بعد از صرف شام، کوک هنوز هم روی مبل نشسته بود و با شوگا ص
بعد از صرف شام، کوک هنوز هم روی مبل نشسته بود و با شوگا صحبت میکرد. ولی کمکم صداشون جدیتر شد.
سوآ که داشت لیوانها رو جمع میکرد، متوجه تُن عوضشدهی حرفهاشون شد. سوهو هم بیحرکت نشسته بود و به میز خیره شده بود.
– «یونگی، من نگفتم این روش جواب نمیده... ولی الان اوضاع فرق کرده.»
– «فرق نکرده، کوک. فقط چون پسر تو هم تو این ماجراست، داری جانبدارانه نگاه میکنی.»
کوک نفس عمیقی کشید و آروم گفت:
– «بحث سر بچههاته، نه غرورت.»
شوگا که حالا کمی کلافهتر شده بود، دستهاش رو روی زانوهاش فشار داد. صدای ظرفها قطع شد، سوآ ایستاده و گیج نگاهشون میکرد.
ناگهان شوگا، بدون اینکه لحنش خشن باشه ولی کاملاً جدی، به سوآ نگاه کرد و گفت:
– «سوآ... با سوهو برو تو اتاق. الان نه وقت شنیدن این چیزهاست، نه جای توئه.»
سوآ لحظهای مکث کرد، دلش نمیخواست بره. حس میکرد چیزی مهم در جریانه. اما بعد، نگاه کوتاهی به سوهو انداخت و زیر لب گفت:
– «باشه...»
سوهو بیصدا بلند شد. با فاصله پشت سر سوآ راه افتاد و هر دو رفتند سمت اتاق.
سوآ قبل از اینکه در اتاقو ببنده، نیمنگاهی به شوگا انداخت. اون هنوز با کوک حرف میزد، ولی صدایشون دیگه شنیده نمیشد.
در بسته شد.
سوهو آرام گفت:
– «فکر کنم یه چیزی خیلی جدیه.»
سوآ اخماش تو هم بود. نشست روی تخت و گفت:
– «همیشه یه چیزی جدیه. مخصوصاً وقتی به من نمیگن.»
سوهو چیزی نگفت. فقط روی صندلی روبهروی تخت نشست.
بینشون سکوت افتاده بود. نه سنگین، نه ناراحتکننده.
یه سکوتی که انگار هر دو نفر منتظر بودن ببینن چی میخواد بشه...
سوآ که داشت لیوانها رو جمع میکرد، متوجه تُن عوضشدهی حرفهاشون شد. سوهو هم بیحرکت نشسته بود و به میز خیره شده بود.
– «یونگی، من نگفتم این روش جواب نمیده... ولی الان اوضاع فرق کرده.»
– «فرق نکرده، کوک. فقط چون پسر تو هم تو این ماجراست، داری جانبدارانه نگاه میکنی.»
کوک نفس عمیقی کشید و آروم گفت:
– «بحث سر بچههاته، نه غرورت.»
شوگا که حالا کمی کلافهتر شده بود، دستهاش رو روی زانوهاش فشار داد. صدای ظرفها قطع شد، سوآ ایستاده و گیج نگاهشون میکرد.
ناگهان شوگا، بدون اینکه لحنش خشن باشه ولی کاملاً جدی، به سوآ نگاه کرد و گفت:
– «سوآ... با سوهو برو تو اتاق. الان نه وقت شنیدن این چیزهاست، نه جای توئه.»
سوآ لحظهای مکث کرد، دلش نمیخواست بره. حس میکرد چیزی مهم در جریانه. اما بعد، نگاه کوتاهی به سوهو انداخت و زیر لب گفت:
– «باشه...»
سوهو بیصدا بلند شد. با فاصله پشت سر سوآ راه افتاد و هر دو رفتند سمت اتاق.
سوآ قبل از اینکه در اتاقو ببنده، نیمنگاهی به شوگا انداخت. اون هنوز با کوک حرف میزد، ولی صدایشون دیگه شنیده نمیشد.
در بسته شد.
سوهو آرام گفت:
– «فکر کنم یه چیزی خیلی جدیه.»
سوآ اخماش تو هم بود. نشست روی تخت و گفت:
– «همیشه یه چیزی جدیه. مخصوصاً وقتی به من نمیگن.»
سوهو چیزی نگفت. فقط روی صندلی روبهروی تخت نشست.
بینشون سکوت افتاده بود. نه سنگین، نه ناراحتکننده.
یه سکوتی که انگار هر دو نفر منتظر بودن ببینن چی میخواد بشه...
- ۱۷.۹k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط