{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه هفته از اون شام گذشت. توی این مدت، سوآ هنوز هم گاهی با

یه هفته از اون شام گذشت. توی این مدت، سوآ هنوز هم گاهی با حرص از سوهو می‌گفت، اما کم‌کم حس کرده بود شوگا یه‌جوری شده. کمتر باهاش شوخی می‌کرد، کمتر لبخند می‌زد. هرچند هنوز هم مراقبش بود، اما یه چیز توی نگاهش سنگین شده بود.

اون روز عصر، سوآ مثل همیشه با کلی برگه و کتاب ریاضی اومد پایین. بوی غذا توی خونه پیچیده بود.
– «بابا؟ مهمون داریم؟»

قبل از اینکه جوابی بشنوه، درِ خونه باز شد. مردی قد بلند و خوش‌پوش وارد شد. سوآ با تعجب بهش نگاه کرد.

– «یووووونگی! هنوزم یخچالت خالیه؟!»
– «جونگ‌کوک… نری بخوای از یخچال من غارت کنی!»

سوآ کمی لبخند زد. این مردی که حالا شوگا باهاش شوخی می‌کرد، خیلی جوون و مهربون به نظر می‌رسید.
– «سلام؟»
– «سلام دختر گلم، تو باید سوآ باشی.»

سوآ با تعجب سر تکون داد.
در همون لحظه، صدای زنگ در اومد.
– «اینم پسرمه، گفت میاد دنبالم.»

شوگا رفت در رو باز کرد و وقتی برگشت...

سوآ انگار یخ زد.

سوهو جلوی در بود.

چشماش گرد شد. چند قدم عقب رفت.
– «چی…؟ تو… اینجا چی کار می‌کنی؟»

سوهو هم کمی دستپاچه شد، اما خونسرد گفت:
– «سلام. من… اومدم دنبال پدرم.»

سوآ با صدای خیلی آرومی گفت:
– «پدرت؟»

جونگ‌کوک لبخند زد.
– «آره دیگه… من بابای سوهو‌ام.»

سوآ خشکش زده بود.
– «چی…؟ بابای سوهو… تو دوست بابای منی؟»

شوگا که تکیه داده بود به چارچوب در، بازوش رو روی سینه‌اش گذاشت.
– «دنیا کوچیکه، نه؟»

سوآ با چشمای متعجب به شوگا نگاه کرد.
شوگا با نگاهی که حالا دیگه مثل قبل سرد نبود، آروم گفت:
– «آره... خیلی کوچیک‌تر از اونی که فکر می‌کنی.»
دیدگاه ها (۵)

وقتی سوآ با چشم‌های گشاد شده به سوهو و پدرش نگاه می‌کرد، شوگ...

بعد از صرف شام، کوک هنوز هم روی مبل نشسته بود و با شوگا صحبت...

شوگا پشت سینک ظرفشویی ایستاده بود و با دستمال، لیوانا رو خشک...

صدای قاشق و چنگال روی بشقاب‌ها پخش بود، ولی سکوتی بینشون نبو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط