{عملیات غیرممکن }
{عملیات غیرممکن }
𝑃𝑎𝑟𝑡 3
نور خورشید از پنجره به چشماش میخورد و باعث میشد پلکای سنگینش بلرزند. بعد کلی کلنجار رفتن با خودش چشماش رو باز کرد.
کمی پلک زد و تا تاری چشماش رفت، نگاهی به اتاق ناشناخته انداخت. متوجه شد که توی خونه استاد عزیزشه.
روی تخت نشست و به اتفاقات دیشب فکر کرد. همه چی خیلی عجیب بود. ذهنش در حدی درگیر شد که متوجه نشد در اتاق باز شده و کسی به اتاق اومده.
:اوه چویا بیدار شدی؟
صدای گرم مرد باعث شد از افکار پریشونش بیرون بیاد. نگاهی به خندانش مرد کرد. کمی فکر کرد که دیده هایش را چگونه بیان کند؛ حس غریبی داشت. کلمات توی ذهنش درهم بودن، زبونش قادر به بیان نبود.
سرش را بلند کرد و اراده کرد دهانش را باز کند که چیزی بگوید، اما با دیدن همان شخص حرفش در گلویش ماند. با مردمک های نیلی و لرزون به پشت سر اودا جایی که اون مرد به دیوار تکیه داده بود نگاه کرد. همون عطر غلیظ با هاله ای سرخ اطراف اندام کشیده مرد شناور بود.
مرد بزرگ تر که متوجه شده بود چه چیزی نظر پسر رو به خودش جلب کرده کمی برگشت و به برادرش نگاه کرد.
:فکر میکردم با طلسم خواب نتونی بیدار شی.
خطاب به پسر مو هویجی گفت و تکیه اش رو از دیوار گرفت.
پسر کوچک تر نگاهش رو به مرد میانسال کنارش داد؛ سوالات زیادی داشت که میشد از چشمای مرددش خوندشون.
اودا صداش رو صاف کرد و بعد نفس عمیق شروع کرد به توضیح دادن به پسر مات و مبهوت.
:ایشون که میبینی برادر کوچیک منه، دازای. اون اینجاست چون برای پیدا کردن شئی قدرتمندی نیاز به افراد داره و من کسی بهتر از تو درنظر نداشتم.
اطلاعاتی که اودا به زبون آورده بود با دیده های پسر تطابق نداشت.کسی که فقط دنبال یه شئی هست چرا دستش رو به خون آلوده میکنه.
𝑃𝑎𝑟𝑡 3
نور خورشید از پنجره به چشماش میخورد و باعث میشد پلکای سنگینش بلرزند. بعد کلی کلنجار رفتن با خودش چشماش رو باز کرد.
کمی پلک زد و تا تاری چشماش رفت، نگاهی به اتاق ناشناخته انداخت. متوجه شد که توی خونه استاد عزیزشه.
روی تخت نشست و به اتفاقات دیشب فکر کرد. همه چی خیلی عجیب بود. ذهنش در حدی درگیر شد که متوجه نشد در اتاق باز شده و کسی به اتاق اومده.
:اوه چویا بیدار شدی؟
صدای گرم مرد باعث شد از افکار پریشونش بیرون بیاد. نگاهی به خندانش مرد کرد. کمی فکر کرد که دیده هایش را چگونه بیان کند؛ حس غریبی داشت. کلمات توی ذهنش درهم بودن، زبونش قادر به بیان نبود.
سرش را بلند کرد و اراده کرد دهانش را باز کند که چیزی بگوید، اما با دیدن همان شخص حرفش در گلویش ماند. با مردمک های نیلی و لرزون به پشت سر اودا جایی که اون مرد به دیوار تکیه داده بود نگاه کرد. همون عطر غلیظ با هاله ای سرخ اطراف اندام کشیده مرد شناور بود.
مرد بزرگ تر که متوجه شده بود چه چیزی نظر پسر رو به خودش جلب کرده کمی برگشت و به برادرش نگاه کرد.
:فکر میکردم با طلسم خواب نتونی بیدار شی.
خطاب به پسر مو هویجی گفت و تکیه اش رو از دیوار گرفت.
پسر کوچک تر نگاهش رو به مرد میانسال کنارش داد؛ سوالات زیادی داشت که میشد از چشمای مرددش خوندشون.
اودا صداش رو صاف کرد و بعد نفس عمیق شروع کرد به توضیح دادن به پسر مات و مبهوت.
:ایشون که میبینی برادر کوچیک منه، دازای. اون اینجاست چون برای پیدا کردن شئی قدرتمندی نیاز به افراد داره و من کسی بهتر از تو درنظر نداشتم.
اطلاعاتی که اودا به زبون آورده بود با دیده های پسر تطابق نداشت.کسی که فقط دنبال یه شئی هست چرا دستش رو به خون آلوده میکنه.
- ۹۴۸
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط