[شروعی از آخر: قسمت ۱]
[شروعی از آخر: قسمت ۱]
وقتی به دنیا اومدم، نمیدونستم کجام، نمیدونستم که کیم. نمیدونستم که واقعا از کجا اومدم. الان هم، حس اونموقع هارو دارم...
بزاریم از اول بگم. حدود ۴ سالم بود که مادرم بعد از به دنیا اوردن خواهرم، از دنیا رفت. بعد از اون، همهی تقصیر هارو گردن من انداختن. توی خانواده ما، وقتی بچه نزدیک تولد ۴ سالگیشه، قدرتش بیدار میشه و چند ساعت قبل از تولد گرفتن، به اون یه شیء مربعی میدن که نگه داره. وقتی اون شیء نور منتشر میکنه، اون شخص باید کشف کنه که دقیقا چه قدرتی داره. هر رنگی هم منتشر کنه، معنی های خاص خودشو داره. ولی امان از اون روزی که تولد من شه... (👀=) روز تولدم شد و چند ساعت قبل از تولدم، اون شیء رو بهم دادن،.. رنگش...
بعد از اون روز، منو سپردن دست خدمتکارمون. منو برد توی یه روستای دورافتاده. اونجا، تا سن ۶ سالگی بزرگ شدمو تصمیم گرفتم برم دور از روستا که قدرتمو اونجا امتحان کنم. نصف شب شد و من از خونه زدم بیرون. از روستا خیلی دور شدم؛ نمیخواستم کسی منو ببینه. مسیر خونه رو روی درختی که نزدیکش میخواستم تمرین کنم، حک کردم. سعی کردم یادم بیاد که بابام به داداش بزرگه، یاد میداد که چجوری قدرتشو کنترل کنه. دستمو اوردم جلو، میخواستم تمام قدرتمو تو دستم جمع کنم. چشامو بستم که تمرکزم بیشتر شه. حس میکردم دور تا دورم گردباده و انگار دستم داره اتیش میگیره. میدونستم قدرتم خطرناکه و ممکنه به بقیه آسیب برسونه، ولی من از روستا دور بودم و مطمئن بودم که به کسی آسیب نمیرسه. چشامو باز کردمو دیدم که... دیدم که سمت روستا نشونه گرفتم. نمیتونستم جهتشو عوض کنم، انگار دستم صد کیلوعه!! نمیدونستم چیکار کنم... قدرتم داشت بزرگ و بزرگتر میشد. کنترلمو از دست دادمو قدرتم مثل گلوله پرت شد به روستا. نه وایسا... انگار یکی قدرتمو خنثی کرد... اون کیه؟ داشتم از حال میرفتم که دیدم اون یه پسره...(👀)
[فلش بک به زمان حال)
(دینگ... دینگ... دینگ...) (👀)
{🔥 نشونه حرف زدن پسره}
🔥 ااه.. ساعت چنـــ... اوووه نمیرسمممم
ادامه دارد...
«همه عکسا از هوش مصنوعیه»
«اگه نظری یا ایدهای دارین حتما تو کامنت ها بگین🗿❤️🩹»
وقتی به دنیا اومدم، نمیدونستم کجام، نمیدونستم که کیم. نمیدونستم که واقعا از کجا اومدم. الان هم، حس اونموقع هارو دارم...
بزاریم از اول بگم. حدود ۴ سالم بود که مادرم بعد از به دنیا اوردن خواهرم، از دنیا رفت. بعد از اون، همهی تقصیر هارو گردن من انداختن. توی خانواده ما، وقتی بچه نزدیک تولد ۴ سالگیشه، قدرتش بیدار میشه و چند ساعت قبل از تولد گرفتن، به اون یه شیء مربعی میدن که نگه داره. وقتی اون شیء نور منتشر میکنه، اون شخص باید کشف کنه که دقیقا چه قدرتی داره. هر رنگی هم منتشر کنه، معنی های خاص خودشو داره. ولی امان از اون روزی که تولد من شه... (👀=) روز تولدم شد و چند ساعت قبل از تولدم، اون شیء رو بهم دادن،.. رنگش...
بعد از اون روز، منو سپردن دست خدمتکارمون. منو برد توی یه روستای دورافتاده. اونجا، تا سن ۶ سالگی بزرگ شدمو تصمیم گرفتم برم دور از روستا که قدرتمو اونجا امتحان کنم. نصف شب شد و من از خونه زدم بیرون. از روستا خیلی دور شدم؛ نمیخواستم کسی منو ببینه. مسیر خونه رو روی درختی که نزدیکش میخواستم تمرین کنم، حک کردم. سعی کردم یادم بیاد که بابام به داداش بزرگه، یاد میداد که چجوری قدرتشو کنترل کنه. دستمو اوردم جلو، میخواستم تمام قدرتمو تو دستم جمع کنم. چشامو بستم که تمرکزم بیشتر شه. حس میکردم دور تا دورم گردباده و انگار دستم داره اتیش میگیره. میدونستم قدرتم خطرناکه و ممکنه به بقیه آسیب برسونه، ولی من از روستا دور بودم و مطمئن بودم که به کسی آسیب نمیرسه. چشامو باز کردمو دیدم که... دیدم که سمت روستا نشونه گرفتم. نمیتونستم جهتشو عوض کنم، انگار دستم صد کیلوعه!! نمیدونستم چیکار کنم... قدرتم داشت بزرگ و بزرگتر میشد. کنترلمو از دست دادمو قدرتم مثل گلوله پرت شد به روستا. نه وایسا... انگار یکی قدرتمو خنثی کرد... اون کیه؟ داشتم از حال میرفتم که دیدم اون یه پسره...(👀)
[فلش بک به زمان حال)
(دینگ... دینگ... دینگ...) (👀)
{🔥 نشونه حرف زدن پسره}
🔥 ااه.. ساعت چنـــ... اوووه نمیرسمممم
ادامه دارد...
«همه عکسا از هوش مصنوعیه»
«اگه نظری یا ایدهای دارین حتما تو کامنت ها بگین🗿❤️🩹»
- ۳.۹k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط