{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵۰

پارت ۵۰
در کاملاً باز شد.
مردی که در فیلم دیده بودند، آرام وارد اتاق شد.
همه ساکت ماندند.
مین‌سو زیر لب گفت:
ـ بالاخره اومدی...
مرد نگاهش کرد.
ـ می‌دونستم فلش رو پیدا می‌کنید.
جین جلو رفت.
ـ تو کی هستی؟
مرد لبخند سردی زد.
ـ فکر کنم برادرم باید این سؤال رو جواب بده.
مدیر که از پشت سرشان وارد اتاق شده بود، با دیدن او خشکش زد.
ـ تو...
مرد به مدیر نگاه کرد.
ـ سلام، برادر کوچیکه.
مدیر چند قدم عقب رفت.
ـ من فکر کردم مردی.
ـ همه همین فکر رو می‌کردن.
جونگ‌کوک به آریانا نگاه کرد.
آریانا آرام گفت:
ـ پس این همون آدمیه که اون شب توی اتاق بود.
مرد به آریانا نزدیک شد.
ـ آره.
جونگ‌کوک جلوی او ایستاد.
ـ نزدیکش نشو.
مرد لبخند زد.
ـ هنوز هم ازش محافظت می‌کنی؟
جونگ‌کوک اخم کرد.
ـ همیشه.
آریانا برای لحظه‌ای به جونگ‌کوک نگاه کرد.
مرد گفت:
ـ جالبه...
بعد به جین نگاه کرد.
ـ تو هنوز هم همون پسر لجبازی.
جین با عصبانیت گفت:
ـ تو زندگی منو نابود کردی.
ـ نه.
مرد آرام جواب داد:
ـ من فقط کاری کردم که حقیقت پنهان بمونه.
جین فریاد زد:
ـ حقیقت چی بود؟!
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد به آریانا نگاه کرد.
ـ آریانا قرار نبود فقط شاهد باشه.
آریانا با نگرانی گفت:
ـ پس چی بودم؟
مرد جواب داد:
ـ تو اولین کسی بودی که آزمایش روی حافظه‌اش موفق شد.
همه ساکت شدند.
جونگ‌کوک با ناباوری گفت:
ـ آزمایش؟
مرد سر تکان داد.
ـ می‌خواستن حافظه‌ی آدم‌ها رو تغییر بدن.
آریانا دستش را روی سرش گذاشت.
ـ پس اون همه خاطره...
مرد گفت:
ـ واقعی بودن.
ـ و چرا من؟
ـ چون تو از همه مقاوم‌تر بودی.
جین جلو آمد.
ـ برای همین خواستن دوباره روی اون آزمایش کنن؟
مرد جواب داد:
ـ بله.
ـ و من جلوشون رو گرفتم.
مرد لبخند زد.
ـ تو سعی کردی.
جین با خشم گفت:
ـ من آریانا رو نجات دادم!
مرد ناگهان جدی شد.
ـ نه.
همه به او نگاه کردند.
ـ کسی که آریانا رو نجات داد، جونگ‌کوک بود.
جونگ‌کوک با تعجب گفت:
ـ من؟
مرد به او خیره شد.
ـ اون شب تو وارد اتاق شدی.
ـ ولی من چیزی یادم نمیاد.
ـ چون حافظه‌ی تو هم دستکاری شد.
آریانا با بغض گفت:
ـ پس ما...
مرد گفت:
ـ شما دو نفر از هم جدا شدید تا هیچ‌وقت نتونید قطعات خاطراتتون رو کنار هم بذارید.
جونگ‌کوک به آریانا نگاه کرد.
تمام دعواهایشان...
تمام لحظه‌هایی که فکر می‌کردند از هم متنفرند...
حالا معنای دیگری پیدا کرده بود.
آریانا آرام گفت:
ـ پس شاید...
جونگ‌کوک حرفش را کامل کرد:
ـ شاید دلیل اینکه همیشه به سمت هم کشیده می‌شدیم، همین بود.
جین لبخند تلخی زد.
ـ بعضی چیزها رو حتی نمی‌شه از حافظه پاک کرد.
مرد ناگهان فلش را از روی میز برداشت.
ـ حالا که همه‌چیز رو فهمیدید...
جونگ‌کوک پرسید:
ـ چی؟
مرد لبخند زد.
ـ باید بفهمید چه کسی دستور اون آزمایش‌ها رو داده.
آریانا گفت:
ـ تو؟
مرد سرش را تکان داد.
ـ نه.
بعد نگاهش را به مدیر دوخت.
ـ پدر شما.
جونگ‌کوک خشکش زد.
مدیر با عصبانیت گفت:
ـ دروغ می‌گه!
مرد خندید.
ـ پس چرا از شنیدن اسمش این‌قدر می‌ترسی؟
ناگهان صدای شلیک از بیرون ساختمان بلند شد.
همه از جا پریدند.
مین‌سو به سمت پنجره رفت.
ـ دو هیون...
مرد آرام گفت:
ـ نه.
به بیرون نگاه کرد.
ـ این بار کار دو هیون نیست.
جین پرسید:
ـ پس کیه؟
مرد با چهره‌ای جدی جواب داد:
ـ کسی که از همه‌ی ما خطرناک‌تره.
و همان لحظه...
گوشی آریانا زنگ خورد.
شماره ناشناس.
آریانا با دست لرزان جواب داد.
صدای مردی از پشت تلفن آمد:
ـ آریانا... وقتشه آخرین خاطره‌ات رو به یاد بیاری.
تماس قطع شد.
آریانا آرام گوشی را پایین آورد.
ـ اون...
جونگ‌کوک پرسید:
ـ کی بود؟
آریانا با ترس گفت:
ـ صدای خودم بود.
پایان پارت ۵۰...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۲)

پارت ۴۹ مرد فلش را جلوی جین نگه داشته بود.جین چند ثانیه فقط ...

پارت ۴۸ اتاق برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت.آریانا هنوز به گ...

پارت ۴۵ هیچ‌کس حرف نمی‌زد.جونگ‌کوک فقط به مردی که جلوی در ای...

پارت ۳۲ مدیر آرام از پله‌ها بالا آمد.نور چراغ خیابان از پنجر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط