{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
پارت : ۱

صدای زنگ ساعت، سکوت اتاق را شکست.
هایون با اخم گوشی را خاموش کرد و دوباره خودش را داخل پتو پیچید.
چند ثانیه بعد ناگهان از جایش پرید و با چشم‌های گرد به تقویم روی دیوار خیره شد.
امروز همان روزی بود که ماه‌ها برای رسیدنش لحظه‌شماری کرده بود.

با عجله از روی تخت پایین آمد و پرده را کنار زد.
نور ملایم صبح روی میز آرایشش افتاد؛ میزی که پر از براش، پالت رنگ و لوازم میکاپ بود.
هایون لبخندی زد و انگشتش را روی یکی از براش‌های محبوبش کشید.
از بچگی رؤیایش این بود که روزی یک میکاپ آرتیست حرفه‌ای شود.

جلوی آینه ایستاد و موهای بلند قهوه‌ای‌اش را مرتب کرد.
آرایش خیلی ملایمی انجام داد و با دقت به نتیجه نگاه کرد.
همیشه اعتقاد داشت یک میکاپ آرتیست باید قبل از هر کسی، خودش مرتب باشد.
بعد هم با رضایت برای خودش چشمکی زد.

گوشی‌اش پشت سر هم شروع به لرزیدن کرد.
هنوز جواب نداده بود که صدای تماس تصویری سوا بلند شد.
هایون تماس را وصل کرد و بلافاصله جیغ دوستش در اتاق پیچید.
«جانگ هایون! نگو هنوز خونه‌ای!»

هایون خنده‌اش گرفت و گوشی را روی میز گذاشت.
ـ «آروم باش، هنوز چند ساعت مونده.»
سوا با حرص لبش را جمع کرد.
ـ «من از دیشب خوابم نبرده، اون‌وقت تو هنوز خونسردی؟»

ـ «خونسرد؟!»
هایون با خنده به قلبش اشاره کرد.
ـ «اگه دستت رو بذاری اینجا، می‌بینی از هیجان داره میاد بیرون!»
هر دو چند ثانیه بی‌وقفه خندیدند.
هیجان کنسرت حتی از پشت صفحه گوشی هم معلوم بود.

بعد از آماده شدن، وارد آشپزخانه شد.
صبحانه ساده‌ای برای خودش آماده کرد و هم‌زمان به عکس مادرش که روی یخچال چسبیده بود نگاه انداخت.
سو هی‌جو سال‌ها بود در فرانسه زندگی و کار می‌کرد.
تمام هزینه‌های زندگی و دانشگاه هایون را هم او می‌فرستاد.

هایون عکس را برداشت و لبخند آرامی زد.
ـ «مامان... کاش امروز اینجا بودی.»
چند ثانیه بعد گوشی‌اش پیام جدیدی دریافت کرد.
فرستنده، مادرش بود.

«صبح بخیر دختر قشنگم.
امیدوارم امروز حسابی بهت خوش بگذره.
بعد از کنسرت باهام تماس بگیر، یه خبر مهم برات دارم.»

هایون با تعجب پیام را چند بار خواند.
خبر مهم؟
مادرش معمولاً هیچ‌وقت این‌طوری پیام نمی‌داد.
کنجکاوی ذهنش را درگیر کرد، اما تصمیم گرفت فعلاً به آن فکر نکند.

چند دقیقه بعد، کیفش را برداشت و از خانه بیرون رفت.
هوای سئول دلنشین‌تر از همیشه بود.
امروز هم کلاس دانشگاه داشت، هم قرار بود شب به بزرگ‌ترین آرزویش برسد.
دیدن گروهی که سال‌ها با آهنگ‌هایشان زندگی کرده بود.

اما هایون هنوز نمی‌دانست...
آن پیام کوتاه مادرش،
قرار بود شروع زنجیره‌ای از اتفاقات باشد که زندگی آرام او را برای همیشه تغییر دهد.

پایان پارت اول...

یک کنسرت، یک خبر غیرمنتظره و سرنوشتی که آرام‌آرام به سمت هایون قدم برمی‌داشت... آیا همه‌چیز فقط یک اتفاق ساده بود؟

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۳)

https://wisgoon.com/glow_up2026بانو فالوشه🌿🌿🌿

https://wisgoon.com/p_laraبانو فالوشه🌿🌿🌿

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۹: حرف‌هایی که باید گفته می‌شدچند لحظه بع...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟒پارت ۱۲ | درس دومباران آرام روی شیشه‌های عمارت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط