کاشکیمیشددوبارهبهزمینبرگردم
#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم
#part7
آب دریاچه مثل آینهای سیاه و بیجان بود، اما نه آینهای که تصویر شما را نشان دهد، بلکه آینهای که انگار هر چیزی را که به آن نزدیک میشد، میبلعید. فلیکس و هان کنار ساحل ایستاده بودند و به عمق تاریک آب خیره شده بودند. باد خنکی میوزید و برگهای خشک را روی سطح آب میچرخاند، اما هیچ موجی که نشاندهندهی حرکت زیر آب باشد، دیده نمیشد.
"اینجا خیلی ساکته..." فلیکس با صدایی آرام گفت. "انگار همه چیز داره نگهشون میداره تا ما تصمیم بگیریم."
هان به سمت کلبهی متروکه در دوردست نگاه کرد و سپس به فلیکس برگشت. "به یاد داشته باش، موجود سایهای گفت که دروازه فقط برای کسی باز میشه که قلبش پاک و نیتش خالص باشه. ما اینجا برای نجات همدیگه برگشتیم، پس نیتمون خالصه. اما شاید نیاز به یه آزمون داشته باشیم."
ناگهان، سطح آب شروع به لرزیدن کرد. نه از جنس باد، بلکه انگار چیزی از زیر آب داره خودش رو بالا میکشه. قطرات آب به هوا پرتاب شدند و در نور کمجان آتش کلبه، مثل الماسهای سیاه میدرخشیدند. از دل این آشوب، یک شیء درخشان و شیشهای بیرون آمد. این شیء شبیه به یک کلید بزرگ بود، اما نه از جنس فلز، بلکه از جنس نوری که درون آب حبس شده بود.
کلید به آرامی روی سطح آب شناور شد و به سمت فلیکس و هان حرکت کرد. وقتی به آنها رسید، کلید شروع به چرخیدن کرد و نوری آبیرنگ از آن ساطع شد که تمام اطراف را روشن کرد.
"این کلید دروازهست!" هان با تعجب فریاد زد. "اما چطور میتونیم ازش استفاده کنیم؟"
فلیکس دستش را دراز کرد و کلید را لمس کرد. به محض تماس دستش با کلید، یک جریان الکتریکی ملایم از دستش به بدنش دوید و ناگهان، تصویر دریاچه تغییر کرد. آبها شفاف شدند و فلیکس و هان توانستند کف دریاچه را ببینند. در مرکز دریاچه، یک دروازهی سنگی باستانی قرار داشت که با نمادهای عجیب و غریبی تزیین شده بود.
"دروازهی پنهان!" فلیکس با هیجان گفت. "اما چطور میتونیم واردش بشیم؟"
هان کلید را از دست فلیکس گرفت و به سمت دروازهی زیر آب پرتاب کرد. کلید در هوا معلق ماند و سپس با سرعتی باورنکردنی به سمت دروازه رفت و درون آن فرو رفت. به محض این اتفاق، دروازه شروع به باز شدن کرد و نوری سفید و درخشان از داخل آن ساطع شد.
"بیا!" هان دست فلیکس را گرفت و به سمت دروازه دوید. "وقت کمه!"
آنها به سمت دروازه دویدند و در حالی که از سطح آب بالا میآمدند، حس میکردند که انگار در حال عبور از یک مرز بین دو دنیای متفاوت هستند. وقتی به دروازه رسیدند، نور سفید آنها را در بر گرفت و ناگهان، همه چیز تاریک شد.
وقتی چشمانشان را باز کردند، خود را در یک فضای جدید دیدند. فضایی که پر از گیاهان عجیب و غریب بود که با نورهای رنگارنگ میدرخشیدند. در مرکز این فضا، یک کتاب بزرگ و قدیمی قرار داشت که روی آن نوشته شده بود: "کتاب سرنوشت".
"اینجا کجاست؟" فلیکس با تعجب پرسید.
هان به کتاب نگاه کرد و گفت: "اینجا قلب دریاچهست. اینجا جاییه که سرنوشت ما نوشته شده. باید ببینیم چی توش نوشته شده."
فلیکس به سمت کتاب رفت و آن را باز کرد. صفحات کتاب پر از نوشتههایی بود که به زبانهای مختلف نوشته شده بودند، اما وقتی فلیکس به صفحهی اول نگاه کرد، دید که نوشتهها به زبان خودش هستند.
"اینجا نوشته شده که ما باید یک انتخاب بزرگ انجام بدیم." فلیکس با صدایی لرزان گفت. "اگر ما این انتخاب رو انجام بدیم، میتونیم تعادل رو برقرار کنیم، اما اگر نه، سایهی تاریکی دوباره برمیگرده."
هان به فلیکس نگاه کرد و گفت: "پس باید تصمیم بگیریم. چی باید انتخاب کنیم؟"
فلیکس به کتاب نگاه کرد و گفت: "به نظر میرسه که ما باید یکی از دو راه رو انتخاب کنیم: یا اینکه سرنوشت خودمون رو تغییر بدیم و همه چیز رو به هم بریزیم، یا اینکه سرنوشت رو بپذیریم و به زندگی عادی برگردیم."
هان با نگاهی عمیق به فلیکس گفت: "اما اگه سرنوشت رو بپذیریم، شاید دیگه نتونیم همدیگه رو نجات بدیم. و اگه سرنوشت رو تغییر بدیم، شاید همه چیز نابود بشه."
فلیکس به کتاب نگاه کرد و گفت: "به نظرم باید یه راه سوم پیدا کنیم. یه راهی که هم سرنوشت رو حفظ کنه و هم همدیگه رو نجات بدیم."
هان لبخندی زد و گفت: "خوبه. پس باید یه راه سوم پیدا کنیم. اما چطور؟"
فلیکس به کتاب نگاه کرد و گفت: "شاید جواب توی خودِ کتاب باشه. باید بیشتر جستجو کنیم."
آنها شروع به جستجو در کتاب کردند و صفحات را ورق زدند. هر صفحهای که ورق میزدند، داستانی جدید را روایت میکرد که مربوط به سرنوشت آنها بود. اما هیچکدام از آنها راه سومی را نشان نمیدادند.
ناگهان، فلیکس به صفحهای رسید که روی آن نوشته شده بود: "سرنوشت، انتخابی است که ما میکنیم، نه چیزی که به ما تحمیل میشود."
#part7
آب دریاچه مثل آینهای سیاه و بیجان بود، اما نه آینهای که تصویر شما را نشان دهد، بلکه آینهای که انگار هر چیزی را که به آن نزدیک میشد، میبلعید. فلیکس و هان کنار ساحل ایستاده بودند و به عمق تاریک آب خیره شده بودند. باد خنکی میوزید و برگهای خشک را روی سطح آب میچرخاند، اما هیچ موجی که نشاندهندهی حرکت زیر آب باشد، دیده نمیشد.
"اینجا خیلی ساکته..." فلیکس با صدایی آرام گفت. "انگار همه چیز داره نگهشون میداره تا ما تصمیم بگیریم."
هان به سمت کلبهی متروکه در دوردست نگاه کرد و سپس به فلیکس برگشت. "به یاد داشته باش، موجود سایهای گفت که دروازه فقط برای کسی باز میشه که قلبش پاک و نیتش خالص باشه. ما اینجا برای نجات همدیگه برگشتیم، پس نیتمون خالصه. اما شاید نیاز به یه آزمون داشته باشیم."
ناگهان، سطح آب شروع به لرزیدن کرد. نه از جنس باد، بلکه انگار چیزی از زیر آب داره خودش رو بالا میکشه. قطرات آب به هوا پرتاب شدند و در نور کمجان آتش کلبه، مثل الماسهای سیاه میدرخشیدند. از دل این آشوب، یک شیء درخشان و شیشهای بیرون آمد. این شیء شبیه به یک کلید بزرگ بود، اما نه از جنس فلز، بلکه از جنس نوری که درون آب حبس شده بود.
کلید به آرامی روی سطح آب شناور شد و به سمت فلیکس و هان حرکت کرد. وقتی به آنها رسید، کلید شروع به چرخیدن کرد و نوری آبیرنگ از آن ساطع شد که تمام اطراف را روشن کرد.
"این کلید دروازهست!" هان با تعجب فریاد زد. "اما چطور میتونیم ازش استفاده کنیم؟"
فلیکس دستش را دراز کرد و کلید را لمس کرد. به محض تماس دستش با کلید، یک جریان الکتریکی ملایم از دستش به بدنش دوید و ناگهان، تصویر دریاچه تغییر کرد. آبها شفاف شدند و فلیکس و هان توانستند کف دریاچه را ببینند. در مرکز دریاچه، یک دروازهی سنگی باستانی قرار داشت که با نمادهای عجیب و غریبی تزیین شده بود.
"دروازهی پنهان!" فلیکس با هیجان گفت. "اما چطور میتونیم واردش بشیم؟"
هان کلید را از دست فلیکس گرفت و به سمت دروازهی زیر آب پرتاب کرد. کلید در هوا معلق ماند و سپس با سرعتی باورنکردنی به سمت دروازه رفت و درون آن فرو رفت. به محض این اتفاق، دروازه شروع به باز شدن کرد و نوری سفید و درخشان از داخل آن ساطع شد.
"بیا!" هان دست فلیکس را گرفت و به سمت دروازه دوید. "وقت کمه!"
آنها به سمت دروازه دویدند و در حالی که از سطح آب بالا میآمدند، حس میکردند که انگار در حال عبور از یک مرز بین دو دنیای متفاوت هستند. وقتی به دروازه رسیدند، نور سفید آنها را در بر گرفت و ناگهان، همه چیز تاریک شد.
وقتی چشمانشان را باز کردند، خود را در یک فضای جدید دیدند. فضایی که پر از گیاهان عجیب و غریب بود که با نورهای رنگارنگ میدرخشیدند. در مرکز این فضا، یک کتاب بزرگ و قدیمی قرار داشت که روی آن نوشته شده بود: "کتاب سرنوشت".
"اینجا کجاست؟" فلیکس با تعجب پرسید.
هان به کتاب نگاه کرد و گفت: "اینجا قلب دریاچهست. اینجا جاییه که سرنوشت ما نوشته شده. باید ببینیم چی توش نوشته شده."
فلیکس به سمت کتاب رفت و آن را باز کرد. صفحات کتاب پر از نوشتههایی بود که به زبانهای مختلف نوشته شده بودند، اما وقتی فلیکس به صفحهی اول نگاه کرد، دید که نوشتهها به زبان خودش هستند.
"اینجا نوشته شده که ما باید یک انتخاب بزرگ انجام بدیم." فلیکس با صدایی لرزان گفت. "اگر ما این انتخاب رو انجام بدیم، میتونیم تعادل رو برقرار کنیم، اما اگر نه، سایهی تاریکی دوباره برمیگرده."
هان به فلیکس نگاه کرد و گفت: "پس باید تصمیم بگیریم. چی باید انتخاب کنیم؟"
فلیکس به کتاب نگاه کرد و گفت: "به نظر میرسه که ما باید یکی از دو راه رو انتخاب کنیم: یا اینکه سرنوشت خودمون رو تغییر بدیم و همه چیز رو به هم بریزیم، یا اینکه سرنوشت رو بپذیریم و به زندگی عادی برگردیم."
هان با نگاهی عمیق به فلیکس گفت: "اما اگه سرنوشت رو بپذیریم، شاید دیگه نتونیم همدیگه رو نجات بدیم. و اگه سرنوشت رو تغییر بدیم، شاید همه چیز نابود بشه."
فلیکس به کتاب نگاه کرد و گفت: "به نظرم باید یه راه سوم پیدا کنیم. یه راهی که هم سرنوشت رو حفظ کنه و هم همدیگه رو نجات بدیم."
هان لبخندی زد و گفت: "خوبه. پس باید یه راه سوم پیدا کنیم. اما چطور؟"
فلیکس به کتاب نگاه کرد و گفت: "شاید جواب توی خودِ کتاب باشه. باید بیشتر جستجو کنیم."
آنها شروع به جستجو در کتاب کردند و صفحات را ورق زدند. هر صفحهای که ورق میزدند، داستانی جدید را روایت میکرد که مربوط به سرنوشت آنها بود. اما هیچکدام از آنها راه سومی را نشان نمیدادند.
ناگهان، فلیکس به صفحهای رسید که روی آن نوشته شده بود: "سرنوشت، انتخابی است که ما میکنیم، نه چیزی که به ما تحمیل میشود."
- ۲۴
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط