاش رو به رو میشد.....اونوقت اتفاقای خوبی نمیوفتاد
ادامه دارد.......
شرایط پارت بعد:
2 فالوور
ببخشید کوتاه بود از این به بعد هرروز پارت میدم قول میدم🎀
عسلام بالاخره امتحانام تموم شد و کلی فعالیت میکنم اما احتمالا فعالیت رو ببدم داخل این پیجم:
امیدوارم حمایت کنید ازم این چندوقته اتفاق خیلی خوبی برام نیوفتاده و اتفاق مزخرفی بود که بهتون میگم اما تا اونموقع صبور باشید
عاشقتونم ستاره های من💫🌈💐
- ۲۴۳
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط