{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت آخر

پارت آخر

---

صبح شد. نور کمرنگ از لای پرده‌ها به داخل می‌ریخت.

آت با سنگینی پلک‌هایش را باز کرد. اول نفهمید کجاست. بعد گرمای بدن زیرش را حس کرد، و ضربان آرام قلبی که زیر گوشش می‌تپید.

بلند شد و به صورت جونگ کوک نگاه کرد که با پشت به مبل تکیه داده بود، چشمانش بسته بود و نفس‌هایش عمیق و منظم بود. یک شب کامل را همینطور نشسته بود تا آت راحت بخوابد.

آت آرام دستش را دراز کرد و نوک انگشت‌هایش را روی گونه‌ی جونگ کوک کشید. جونگ کوک یک دفعه چشم باز کرد. وقتی دید آت بیدار است و رنگ به صورتش برگشته، لبخند راحتی زد.

«صبح بخیر... حالت چطوره؟ دردت بهتر شده؟»

آت کمی خجالت‌زده سرش را پایین انداخت:
«...آره، بهترم. ببخشید که دیشب اینطوری شدم.»

جونگ کوک ابروهایش را بالا انداخت:
«ببخشید؟ برای چی؟»

«برای اینکه... باعث ناراحتی‌ات شدم. مجبورت کردم تمام شب رو بیدار بمونی.»

جونگ کوک خندید. دستش را برد روی شکم آت و آرام مالید:
«تازه فهمیدم دیشب چی شده. پریود بودی، نه؟»

آت صورتی‌اش قرمز شد و سرش را پایین‌تر انداخت. فقط به سختی سر تکان داد.

«آت... این طبیعیه. هر ماه این اتفاق می‌افته. نباید خودت رو بابتش خجالت‌زده کنی یا پنهونش کنی. من اگه می‌دونستم، زودتر کمکت می‌کردم.»

آت لبش را گاز گرفت:
«نمی‌خواستم... نمی‌خواستم ناراحتت کنم.»

جونگ کوک دستش را برد زیر چانه‌ی آت و صورتش را بالا آورد:
«ناراحت؟ آت، تو فکر می‌کنی من از این چیزها ناراحت می‌شم؟ تنها چیزی که ناراحتم می‌کنه اینه که تو دردم رو پنهون کنی و خودت تنها تحملش کنی.»

چشم‌های آت پر از اشک شد. جونگ کوک بغضش را قورت داد و با انگشت شست اشک روی گونه‌ی آت را پاک کرد.

«از امروز، هر وقت پریود شدی، اولین کاری که می‌کنی اینه که به من می‌گی. کیسه آب گرم می‌ذارم برات، چای زنجبیلی درست می‌کنم، شکمت رو ماساژ می‌دم. هر کاری که حالتو بهتر کنه. قول بده؟»

آت گریه‌اش گرفت. نه از درد، نه از خستگی. از اینکه کسی بود که بدون قضاوت، بدون خجالت، همه‌ی وجودش رو پذیرفته بود. با تمام ضعف‌هایش، با تمام روزهایی که زمین می‌خورد.

«قول می‌دم...» زمزمه کرد.

جونگ کوک لبخند زد و پیشانی‌اش را به پیشانی آت چسباند:
«آفرین. حالا بمون همینجا، برات چای درست کنم.»

رفت تو آشپزخانه و چند دقیقه بعد با یک فنجان چای داغ زنجبیلی و یک کیسه آب گرم برگشت. کیسه رو گذاشت روی شکم آت و فنجان رو داد دستش.

«بنوش. گرمت می‌کنه و درد رو کمتر می‌کنه.»

آت جرعه‌ای نوشید. گرمای چای از گلویش پایین رفت و تمام بدنش رو نوازش کرد. جونگ کوک کنارش نشست و دستش رو گذاشت روی دست آت که کیسه آب گرم رو نگه داشته بود.

«دفعه‌ی بعد...» جونگ کوک آرام گفت: «به من بگو. حتی اگه نصف شب باشه. حتی اگه من خواب باشم. بیدارم می‌کنی، باشه؟»

آت سری تکان داد و این بار، لبخند واقعی‌ای روی لب‌هایش نشست.

---

چند روز بعد، آت توی گروه دوستانه‌شان نوشت:
«بچه‌ها، جونگ کوک بهترین آدمیه که توی پریود می‌تونه کنار آدم باشه. کیسه آب گرم، چای زنجبیلی، ماساژ شکم... هر چی بخوای داره.»

جونگ کوک زیر پستش کامنت گذاشت:
«فقط برای تو. 😉❤️»

و بقیه دوستانشون با کلی خنده و ابرو بالا انداختن، شروع کردن به شوخی کردن که «ما هم می‌خوایم!» ولی جونگ کوک فقط به آت نگاه کرد و زیرچشمی لبخند زد.

چون می‌دانست که این، وظیفه‌ی عشق است. نه فقط توی روزهای خوب، که توی روزهایی که شکم درد می‌گیرد، روح خسته می‌شود و آدم نیاز دارد کسی بگوید: «من اینجام.»

---
خوب بود
من بار می‌خوام از تهیونگ بزارم شما بگید کی آت باشه
دیدگاه ها (۰)

واقعا

---در که بسته شد و صدای آخرین مهمان در راه‌پله محو شد، **جون...

این داستان یک **فیکشن** صرفاً برای سرگرمی است و بر اساس شخصی...

ادامه پارت ۱۹۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط