{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چراولمنمیکنی

#چرا_ولم_نمیکنی


#part2



سکوت سنگین بین فلیکس و هیونجین، دیگر تنها یک سکوت معمولی نبود؛ به دیوار یخی‌ای تبدیل شده بود که هر لحظه ضخیم‌تر می‌شد. هیونجین روی صندلی نشسته بود، دست به سینه، و با نگاهی که انگار از پشت شیشه‌ای مات به اطراف می‌نگریست، سکوت را می‌شکست. فلیکس، با همان آرامش حرفه‌ای همیشگی‌اش، منتظر بود. او می‌دانست که با چنین شخصیت‌هایی، عجله کردن تنها نتیجه‌ی عکس می‌دهد. باید صبر می‌کرد تا خودِ بیمار، آماده‌ی برداشتن اولین قدم باشد.

«خب، آقای هوانگ...» فلیکس با صدایی که تلاش می‌کرد تا گرم و دعوت‌کننده باشد، سکوت را شکست. «شما گفتید که...»

حرف فلیکس با صدایی سرد و بی‌تفاوت قطع شد: «من مشکلی ندارم، دکتر.»

فلیکس ابرویی بالا انداخت. «مشکلی ندارید؟ اما پرونده‌ی شما...»

«پرونده‌ی من فقط چند تا کلمه‌ی بی‌ربطه.» هیونجین حرفش را ادامه داد، صدایش هیچ تغییری نکرده بود، انگار داشت در مورد آب و هوا حرف می‌زد. «یه سری اتفاق افتاده، تموم شده. من اومدم اینجا چون... مجبور بودم. چون بعضی‌ها اصرار داشتن. اما من سالم هستم. فقط... کمی خسته‌ام.»

او دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشت و انگشتانش را به هم گره زد؛ حرکتی که بیشتر شبیه کنترل کردن خودش بود تا ابراز آرامش.

فلیکس با دقت به او نگاه کرد. خستگی در چشم‌های هیونجین موج می‌زد، اما چیزی فراتر از خستگی عادی بود. نوعی فرسودگی درونی، زخمی کهنه که سعی در پنهان کردنش داشت. «خستگی می‌تونه علائم زیادی داشته باشه، آقای هوانگ. گاهی اوقات، همین خستگی، خودش یه جور پیام از طرف بدنه. یه پیامی که می‌گه باید بهش توجه کرد.»

هیونجین با پوزخندی محو که به زحمت روی لبانش نشست، پاسخ داد: «شما دارید سعی می‌کنید از یه مشکل ساده، یه داستان پیچیده بسازید، دکتر. من اهل این حرفا نیستم. من دنبال راه حل سریع هستم، نه تحلیل.»

«گاهی اوقات، راه حل سریع، خودِ درک کردن مشکله، آقای هوانگ. مثل این می‌مونه که بخوای یه خونه‌ی ترک‌خورده رو فقط رنگ کنی. رنگ، ترک رو از بین نمی‌بره.» فلیکس با لحنی آرام اما مصمم گفت. «اگر مایل باشید، می‌تونیم با هم ببینیم که این ترک‌ها از کجا اومدن. شاید... شاید لازم نباشه اینقدر تنها باهاشون روبرو بشید.»

نگاه هیونجین برای لحظه‌ای از فلیکس دزدیده شد و به نقطه‌ای نامعلوم در دوردست خیره ماند. انگار حرف‌های فلیکس، هرچند ناخواسته، بخشی از دیوارهای دفاعی‌اش را سست کرده بود. اما او به سرعت خود را جمع‌وجور کرد.

«من اومدم اینجا که این جلسه تموم بشه و برم.» صدایش دوباره همان لحن سرد و قاطع را گرفت. «اگر صحبتی نیست که به نتیجه برسه، ترجیح می‌دم وقتم رو تلف نکنم.»

فلیکس لبخندی زد، لبخندی که کمی تلخی در خود داشت. «نتیجه، همیشه اون چیزی نیست که ما انتظار داریم، آقای هوانگ. گاهی اوقات، نتیجه‌ی یه جلسه، فقط یه قدم کوچیک به سمت جلوئه. فقط یه مکالمه‌ی صادقانه. شما انتخاب می‌کنید که به این مکالمه فرصت بدید یا نه.»

فلیکس منتظر ماند. بازی سکوت و کلمات سرد هیونجین، تازه شروع شده بود. او می‌دانست که این راه طولانی خواهد بود، اما بخشی از وجودش، کنجکاوتر از همیشه، می‌خواست ببیند پشت این چهره‌ی آرام و سرد، چه دنیایی پنهان است.

---
دیدگاه ها (۰)

#بهم_نزدیک_نشو.مرد سرش را کمی پایین آورد و با چشمانی تار و م...

#چرا_ولم_نمیکنی#part1 صدای نفس‌های عمیق و منظم فلیکس، تنها ص...

Part 21 — No escape "탈출 불가"یه لبخند محو نشست رو لب‌های فلیکس...

مافیایه عشق P:34فلیکس با تعجب نگاهش کردفلیکس: واقعا میتونم؟ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط