part5
روز بعد، صبح زود، در حال برگشت به سئول بودیم.
بارون به شدت میبارید. من رانندگی میکردم.
انگار جنیسا حتی پلک هم نمیزد. فقط به صفحهی تبلت خیره بود.
یهو یه کامیون بزرگ توی یه پیچ تند کنترلش رو از دست داد و داشت میپیچید به لاین ما.
همه چیز توی یه ثانیه اتفاق افتاد.
غریزی فرمون رو چرخوندم، ماشین ما با صدای وحشتناکی به گاردریل خورد و چرخید.
وقتی صدای سوت ترمزها و صدای خرد شدن فلز تموم شد، همه جا تاریک شد.
جنیسا:
درد توی شانهام پیچید. سرم گیج میرفت.
فقط یه چیز توی ذهنم بود: تهیونگ
چشمهامو باز کردم. ماشین چپ شده بود بارون روی شیشهها میریخت
سرم رو چرخوندم. تهیونگ روی صندلی راننده، یه تیکه فلز شکسته روی پیشونیش بود و خون به آرومی سرازیر بود.
تهیونگ؟ با صدایی لرزون گفتم.
تلاش کردم در رو باز کنم ولی قفل بود.
تهیونگ:
چشمهام باز شد. دیدم جنیسا با اون صورت رنگپریده داره با نگرانی به سمتم نگاه میکنه.
تمام بدنم درد میکرد ولی وقتی دیدم اون سالمه یه نفس راحت کشیدم.
تهیونگ:جنیسا… حالت خوبه؟
جنیسا:من خوبم، تو چی؟
تهیونگ:
توی اون لحظه دیگه نه مدیر بودم نه رئیس فقط یه مردی که از جون عشق سابقش میترسه.
با زور در رو باز کردم و از ماشین اومدم بیرون. جنیسا رو درآوردم.
شوک و درد باعث شده بود نتونه درست راه بره.
مثل دو سال پیش بغلش کردم این بار اما به خاطر عشق، نه خشم.
اون لوس و کیوتِ قدیم توی بغلم سست شده بود و به سختی نفس میکشید.
جنیسا:
نمیتونم باور کنم. توی بغل این مردی که دو سال بهم زخم زده دارم به طرز عجیبی احساس امنیت میکنم.
اون منو از اون آهنپاره بیرون کشید.
وقتی بغلم کرد همون بوی آشنای قدیمی رو حس کردم.
اشکهام شروع شد، اما این بار، اشکهای درد نبود، اشکهای ضعف و حسرت بود
نمیتونستم کنترلشون کنم
متأسفم... تهیونگ… متأسفم برای…
حرفم قطع شد. خیلی درد داشت.
تهیونگ:
جنیسا توی بغلم داشت از درد یا هیجان زیاد میلرزید.
با عجله به سمت اولین درمانگاه بین راهی رفتم.
اون لحظه که توی آغوشم بود فهمیدم: هر چقدر هم سخت باشم هر چقدر هم خشن هرگز نتونستم از دوست داشتنش دست بکشم.
حتی اگه با یه کلمه بخوام حرف بزنم، فقط میتونم بگم: من هنوز عاشقتم، جنیسا.....
خب خب خب چطور بود؟؟؟
حمایتاتون واقعا کمه اگه از این پارت حمایت نشه دیگه نمیزارم
شرط:
۱۵لایک
۵بازنشر
بارون به شدت میبارید. من رانندگی میکردم.
انگار جنیسا حتی پلک هم نمیزد. فقط به صفحهی تبلت خیره بود.
یهو یه کامیون بزرگ توی یه پیچ تند کنترلش رو از دست داد و داشت میپیچید به لاین ما.
همه چیز توی یه ثانیه اتفاق افتاد.
غریزی فرمون رو چرخوندم، ماشین ما با صدای وحشتناکی به گاردریل خورد و چرخید.
وقتی صدای سوت ترمزها و صدای خرد شدن فلز تموم شد، همه جا تاریک شد.
جنیسا:
درد توی شانهام پیچید. سرم گیج میرفت.
فقط یه چیز توی ذهنم بود: تهیونگ
چشمهامو باز کردم. ماشین چپ شده بود بارون روی شیشهها میریخت
سرم رو چرخوندم. تهیونگ روی صندلی راننده، یه تیکه فلز شکسته روی پیشونیش بود و خون به آرومی سرازیر بود.
تهیونگ؟ با صدایی لرزون گفتم.
تلاش کردم در رو باز کنم ولی قفل بود.
تهیونگ:
چشمهام باز شد. دیدم جنیسا با اون صورت رنگپریده داره با نگرانی به سمتم نگاه میکنه.
تمام بدنم درد میکرد ولی وقتی دیدم اون سالمه یه نفس راحت کشیدم.
تهیونگ:جنیسا… حالت خوبه؟
جنیسا:من خوبم، تو چی؟
تهیونگ:
توی اون لحظه دیگه نه مدیر بودم نه رئیس فقط یه مردی که از جون عشق سابقش میترسه.
با زور در رو باز کردم و از ماشین اومدم بیرون. جنیسا رو درآوردم.
شوک و درد باعث شده بود نتونه درست راه بره.
مثل دو سال پیش بغلش کردم این بار اما به خاطر عشق، نه خشم.
اون لوس و کیوتِ قدیم توی بغلم سست شده بود و به سختی نفس میکشید.
جنیسا:
نمیتونم باور کنم. توی بغل این مردی که دو سال بهم زخم زده دارم به طرز عجیبی احساس امنیت میکنم.
اون منو از اون آهنپاره بیرون کشید.
وقتی بغلم کرد همون بوی آشنای قدیمی رو حس کردم.
اشکهام شروع شد، اما این بار، اشکهای درد نبود، اشکهای ضعف و حسرت بود
نمیتونستم کنترلشون کنم
متأسفم... تهیونگ… متأسفم برای…
حرفم قطع شد. خیلی درد داشت.
تهیونگ:
جنیسا توی بغلم داشت از درد یا هیجان زیاد میلرزید.
با عجله به سمت اولین درمانگاه بین راهی رفتم.
اون لحظه که توی آغوشم بود فهمیدم: هر چقدر هم سخت باشم هر چقدر هم خشن هرگز نتونستم از دوست داشتنش دست بکشم.
حتی اگه با یه کلمه بخوام حرف بزنم، فقط میتونم بگم: من هنوز عاشقتم، جنیسا.....
خب خب خب چطور بود؟؟؟
حمایتاتون واقعا کمه اگه از این پارت حمایت نشه دیگه نمیزارم
شرط:
۱۵لایک
۵بازنشر
- ۱۰.۰k
- ۱۹ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط